تبلیغات
ادبستان
تاریخ : جمعه 9 بهمن 1394 | 06:51 ب.ظ | نویسنده : سعید غفاری
با سلام خدمت دوستان عزیز،لازم به ذکر است جهت استفاده از آرایه ها و مطالب ادبی و کنکوری می توانید به کانال تلگرام     adabestan2@مراجعه و استفاده ی لازم را ببرید . متشکرم 


طبقه بندی: پیام،

تاریخ : جمعه 17 اسفند 1397 | 10:38 ق.ظ | نویسنده : سعید غفاری

چشمان تو چشمه ی امیداست 
                  خوشرنگی سبزه های عید است 
ترکیب سر زلف و رخ تو 
                 شام  سیه و روزسپید است
آرایه ی تشبیه 



طبقه بندی: آرایه ادبی،

تاریخ : جمعه 17 اسفند 1397 | 10:36 ق.ظ | نویسنده : سعید غفاری
لبخند توتلخ و مات و سرد است
در جاذبه ات نشان طرد است
آبادی تو خراب  دنیا
محصول تو داغ و رنج و درد است

نمونه ای برای آرایه ی تناقض 



طبقه بندی: آرایه ادبی،

تاریخ : جمعه 17 اسفند 1397 | 10:28 ق.ظ | نویسنده : سعید غفاری
مژده دهید! مژده دهید! یار پسندید مرا

سایه ی او گشتم و او برد به خورشید مرا

جان بلا دیده منم، گریه ی خندیده منم

یار پسندیده منم، یار پسندید مرا

کعبه منم، قبله منم، سوی من آرید نماز

کان صنم قبله نما خم شد و بوسید مرا

پرتو دیدار خوشش تافته در دیده ی من

آینه در آینه شد دیدمش و دید مرا

آینه خورشید شود پیش رخ روشن او

تا به نظر خواه و ببین ک آینه تابید مرا

گوهر گم بوده نگر تافته بر فرق فلک

گوهری خوب نظر آمد و سنجید مرا

نور چو فواره زند بوسه بر این باره زند

رشک سلیمان نگر و هیبت جمشید مرا

چون سر زلفش نکشم سر ز هوای رخ او

باش که صد صبح دمد زین شب امید مرا

پرتو بی کیف منم جان رها کرده تنم



طبقه بندی: شعر،

تاریخ : دوشنبه 26 آذر 1397 | 07:21 ب.ظ | نویسنده : سعید غفاری

متمم و انواع آن

متمم در لغت یعنی تمام کننده ی چیزی و در دستور زبان فارسی یعنی تمام کننده ی معنی کلمه ای نظیر فعل ، صفت ، و....برای تفهیم بهتر متمم به دانش آموز می توان آن را به سه دسته تقسیم کرد :

1- متمم فعل ( متمم اجباری ) 2- متمم قیدی ( متمم اختیاری )3-متمم برای یکی از اجزای جمله به غیر از فعل

2- متمم فعل :

برخی افعال با وجود داشتن نهاد و احیاناً مفعول و مسند معنی کامل ندارند و نقطه ی ابهامی یا بهتر بگوییم علامت سوالی در ذهن باقی می ماند . اگر جواب سوال مطرح شده در ذهن با حرف اضافه همراه باشد ، همان متممی است که باید در جمله لحاظ شود تا معنی فعل کامل گردد .

این گونه متمم ها ، به دلیل این که تمام کننده ی معنی فعل هستند متمم فعل نامیده می شوند ، به همین دلیل در شمارش اجزای جمله بایدبه حساب بیایند ، بنا بر این متمم اجباری نامیده می شوند . به عبارت کوتاه تر :

متمم فعل : قابل حذف شدن نیست و در شمارش اجزای اصلی محسوب می شود .

3- متمم قیدی:

گاهی در جمله قید به صورت حرف اضافه و متمم ظاهر می شود . به این نوع متمم ، متمم قیدی می گویند. متمم های قیدی در مفهوم اصلی جمله تاثیری ندارند ونحوه ی تشخیص آن ها ، حذف کردنشان از جمله است ،به همین دلیل به متمّم اختیاری معروفند .متمم قیدی قابل حذف شدن است و در شمارش اجزای اصلی محسوب نمی شود .

4- متمم برای یکی از کلمات جمله به غیر از فعل:

این نوع متمم با تجزیه ی کلمه در ارتباط است از این رو به انواع زیر تقسیم می شود

الف ) متمم اسم : وقتی که متمم برای یکی از نقش های نهاد ، مفعول ، مسند ، مضاف الیه و متمم بیاید

ب ) متمم صفت ) وقتی که متمم برای صفت بیاید .

ج ) متمم قید : زمانی که متمم برای نقش قید آورده شود .

د ) متمم شبه جمله : وقتی که متمم تمام کننده ی معنی شبه جمله باشد . اغلب شبه جمله نیاز به متمم دارند ؛

نظیر : احسنت بر علی ! حیف از این همه زحمت ! وای بر شما ! یا در جملات زیر کلمه ی « توجه » اسم است

که در نقش های متعدد آمده و در تمام نقش ها احتیاج به متمم دارد :

- توجه به این مطلب پسندیده است .

- به این مطلب توجه نمایید .

- با توجه به این مطلب می توان نتیجه گرفت ...

- نظر استادان دانشگاه ، توجه به این مطلب است .

با اندک تاملی می توان دریافت که هیچ یک از این افعال نیاز به متمم ندارند ،

از سوی دیگر نمی توان گروه متممی « به این مطلب » را حذف کرد ، زیرا معنی جمله ناقص می شود ، پس :

متمم نوع سوم : نه قابل حذف شدن است و نه جزء اجزای اصلی به حساب می آید .

یاد آوری

1- صفات تفضیلی : در هر نقشی که باشند نیاز به متمم دارند مگر این که متمم آن ها به خاطر وضوح بسیار حذف شده باشد .

- بیشه ای انبوه تر از این نمی توان یافت .

- حسنک می گوید : بزرگ تر از حسین علی نیستم .

- باید شایسته تر از این اندیشید .

- بهتر است که ابتدا بیندیشیم ، سپس سخن بگوییم .

2- برخی از اسم های مبهم از قبیل : بسیاری ، برخی ، بعضی و گروهی از اسم های جمع مثل عدّه ، دسته ، گروه نیز به متمم نیاز دارند .

نکاتی در تشخیص انواع متمم :

1- وقتی در جمله متمم داریم باید ابتدا حرف اضافه و متمم را حذف کنیم .اگر در معنی اصلی جمله خللی وارد نشد ، متمم ، اختیاری است .

2- در غیر این صورت یا متعلق به فعل است یا یکی دیگر از کلمات جمله . می توان حرف اضافه را به فعل و پس از آن به تک تک

3- کلمات جمله اضافه کرد و با ایجاد رابطه ی معنی داری ، نوع متمم را تشخیص داد.

- در انگلستان هدف از آموزش پیش دبستانی آشنایی کودکان با محیط مدرسه و تمرین دوری از خانواده و منزل است .

