تبلیغات
ادبستان
تاریخ : جمعه 9 بهمن 1394 | 06:51 ب.ظ | نویسنده : سعید غفاری
با سلام خدمت دوستان عزیز،لازم به ذکر است جهت استفاده از آرایه ها و مطالب ادبی و کنکوری می توانید به کانال تلگرام     adabestan2@مراجعه و استفاده ی لازم را ببرید . متشکرم 


طبقه بندی: پیام،

تاریخ : دوشنبه 6 دی 1395 | 04:27 ب.ظ | نویسنده : سعید غفاری

در خیالات خودم,

در زیر بارانی که نیست

می رسم با تو به خانه،

از خیابانی که نیست

 

می نشینی روبرویم،

خستگی در میکنی

چای می ریزم برایت،

توی فنجانی که نیست

 

باز میخندی و میپرسی

كه حالت بهتر است؟!

باز میخندم ، که خیلی،

گرچه ، میدانی که نیست

 

شعر می خوانم برایت،

واژه ها گل می کنند!!!

یاس و مریم میگذارم،

توی گلدانی که نیست

 

چشم میدوزم به چشمت،

می شود آیا کمی،

دستهایم را بگیری،

بین دستانی که نیست..؟!

 