- در انگلستان ------- متمم قیدی

با حذف متمم ها جمله به این صورت در می آید :

- هدف ، آشنایی کودکان و تمرین دوری است .

واضح است که چنین جمله ای معنای تمام و دقیق ندارد و این سوالات را در پی خواهد داشت : هدف از چه چیزی ؟ آشنایی با چه چیز ؟ دوری از چه چیز ؟

از سوی ذیگر می توان گفت : هدف از ، آشنایی با و دوری از . بنابراین هر سه کلمه متمم اسم می گیرند .یا مثلاً :

- او از ترس افترا و حسد به خدا پناه برد .

- او به خدا پناه برد .

جمله ای است با معنی کامل و در واقع متمّم حذف شده ، مفهوم قید علت دارد .و یا جمله ی او « پناه برد » معنی کامل ندارد .

در این صورت با توجه به این که « پناه » نقش مفعول دارد ، می توانیم بگوییم : « او به خدا ، پناه به خدا ، برد به خدا ،

از میان این عبارات پناه به خدا » دارای معنی است . پس « پناه » اسم گرفته است .

4- در تشخیص متمم باید به ساده و مرکب بودن فعل نیز توجه کرد .

- او به قبولی اش افتخار می کند .

می توان گفت : « افتخار کردن به » و نتیجه گرفت که متمم ، اجباری است اما باید دانست که « افتخار » مفعول است و « می کند »

فعل ساده .پس « افتخار به قبولی اش » درست است .

5- برای دریافت بیشتر متمم باید مبحث قید و مفاهیم قیود را دقیقاً شناخت

6- زیرا متمم های قیدی مفاهیمی از قبیل زمان ، مکان ، کیفیت و ...دارند .-

- از فرط هیجان لکّه می دویدم . ( قید علت )

- - جامی در خرجرد جام تولد یافت . ( قید مکان )

7- هر فعل یک یا دو حرف اضافه ی اختصاصی دارد .ممکن است فعل در نظام معنایی زبان ، مفاهیم متعددی بگیرد .

آموختن ( یاد دادن ) -----به ؛ آموختن ( یاد گرفتن ) ----- از ؛
اندیشیدن ( فکر کردن ) ------ به ؛اندیشیدن ( ترسیدن) ---- از ؛

حروف اضافه ی اختصاصی عبارتند از : « به ، با ، از ، بر ، در » .کاربرد حروف « بر و در» محدود است و انگشت شمار .

« گنجیدن در ، شوریدن بر ، تاختن بر »اما حروف « به ، با ، از » برای افعال متعددی به کار می روند .

5- وقتی فعلی حرف اضافه ی اختصاصی داشته باشد ، فقط با همان حرف اضافه معنی کامل می یابد ؛ یعنی نمی توانیم حروف اضافه ی دیگری را جای گزین آن کنیم .

- او به مادرش می نازد .( معنی کامل است )

- او با مادرش می نازد ( معنی کامل نیست ، به چه می نازد ؟ )

6- فعل هایی که متمم اجباری می گیرند ، وقتی به صورت مصدر یا اسم در جمله حضور یابند ؛ متمم نوع سوم را خواهند گرفت ،

مگر این که متمم این کلمات به صورت مضاف الیه در جمله حضور یافته باشند .

- به آینده می اندیشم ( متمم اجباری )

- اندیشیدن به آینده زبیاست .( متمم اسم )

- اندیشه به آینده زیباست . ( متمم اسم )

- انذیشه ی آینده را دارم .( متمم به صورت مضاف الیه آمده ، ومضاف الیه است )

- او ازتاریکی می ترسد ( متمم اجباری )

- ترس از گناه روح را متعالی می سازد . (متمم اسم )

- ترسیدن از گناه روح را متعالی می سازد ( متمم اسم )

7- افعال ربطی ( است ، بود، شد ، گشت ، ... )متمم اجباری نمی گیرند ، مگر زمانی که مسند نداشته باشند در این صورت متمم ، کار مسند را انجام می دهد .

- او جنوبی است ( سه جزیی مسندی )

- او از اهالی جنوب است . ( سه جزیی متممی )

********

بر اساس جانشین سازی وافزودن وکاستن متمم ، هر یک از جمله های زیر را تغییر دهید ووضعیت متمم وحرف اضافه را بررسی کنید :

- مریم از خداوند راضی است ( نیارمند ، شادمان ، رقیق،امیدوار ، بلند قد ...)

- نمونه ------ مریم به محبت نیازمند است .( نظر ، اندیشه ، توجه، رفاقت ....)

- اکرم با دوستش مصاحبه کرد .

- محمود به ماه نظر کرد.

 




طبقه بندی: نقش دستور ی متمم،

تاریخ : دوشنبه 26 آذر 1397 | 07:14 ب.ظ | نویسنده : سعید غفاری


حذف در زبان فارسی و انواع آن

اگر حذف به خاطر پرهیز از تکرار واژه صورت‌گیرد و برای جزء حذف‌شده معادلی در جمله باشد؛حذف به قرینه‌ی لفظی است.{من}کتاب را خواندم.

اگر خواننده از سیاق ونحوه‌ی گفتن عبارت به جزء حذف‌شده پی‌ببرد حذف به قرینه‌ی معنوی است:از مشدی حسن چه خبر؟{داری}

نهاد جدا در جمله‌های هم‌پایه و ناهم‌پایه‌ی اول شخص و دوم‌شخص را می‌توان حذف کرد :تو گفتی{تو}درست را می‌خوانی اما{تو}نخواندی.

اگر نهاد ضمیر،بدل یا وابسته داشته‌باشد یا مورد تأکید واقع بشود قابل حذف نیست: 1-تو این موضوع را گفته‌بودی (نه کس دیگر)  2-ما بچه‌ها خیلی او را دوست‌داشتیم . 3-من معلّم باید در دانش‌آموزم ایجاد انگیزه بکنم.

حذف نهاد جدا فقط با قرینه‌ امکان‌پذبر است.-حذف نهاد پیوسته امکان پذیر نیست.

حذف فعل در جمله‌های پرکاربرد به قرینه‌ی معنوی است.چه جالب..........    سلام...............   خدا حافظ...............

حذف فعل اسنادی در جمله‌های مرکب اغلب به قرینه‌ی معنوی است: بگفت آشفته از مه دور بهتر...........

در جمله‌های پرسشی و پاسخی  آن‌چه در پاسخ باقی می‌ماند  نقطه‌ی اطلاع نامیده‌می‌شود.  از کدام گردانی ؟   یازهرا

درشبه‌جمله ها و بعد از بای قسم حذف به قرینه‌ی معنوی صورت می‌گیرد: به خدا قسم............../شکرت...........

تمرین:

1-    اوّل دفتر به نام ایزد دانا

 

2-    آب برداشتم و گرد تشنگان می‌گشت.

 

3-    عاشقم برلطف و برقهرش به جد/  ای عجب من عاشق این هردو ضد

 

4-    دوست دارد دوست این آشفتگی / کوشش بیهوده به از خفتگی 

 

5-    نی حدیث راه پرخون می‌کند /قصّه های عشق مجنون می‌کند

 

6-    بیان شوق چه حاجت که سوز آتش دل / توان شناخت ز سوزی که در سخن باشد

 

7-    ما همه شیران ولی شیر علم / حمله‌شان از باد باشد دم‌ به دم

 

8-    من بدبخت بلند شدم همان‌طور عینک به چشمم.

 

9-    انسان چه چیز را قاضی قرار می‌دهد؟   کلاه خویش را

 

10-                        گفتم غم تو دارم   /گفتا غمت سرآید

 

11-                        بارها دیده‌بودم و دیگران نیز دیده‌بودند که از صحنه‌هایی که دیده‌بود به شدّت می‌گریست.

 

12-                        اسفندیار برچه متکی است ؟برفرمان شهریار.

 

13- آن ها با اسب حرکت کردند ما نیز به دنبالشان .

 

14- چه بهتر که شمارا آن جا دیدم.

 

15- هزارشکر که دیدم به کام خویشت باز.

 

16- دیدی که یار جز سر جور و ستم نداشت          بشکست عهد وز غم ما هیچ غم نداشت

 

17- تو قد بینی و مجنون جلوه‌ی ناز                  تو چشم و او نگاه ناوک انداز

 

18- بگفتا گر خرامی در سرایش                     بگفت اندازم این سر زیر پایش

 

19- قرار بر کف آزادگان نگیرد مال           نه صبر در دل عاشق نه آب در غربال

 

20- تو این موضوع را مطرح کرده‌بودی.

 

21- درآن حال روحش کجا بود؟ در جهانی غیر از جهان ما

 

22- نی حریف هرکه از یاری برید          پرده‌هااش پرده‌های ما درید

 

23- ارزان نخر که ارزان بفروشی.

 

24- من بدبخت این حادثه را پیش‌بینی کرده‌بودم.

 

25- کوهنوردان دچار بهمن و از صعود منصرف شدند.

 

26- چه فایده که این کار را انجام ندهید.

 

27- تو نکته های کنکور را گشودی نه کس دیگر.

 

28- من حقوقدان باید ارزش کار شما را بدانم

 

29- نان‌خوردن و نشستن به که کمر زرین بر میان‌بستن

 

30- دیوارها تا کمر از سنگ و باقی از چینه است

 

31- قراربود بیاید اما نتوانست.

 

32- من ،شهریار،فرزند شما هستم

 

33- بهایم خموشند و گویا بشر/زبان بسته بهتر که گویا به شر

 

34- بگفت از دل تو می‌گویی من از جان

 

35- به سلامت..............                    تشکر................                      گردش به چپ ممنوع..............

 

36- زبان در دهان ای خردمند چیست ؟          کلید در گنج صاحب هنر

 

37- هنگام وداع تو ز بس گریه که کردم          دور از رخ تو چشم مرا نور نماندست

 

38- شکر خدا که از مدد بخت کارساز          بر حسب آرزوست همه کار و بار دوست

 

39- صبا اگر گذری افتدت به کشور دوست          بیار نفحه‌ای از گیسوی معنبر دوست

 

40- به ولای تو که گر بنده خویشم خوانی          از سر خواجگی کون و مکان برخیزم

 

41- گفتی ز سر عهد ازل یک سخن بگو          آن گه بگویمت که دو پیمانه درکشم

 

42- به مردمی که دل دردمند حافظ را          مزن به ناوک دلدوز مردم افکن چشم





طبقه بندی: نکات دستوری،

تاریخ : چهارشنبه 2 اسفند 1396 | 08:23 ب.ظ | نویسنده : سعید غفاری
#مبحث_قافیه:

تبصره ی 1 : به آخر حرف یا حروف اصلی قافیه در قاعده ی یک و دو حرف اضافه شود ، رعایت این حرف یا حروف تا پایان شعر الزامی است و به آن ها حرف یا حروف الحاقی می گویند . مثال :

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست

ردیف : آرزوست / واژه های قافیه : (گلستانم و فراوانم ) / حروف اصلی قافیه : (ان )  / حروف الحاقی (    َ   م  )  قاعده ی 2

حروف الحاقی قافیه :  حرف یا حروفی است که جز اصل کلمات قافیه نیست ومی توان آن را از پایان کلمات قافیه برداشت بدون آن که به اصل معنای کلمه لطمه وارد کند . حروف الحاقی شامل موارد زیر است :

1- شناسه های فعل : شناسه های فعل عبارتند از : ( م–ی -  یم–ید–ند ) مثال :

نخستین به نیزه برآویختند
همی خون ز جوشن فروریختند

واژه های قافیه: ( برآویختند و فروریختند ) ، حروف الحاقی: ( ند ) است چون شناسه ی فعل است که آن را بر می داریم . هجای قافیه:   ( ویخت–ریخت ) می باشد و حروف اصلی: ( یخت ) است .

*نکته : شناسه ی ((    َ   د  )) در سوم شخص مفرد فعل های مضارع ، همواره حرف الحاقی به حساب می آید . مثال :

 اگر روم ز پیش فتنه ها برانگیزد
ور از طلب بنشینم به کینه برخیزد

واژه های قافیه : ( برانگیزد–بر خیزد ) حروف الحاقی :  (  َ   د )  ، هجای قافیه : ( گیز–خیز ) ، حروف اصلی : ( یز ).

نکته : تکواژ های ماضی ساز (( ید ، ت ، اد ، د )) چون چندان شناخته شده نیست می تواند جزو حروف اصلی قافیه قرار گیرند و قافیه درست است . مثال :

                                                      ای سرد و گرم دهر کشیده
شیرین و تلخ دهرچشیده                           

واژه های ( کشیده ، چشیده ) قافیه است / حروف اصلی : ید / حرف الحاقی : ه /  قاعده ی قافیه 2


2 - ضمایر متصل  ( م–ت–ش–مان–تان–شان ) . مثال:

بگفتا فراتر مجالم نماند                 بماندم که نیروی بالم نماند

حرف( م ) در ( مجالم و بالم ) ضمیر متصل است وحرف الحاقی محسوب می شود . پس اگر واژه های ( بالم و مجالم ) را هجا بندی کنیم هجای قافیه ی آن ( جال–بال ) است پس حروف اصلی آن ( ال ) است .

3-  مخفف زمان حال ( بودن ) : مانند ( مرده ام–برده ام )  که ( ام) درآن الحاقی است .

آتش قهر برافروخته اند           خانمان ضعفا سوخته اند

 واژه ی قافیه :(  برافروخته اند–سوخته اند)    حروف الحاقی : (   ِ   اند  )       هجای قافیه :( روخت–سوخت  )   حروف اصلی : ( وخت)

4- حرف صامت ( ی ) : مثال :

         
نشاط جوانی ز پیران مجوی
که آب روان باز ناید به جوی


 واژه های قافیه : ( مجوی–جوی )      حرف الحاقی: صامت ( ی ) در( مجوی و جوی)       هجای قافیه : ( جو) در هردو واژه ی قافیه  و حرف اصلی : مصوت بلند ( و  )

5- نشانه های جمع ( ان–ها–ات–ین ) . مثال :
 
به بستان پای نه فصل بهاران
تماشا کن به گرد جویباران

حرف الحاقی:  نشانه ی جمع ( ان ) در ( بهاران _ جویباران )     هجای قافیه : ( هار–بار )          حروف اصلی :  ( ا–ر )

5- نون مصدری : مثال :
                          
شیخ گفتا شوخ پنهان کردن است
پیش چشم خلق ناآوردن است


واژه های قافیه :(کردن  -  ناآوردن)
حروف اصلی : (   َ    ر  د )       حرف الحاقی :  (  ن  ) 

    

تبصره ی 2 : چنانچه واژه های قافیه به مصوت های (( ی )) و (( های بیان حرکت )) ختم شوند هر چند جز حروف مشترک قافیه محسوب می شوند اما حروف الحاقی هستند .

- مصوت بلند ( ی )  : جز حروف الحاقی است حتی اگر مصوت بلند ( ی ) جز اصل کلمه ی قافیه باشد . مثال:                                                                                                    
یکی مشکلی برد پیش علی
مگر مشکلش را کند مُنجلی

واژه های ( علی–منجلی ) قافیه محسوب می شوند و مصوت بلند ( ی ) حرف الحاقی است و هجای قافیه آن به ترتیب

( عَل–جَل) می باشد که با آن روشی قبلاً ذکر شد حروف (    َ   ل ) حروف اصلی است .

- های بیان حرکت یا ( های غیر ملفوظ ) : در آخر واژه ی قافیه قرار می گیرد چه جز حروف اصلی باشد یا نباشد . 

مثال:                                            
کسان شهد نوشند و مرغ و بره 
مرا روی نان می نبیند تره

که (های ) پایان واژه ها تلفظ نمی شود و به صورت یک کسره خود را نشان می دهد وحرف الحاقی محسوب می شود ( بَرِ- تَرِ ) و آنچه پس از برداشتن های بیان حرکت باقی می ماند ( بَر–تَر ) می باشد پس (   َ ر )  حروف اصلی است .

https://telegram.me/joinchat/BhCRBz8C8ADunxl-c8idjw

ادمین:
@khaniabad

ID  : @fonoon_e_adabi

✔️فرق بین های ملفوظ( صامت  ه )  و های بیان حرکت ( غیر ملفوظ ) : اگر واژه ای که ( ه ) در پایان آن قرار دارد ( ی ) نکره اضافه کردیم و نیاز به صامت میانجی نداشت ( ه ) صامت و ملفوظ است ولی اگر نیازمند صامت میانجی باشد ( های غیر ملفوظ ) است .
مثال :

خانه ای–لانه ای–نامه ای–جامه ای _دانهای _  و.... در تمام این واژه ها ( های غیر ملفوظ ) است .

ماهی–چاهی -  کاهی - آهی–راهی و ... در تمام این واژه ها ( های ملفوظ و صامت) است .

 *( های )تمام صفت های مفعولی الحاقی است . مثل گفته ، شنیده ، رفته ، خورده و ....

 
تبصره ی 3- در قافیه کردن واژگان بر اساس قاعده ی دوم ( مصوت + صامت ) و ( مصوت + صامت + صامت ) حتماً مصوت های هجای قافیه یکسان باشند . اما استثنا اگر مصوت کوتاه (   َ    ِ      ُ   ) جزء حروف قافیه باشند ولی حروف الحاقی بگیرند یکسان نبودن مصوت ها جز عیوب قافیه به حساب نمی آید و قافیه درست است.

سراسر همه دشت پر کُشته بود
 زمین چون گل ارغوان گَشته بود

      در واژه های ( کُشته–گَشته )  (  های ) آن حرف الحاقی است و (کُشت–گَشت ) هجای قافیه است وبه ترتیب واج های هجای آن (   ُ   ش   ت  ) و (    َ    ش    ت ) حروف اصلی است اما با وصف این که مصوت های آن مختلف است به واسطه ی آوردن حرف الحاقی ( ه) بر سر آن ، قافیه صحیح است .

تبصره ی 4 : پسوند ها و پیشوند ها در صورتی که تکراری نباشند می توان واژه ی قافیه قرار بگیرد . مثال :

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سرآید
گفتم که ماه من شو گفتا اگربرآید

                                           
چون ( سر–بر ) پیشوند هایی هستند که عیناً تکرار نشده اند پس می توان آن ها را به عنوان قافیه به حساب آورد .


تبصره ی 5 : اگر قبل از حرف یا حروف مشترک قافیه (( در قاعده ی 1 و 2 ) حرف یا حروف مشترک قرار بگیرد جز حروف قافیه محسوب نمی شوند و رعایت کردن آن ها الزامی نیست .مثال :

بشنو از نی چون حکایت می کند
از جدایی ها شکایت می کند

ردیف : می کند / واژه های قافیه ( حکایت و شکایت ) / حروف اصلی قافیه : (   َ  ت )  قبل از حرف اصلی قافیه حروف مشترک دیگری ( کای ) آمده است اما جز حروف قافیه محسوب نمی شوند .

تبصره ی 6 : اگر واژه های قافیه در لفظ کاملاً یکسان باشند اما در معنی متفاوت باشند قافیه صحیح است و جناس دارند و جز قافیه های بدیعی محسوب می شوند . مثال :

خرامان بشد سوی آب روان
چنان چون شده بازجوید روان

واژه ها ی قافیه ( روان و روان ) / حروف قافیه (  ان ) / قاعده ی 2  / روان مصراع اول به معنی (جاری) در مصراع دوم ( روح و جان )



تبصره ی 7 : گاهی حروف قافیه در بیش از یک واژه قرار بگیرد. یعنی در یک مصراع جز یک کلمه باشند و در مصراع دیگر حروف قافیه  دو واژه واقع  شوند . مثال :

چراغ روی تو را شمع گشت پروانه
مرا ز خال تو با حال خویش پروا ، نه


واژه های قافیه : ( پروانه–پروا ، نه ) / حروف قافیه : ( ان +   ِ  )



تبصره ی 8 : گاه حروف قافیه و ردیف در یک کلمه ی جامد ( ساده ) می آیند .

دل می رود ز دستم صاحبدلان خدارا
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا

((را )) در این بیت ردیف است ولی در مصراع دوم ردیف و قافیه در یک واژه آورده است که اشکالی ندارد .

* نکته : شیوه ی تشخیص حرف یا حروف اصلی قافیه : برای تشخیص حروف اصلی  قافیه ابتدا اگر واژه ی قافیه  حروف الحاقی  داشته باشد آن را بر می داریم بعد  هجای  قافیه را مشخص می کنیم پس از آن هجای قافیه را به صورت واج های تشکیل دهنده ی آن می نویسیم سپس از آخر هجای قافیه به سمت اول هجا می آییم هر کجا به مصوت رسیدیم حرف یا حروف اصلی قافیه تمام می شود .  مثال:

شیخ گفتا شوخ پنهان کردن است
پیش چشم خلق ناآوردن است

واژه های ردیف ( است واست )
واژه های قافیه : ( کردن–نا آوردن )
حرف الحاقی : (  ن  )

هجای قافیه : ( کَرد  -  وَرد ) 
حروف اصلی : (   َ   ر   د  )
قاعده ی 2


عیوب قافیه :

1- با توجه به اینکه قافیه در شعر فارسی خطی می باشد ( یعنی از نظر تلفظ و نوشتار یکسان است ) اگر واژه های قافیه در تلفظ یکسان باشند ودر نوشتار متفاوت باشند در قافیه گرفتن آنها باهم عیب محسوب می شود .

مثلاً اگر دو واژه ی ( حضیض و لذیذ ) درست است که در تلفظ یکسان هستند اما در نوشتار متفاوت است و صحیح نیست آنها را باهم قافیه بگیریم .

2- تکرار کردن پیشوندها و پسوند ها در صورتی که اساس قافیه قرار بگیرند از عیب های قافیه به شمار می آیند . مثال :


در این زمانه بتی نیست از تو نیکوتر
نه بر تو برشمنی از رهیت مشفق تر

https://telegram.me/joinchat/BhCRBz8C8ADunxl-c8idjw

ادمین:
@khaniabad

ID  : @fonoon_e_adabi

    آن ها آمده است .

قافیه ی درونی :

قافیه ای است که واژه های قافیه در درون یک مصراع قرار گیرند و فقط در پایان نیم مصراع ها نمی آیند . مثال :     

 

یارمرا ، غار مرا ، عشق جگر خوار مرا               یار تویی ، غار تویی ، خواجه نگه دار مرا  

قافیه ی میانی : در قافیه ی میانی حتماً باید مصراع به دو نیم تقسیم شود و قافیه باید در پایان نیم مصراع قرار گیرد . وقافیه ی میانی بیشتر در اوزان دوری  ( متناوب الارکان) می آید .

6

مثال :

در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن              من به چشمخویشتن دیدم که  جانم می رود

قافیه ی میانی : ( بدن  - خویشتن )

ذوقافیتین :

   اگر مصراع های بیتی دارای دو قافیه ی پشت سرهم در پایان مصرا ع ها باشد به آن ذوقافیتین مگویند . در این صورت اولی قافیه ی

غیر اصلی و قافیه ای که در آخر مصراع می آید قافیه ی اصلی است . مثال :

 

ای قصَه ی بهشت ز کویت حکایتی              شرح جمال حور ز رویتروایتی

                                                                                 قافیه1   قافیه 2                                قافیه 1   قافیه 2

واژه های ( کویت–رویت )  قافیه اول      واژه های( حکایتی–روایتی )  قافیه ی دوم         قافیه اصلی ( حکایتی–روایتی )

قافیه ی در  شعر نو :

         عقیده ی شاعران نوپرداز بر آن است که قافیه برای شعر واجب است . نیما می گوید شعر بی قافیه همچون حباب توخالی و یا آدم بی استخوان است . اما تفاوت شعر نو با شعر سنتی در این است که در شعر نو قافیه بیشتر ذوقی و سلیقه ای است اما در شعر سنتی اجباری است . قافیه در شعر نو مربوط به آخر مصراع ها نیست و هر کجا شاعر با توجه به مطلب خویش احساس نیاز به آن کرد از آن استفاده می کند و هر مطلب الزاماً قافیه دار نیست .

در شعر نو بر خلاف شعر کلاسیک قافیه در آخر همه ی ابیات نمی آید بلکه بستگی به مطلب دارد از طرفی زمانی که شعر حاوی مطالب و موضوعات پراکنده و وصف های جداگانه است و یا این که جنبه ی امری و دعایی داشته باشد قافیه را لازم نمی دانند  . مثال :

داستان از درد می رانند                                         ( فاعلاتن فاعلاتن فع )

در خیال استجابت های روزانی                                ( فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فع )

مرغ آمین را بدان نامی که او را هست می خوانند مردم   ( فاعلاتن  فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن )

زیر باران نواهایی که می گویند                                ( فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فع )

(( باد رنج ناروای خلق را پایان ))                                ........

و به رنج ناروای خلق هر لحظه می افزاید

مرغ آمین را زبان با درد مردم می گشاید

بانگ بر می دارد : آمین

 همان گونه که می بینید در این شعر نو هر مصراع ازلحاظ وزن با مصراع های دیگر متفاوت است و همین باعث شده است که طول مصرا ع های آن کوتاه و بلند شود و باهم برابر نباشد  .   در شعر نو همانطور که  قبلاً گفته  شد هرکجا که شاعر لازم  ببیند  از قافیه استفاده می کند . درشعر نیمایی بالا واژه های ( می رانند ، می خوانند ) و ( می افزاید ، می گشاید ) دو به دو باهم هم قافیه هستند .

مثالی از شعر نو  دیگر :

شب همه شب شکسته خواب به چشمم

گوش بر زنگ کاروانستم

با صدای نیمه زنده ز دور

هم عنان گشته هم زبان هستم

جاده اما ز همه کس خالی است

ریخته بر سر آوار آوار

این منم مانده به زندان شب تیره که باز

شب همه شب

گوش بر زنگ کاروانستم

قافیه محسوب شوند . پس قافیه ی ما معیوب است .

مثال دیگر :

به گیتی ز آب و آتش تیزتر نیست              دو جان جان اند و دو سلطان ستمگر

                                              ترا سیمرغ و تیز گز بباید                         نه رخش جادو و زال فسونگر

در دو واژه ی ( ستمگر و فسونگر ) شاعر پسوند های تکراری ( گر ) را در هر دو واژه به عنوان قافیه محسوب کرده است که قافیه صحیح نمی باشد و قافیه معیوب است .

  * نکته : تکرار واژه ی قافیه ی مصراع اول غزل در مصراع چهارم ، نه تنها عیب نیست بلکه از آرایه های ادبی به شمار می آید و به آن (( رد القافیه )) گفته می شود .

علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را              که به ماسوا فکندی همه سایه ی هما را

                                     دل اگر خدا شناسی همه در رخ علی بین                به علی شناختم من به خدا قسم خدا را

واژه ی (( خدا )) در مصراع اول قافیه است همین واژه در مصراع چهارم تکرار شده است .

3- در طرح حروف اصلی قافیه به صورت ( مصوت + صامت + صامت ) صامت های بعد از مصوت باید یکسان باشند در غیر این صورت اگر باهم اختلاف داشته باشند قافیه ی ما معیوب است .  مثلاً اگر دو واژه ی دو واژه ی ( ذرّه  -  قطره ) را در یک هم قافیه بگیریم

صحیح نیست به دلیل اینکه در هجای قافیه صامت های قافیه نباید باهم اختلاف داشته باشند در حالی که در این دو واژه اینگونه نیست .

 

5

 

مثال :                                              که گر آفتاب است یک ذرّهنیست           وگر هفت دریاست یک قطره نیست

 

        واؤه ( ذرّه )               حرف الحاقی :  ه          هجای قافیه : ذ    َ      ر     ر              حروف اصلی :    َ       ر     ر

        واژه ( قطره )              حرف الحاقی :  ه          هجای قافیه:  ق   َ    ط     ر              حروف اصلی:    َ        ط      ر

در این دو واژه می بنیم که در حروف اصلی آن بین صامت ( ر ) و ( ط) آن اختلاف وجود دارد. پس نمی توانند باهم هم قافیه باشند و قافیه ی ما معیوب است .

*   نکته : اگر واژگانی که قافیه می گیرند از واژه های غیر ساده ( مشتق ،  مرکب ) ساخته شده باشند در صورتی که اجزای سازنده ی این واژگان چندان آشکار نباشد و بتوان بین معنای دو جز بتوان فرقی نهاد ، جایز است قافیه صحیح است . مثلاً قافیه گرفتن واژه های    ( رنجور  با  مزدور ) ،  (  آب  با گلاب )، ( شاخسار با کوهسار ) ، ( سزگار ، کامگار ) ،( دانا ، گویا ) ،( مرزبان ، پاسبان )و ...

 

5- اگر اجزای واژگان قافیه کاملاً شناخته شده باشند نمی توان با افزودن حروف الحاقی آن ها را هم قافیه کنیم مثلاً واژه ای

 (زلفکان ) را با واژه ی ( رخان ) نمی توان هم قافیه گرفت زیرا :

شب سیاه بدان زلفکان تو مان                       سپید رئز به پاکی رخان تو ماند

((تو ماند )) ردیف است و واژه های (( زلفکان و رخان )) واژه های قافیه قرار گرفته اند و چون پسوند (( ان )) در هردو واژه نشانه ی جمع است و تکراری هستند قافیه نادرست است  .

6- زمانی تغییر مصوت ها در واژه های قافیه ای حروف الحاقی دارند درست است که در هجای قافیه  مصوت هایی که باهم متفاوت هستند از یک دسته از مصوت ها باشند یعنی یا هردو در مصوت کوتاه باهم اختلاف داشته باشند یا در مصوت بلند . مثال :

هر وزیر و شاعر و مفتی که او طوسی بود                 چون نظام الملک و غزالی و فردوسی بود

    واژه ی قافیه : طوس           حرف الحاقی : ی         هجای قافیه  (  ط    و     س  )       حروف اصلی :   و     س

    واژه ی قافیه : فردوسی        حرف الحاقی : ی        هجای قافیه : ( د    َ   و     س  )        حروف اصلی:    َ        و      س 

 

اگر به حروف اصلی دقت شود می بینیم از آخر هجای قافیه به ابتدای آن برویم در هجای قافیه ی ( طوس ) به مصوت بلند ( و ) برخورد می کنیم اما در واژه ی ( فردوس ) به مصوت کوتاه (   َ    ) بر می خوریم . پس این دو قافیه معیوب است .

قافیه ی حاجب :               

        واژگانی هستند که پیش از قافیه عیناً( لفظ و معنی واحد ) تکرار می شوند درست مثل ردیف است اما با این تفاوت که ردیف بعد از قافیه قرار می گیرد ولی حاجب پیش از قافیه قرار می گیرد .  مثال :

هر چند رسد هر نفس از یار غمی              باید نشود رنجه دل از یاردمی                                                                             

واژه های قافیه : (  غمی–دمی )                              قافیه ی حاجب : دو واژه ی ( یار–یار )

 *پسندیده ترین نوع حاجب آن است که میان دو قافیه در آید مانند :

ای شاه زمین بر آسمان داری تخت                 سست است عدو تا تو کمان داری سخت

واژه ها ی ( آسمان و کمان ) و ( تخت و سخت ) قافیه و قافیه ی اصلی ( تخت ،  سخت ) و قافیه ی حاجب ( داری  -  داری ) میان


تاریخ : جمعه 20 بهمن 1396 | 10:44 ب.ظ | نویسنده : سعید غفاری

ز چشم من اگر پرسی ، كه مجنونتر ز مجنونم
اگر زشت و اگر زیبا ، تو لیلا تر ز لیلایی


تاریخ : پنجشنبه 28 دی 1396 | 01:39 ب.ظ | نویسنده : سعید غفاری

- راضی به قضا بودن همنشین نیكویی است ، دانایی میراث شریفی ایت ، خوش خُلقی زیوَر است و فكر آینه .

 




طبقه بندی: حدیث، سخنان نغز،

تاریخ : چهارشنبه 22 شهریور 1396 | 01:59 ب.ظ | نویسنده : سعید غفاری


مـن از آن روز که دربـنـد تـوام آزادم

پـادشـاهم که به دست تـو اسیر افتـادم


هـمه غـم‌ های جهــان هـیچ اثـر می‌ نکند

در من از بس که به دیدار عزیزت شـادم


خرم آن روز که جان می‌ رود اندر طلبت

تـا  بیـایند  عزیزان  به  مبــارک  بـادم


من که در هیچ مقامی نزدم خیمه انـس

پـیش تـو رخـت بیفکندم و دل بنهـادم


دانی از دولت وصلت چه طلب دارم هیچ

یـاد تـو مصلحت خویـش بـبرد از یـادم


به وفـای تـو کز آن روز که دلبند منی

دل نبستم به وفـای کس و در نگشـادم


تـا خیـال قـد و بالای تـو در فکر منست

گر خلایق همه سروند چو سـرو آزادم


به سخن راست نیاید که چه شیرین سخنی

وین عجبتر که تو شیرینی و من فرهـادم


دستگاهی نه که در پای تو ریزم چون خاک

حـاصل آنـست که چون طبل تهی پربـادم


می‌ نماید که جفای فلک از دامن من

دسـت  کوته  نکند  تـا  نکند  بنیـادم


ظاهر آنـست که با سـابقه حکم ازل

جهد سودی نکند تن به قضا دردادم


ور تحمل نکنم جور زمان را چه کنم

داوری نیست که از وی بستـاند دادم


دلم از صحبت شیراز به کلی بگرفت

وقت آنست که پرسی خبر از بغـدادم


هیچ شک نیست که فریاد من آن جا برسد

عجب ار صـاحب دیـوان نرسـد فـریـادم


سعدیا حُبِّ وطن گر چه حدیثیست صحیح

نتوان مـُرد به سختی که من این جـا زادم





طبقه بندی: شعر، سعدی،

تاریخ : پنجشنبه 9 شهریور 1396 | 10:57 ب.ظ | نویسنده : سعید غفاری
تا از بر چشم آن جوان رفت
بینائی چشم ما از آن رفت

رفتم که از آن کناره گیرم
هر چیز که بود از میٰان رفت

دل رفت که دوست کام گردد
بیچاره بکام دشمنان رفت

از ذوق سمٰاع در خروشم
تا نام که باز بر زبان رفت

ای از همه مانده بر سر هیچ
جهدی جهدی که کاروان رفت

خود را به کنار خود ندیدیم
تا از که حدیث در میان رفت

اندیشه کجا رسد به کنهش
بر چرخ کسی به نردبان رفت؟

دیگر ز ندامتم چه حاصل
اکنون که چو تیرم از کمان رفت

تعیین قدر نمیتوان کرد
از تیر قضا کجٰا توان رفت

از کشتن من زیان چه داری؟
حرفیست که در میان، زیان رفت

چون رفت ز بام سوی خلوت
گوئی تو که ماه ز آسمٰان رفت

شد خاک رضی بر آستانش
رفته رفته بر آسمٰان رفت


رضی‌الدین آرتیمانی



طبقه بندی: شعر،

تاریخ : چهارشنبه 1 شهریور 1396 | 02:02 ب.ظ | نویسنده : سعید غفاری

کفر و دین هردو در ره حق پویا هستند

کفرو دین هردو در رهت پویان،       وحده لا شریک له گویان.

این خانه بناش از غفلت است و اجسام و عالم را همه قوامش بر غفلت است. این جسم نیز که بالیده است از غفلت است، و غفلت کفراست. و دین بی وجود کفر ممکن نیست، زیرا دین ترک کفر است، پس کفری بباید که ترک او توان کرد. پس هر دو یک چیزند، چون این بی آن نیست، و آن بی این نیست، لایتجزی اند و خالقشان یکی باشد که اگر خالقشان یکی نبودی متجزی بودندی، زیرا هر یکی چیزی آفریدی، پس متجزی بودند، پس چون خالق یکیست، وحده لا شریک باشد.




طبقه بندی: فیه ما فیه،

تاریخ : یکشنبه 4 تیر 1396 | 01:20 ب.ظ | نویسنده : سعید غفاری
هوشنگ ابتهاج

نه آغاز و نه انجام جهان است
ای بس غم و شادی، که پس پرده نهان است
گر مرد رهی ؛ غم مخور از دوری و دیری
دانی که رسیدن هنر گام زمان است
تو رهرو دیرینه سرمنزل عشقی
بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است
آبی که بر آسود ، زمینش بخورد زود
دریا شود آن رود که پیوسته روان است
از روی تو دل کندنم آموخت زمانه
این دیده از ان روست که خونابه فشان است
دردا و دریغا که در این بازی خونین
بازیچه ایام دل آدمیان است... 



طبقه بندی: هوشنگ ابتهاج،

تاریخ : یکشنبه 4 تیر 1396 | 01:17 ب.ظ | نویسنده : سعید غفاری

یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم
در میان لاله و گل آشیانی داشتم
گرد آن شمع طرب می‌سوختم پروانه‌وار
پای آن سرو روان اشک روانی داشتم
آتشم بر جان ولی از شکوه لب خاموش بود
عشق را از اشک حسرت ترجمانی داشتم
چون سرشک از شوق بودم خاکبوس درگهی
چون غبار از شکر سر بر آستانی داشتم
در خزان با سرو و نسرینم بهاری تازه بود
در زمین با ماه و پروین آسمانی داشتم
درد بی‌عشقی ز جانم برده طاقت ورنه من
داشتم آرام تا آرام جانی داشتم
بلبل طبعم رهی باشد ز تنهایی خموش
نغمه‌ها بودی مرا تا همزبانی داشتم




طبقه بندی: شهریار، رهی معیری، شعر،

تاریخ : چهارشنبه 31 خرداد 1396 | 09:44 ق.ظ | نویسنده : سعید غفاری

ادبیات چیست؟

ادبیات کلمه‌ای عربی و صفت نسبی است. برخی ادبیات را جمع «ادبیه» دانسته‌اند که در اصل، فنون ادبیه بوده؛ اما، صفت را به جای موصوف جمع بسته‌اند. «ادب» در لغت به معانی مختلف به کار رفته است: دانش، هنر،‌ چم و خم، حسن معاشرت، آزرم، حرمت، آیین، تنبیه و راه و رسم. گذشتگان ادب را از حیث ماهیت و قلمرو به دو بخش تقسیم کرده‌اند:

1-ادب نفس یا اخلاقیات که از آن در علم خصال (علم اخلاق) بحث کرده‌اند؛ به معنای مجموعه سجایای فطری و اکتسابی، اخلاق نیکو و رفتارهای پسندیده؛ و دارنده این خصلت‌ها را مؤدب گفته‌اند.

2-ادب درس یا ادبیات که مشتمل بر فنون ادب است. تعداد این فنون از هشت تا هجده مورد متغیّر است؛ از جمله لغت، صرف و نحو، انساب، عروض، اخبار و امثال آن؛ و صاحب همه یا یکی از این دانش‌ها را ادیب گفته‌اند.

در آغاز، «ادب» در نزد اکثر اقوام تنها به شعر اطلاق می‌شده است. در یونان قدیم و در میان اعراب تا زمان بنی امیه، «ادب» عبارت بود از شعر و آنچه که به شناخت و معنی آن کمک می‌کرد و ادیب کسی بود که کارش روایت و نقل و حفظ شعر بوده است؛ اما، امروزه به دلیل توسعه و ترقی نثر و پدید آمدن انواع مختلف آن، ادبیات مفهوم وسیع و جامع‌تری یافته است؛ به طوری که نمی‌توان تعریف جامع و منطقی برای آن کرد.

امروزه ادبیات به هر اثر شکوهمند و ممتازی اطلاق می‌شود که بر عاطفه و خیال و اسلوب و معنا مبتنی است چه شعر و چه نثر. ادبیات، سخنانی است که از حد سخن عادی برتر و والاتر بوده و مردم آن سخنان را شایسته ضبط و نقل دانسته‌اند و از خواندن و شنیدن آن احساس غم و شادی و ... کرده‌اند. با این تعریف دامنه ادبیات بسیار گسترده و شامل منظومه‌های حماسی، غنایی،‌نمایشی، تعلیمی، قصه، داستان، رمان و‌‌ آثار وابسته به آن‌ها و در کل شامل ادبیات نمایشی و ادبیات روایتی نیز می‌شود.

در تعریف دیگری از ادبیات آمده است: هر نوع از انواع انشاء، به نثر یا نظم که هدفش بیان داستان باشد نه صرف ابلاغ حقایق(خواه ابداعی باشد، خواه از طریق ابداع، جانی تازه به آن داده شده باشد) یا لذت خاطر بخشیدن به وسیله نوعی استفاده از تخیل آفریننده در کاربرد کلمات.

ذکر این نکته لازم است که همه آثار ادبی در یک درجه نیستند و طبیعتاً میزان تأثیر گذاری و التذاذ هنری از آن‌ها و ماندگاری شان متفاوت است. ماندگارترین آثار ادبی آثاری هستند که فراتر از زمان و مکان و فراتر از همه نژادها، ادیان و همه مرزها، از آرزوها و دردهای انسانی سخن می‌گویند.

هر قدر در بیان مفهوم واقعی ادب بین اهل نظر اختلاف باشد در این نکته خلاف نیست که بین ایلیاد هومر و شاهنامه فردوسی و بهشت گمشده میلتون و کمدی الهی دانته و غزل حافظ و آثار شکسپیر و اشعار هوگو و تاگور و داستان‌های داستایوفسکی شباهت و قرابتی تمام در کار است؛ امری که بین آنها چنان عام و مشترک است که تفاوت زبان و فکر و اختلاف زمان و مکان نتوانسته است این امر مشترک را از بین ببرد، و این همان حقیقت و جوهری است که از آن به ادب و ادبیات تعبیر می‌شود.

برای سهولت مطالعه، ادبیات را از نظرگاه‌های مختلف تقسیم بندی کرده‌اند. یکی از معروف‌ترین این تقسیم بندی‌ها، دسته بندی بر اساس محتواست که طبق آن ادبیات به چهار بخش حماسی، غنایی، تعلیمی و نمایشی تقسیم می‌گردد. نکته مهم دیگر اینکه امروزه کلمه ادبیات به معنی گسترده دیگری نیز به کار می‌رود که با مفهوم اصطلاحی آن متفاوت است. در این معنای گسترده، ادبیات به عنوان مجموعه آثاری است که در مورد موضوعی واحد نوشته شده باشد: مثلاً می‌گویند ادبیات سیاست، ادبیات اقتصاد و ... .




طبقه بندی: دانستنی ها، مقاله،

تاریخ : جمعه 29 اردیبهشت 1396 | 07:17 ب.ظ | نویسنده : سعید غفاری

ایهام و ایهام تناسب : 

1- بــه بــوی دانــه مــرغــت مــانــده در دام          چـه مـرغـی آنـکـه عـرشـش آشـیـانـه است

2- آســمــان را از درش بــویــی رســیــد          تـا قـیـامـت سـرنـگـون بـر بوی اوست

3- تـا بـه گـیـسـوی تـو دسـت نـاسـزایـان کـم رسد          هـر دلـی از حـلـقـه‌ای در ذکـر یـارب یارب است

4- عـکـس خـوی بـر عـارضـش بین کآفتاب گرم رو          در هـوای آن عـرق تـا هست هر روزش تب است

5- ز کــار مـا و دل غـنـچـه صـد گـره بـگـشـود          نـسـیـم گـل چـو دل انـدر پی هوای تو بست

6- برو به کار خود ای واعظ این چه فریادست          مــرا فــتـاد دل از ره تـو را چـه افـتـادسـت

7-  دلــا مــنــال ز بــیــداد و جـور یـار کـه یـار          تـو را نـصیب همین کرد و این از آن دادست

 8- چـشـم جـادوی تـو خود عین سواد سحر است          لیکن این هست که این نسخه سقیم افتادست

9- زلـف مـشـکـیـن تـو در گـلـشـن فـردوس عذار          چـیـسـت ؟  طـاووس کـه در بـاغ نـعیم افتادست

10- هـمـچـو گـرد ایـن تـن خـاکـی نـتواند برخاست          از سـر کـوی تـو زان رو کـه عـظـیـم افـتادست

11- حــافــظ گــمــشـده را بـا غـمـت ای یـار عـزیـز          اتــحــادیـسـت کـه در عـهـد قـدیـم افـتـادسـت

12- بـیـا کـه قـصـر امـل سـخـت سـسـت بـنیادست          بــیــار بــاده کــه بــنــیــاد عــمـر بـر بـادسـت

13- بـی مـهـر رخـت روز مـرا نـور نـمـانـدست          وز عـمـر مـرا جـز شـب دیـجـور نماندست

14- هـنـگـام وداع تو ز بس گریه که کردم          دور از رخ تـو چـشـم مـرا نـور نماندست

15- نـزدیـک شـد آن دم که رقیب تو بگوید          دور از رخت این خسته رنجور نماندست

16- در کــعــبــه کـوی تـو هـر آن کـس کـه بـیـایـد          از قــبــلــه ابــروی تــو در عــیــن نــمـاز اسـت

17- من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم     تـو مـهـری و تـو نـوری تـو عـشـقـی و تـو جـانـی

18-  ای چـشـم رهی سویت کو چشم رهی جویت ؟   روی از مــن سـر گـردان شـایـد کـه نـگـردانـی

19- لــالــه داغ د یــده را مــانــم        کـشـت آفـت رسـیـده را مـانم

20- هـمـه را دیـده بـه رویـت نـگـرانـست ولیکن     خـودپـرسـتـان ز حـقـیـقـت نـشـناسند هوا را

21- هـمـچـو خـورشـیـد ار بـرآیـد ماه بی مهرم ببام   مــهــر بــفــزایـد ز مـاه طـلـعـتـش بـرجـیـس را  

22- اگرهمچون خضر خواهی که دایم زنده‌دل باشی   روان در پـای جـانان ریز اگر دستت دهد جان را

23- بـه بـوی لـعـل مـیـگـونـش بـظـلـمـاتـی در افـتادم    کـه گـر مـیـرم ز اسـتـسـقـا نـجـویـم آب حـیوان را

24- دیشب  درآمد آن بت مه روی شب نقاب   بـر مـه کـشـید چنبر و درشب فکند تاب  

25- آتــش گـرفـتـه آب رخ  وی ز تـاب مـی     آبـش نـهـان در آتـش و آتـش عیان ز آب 

26- ای ز چشمت رفته خواب از چشم خواب   وآب رویــــــــت بـــــــرده آب از روی آب

                                                                                 

27- هـر کـه دمـی با تو بود یا قدمی رفت          از تـو نـبـاشـد بـه هـیـچ روی شکیبا

28- - زیـن دسـت که دیدار تو دل می‌برد از دست          تـرسـم نـبـرم عـاقـبـت از دسـت تـو جـان را

29- در هــوای چــمــن ای مــرغ گـرفـتـار مـنـال          شب دراز است دمی در قفس و دام بخسب

30- شــرح شــکــن زلــف خـم انـدر خـم جـانـان          کــوتـه نـتـوان کـرد کـه ایـن قـصـه دراز اسـت

31- در کــعــبــه کـوی تـو هـر آن کـس کـه بـیـایـد          از قــبــلــه ابــروی تــو در عــیــن نــمـاز اسـت

32- از صــبــا هــر دم مــشــام جــان مـا خـوش مـی‌شـود          آری آری طـــیـــب انــفــاس هــواداران خــوش اســت 

33- آفتاب بی سر و بن ذره‌وار          این چنین سرگشته در سودای توست

34- بـه هـیـچ دور نـخـواهـنـد یـافـت هـشـیارش          چـنـیـن کـه حـافـظ ما مست باده ازل است

35- گــو شــمــع مــیــاریــد در ایــن جـمـع کـه امـشـب          در مــجــلــس مــا مــاه رخ دوســت تــمــام اســت

36- از چـــاشـــنـــی قــنــد مــگــو هــیــچ و ز شــکــر          زان رو کــه مــرا از لــب شــیـریـن تـو کـام اسـت

47- یاد آ ن روز که در عرصه ی شطرنج  رخت       شاه عشق بودم و با کیش رخت مات شدم 

48- تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند       عرصه ی شطرنج رندان را مجال شاه نیست

49- از اسب پیاده شو،بر نطع زمین رخ نه       زیر پی پیلش بین شه‌مات شده نعمان

50- تــا گــنــج غــمــت در دل ویــرانــه مـقـیـم اسـت          هـــمـــواره مـــرا کـــوی خــرابــات مــقــام اســت


ادامه مطلب

طبقه بندی: آرایه ادبی،

تعداد کل صفحات : 82 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...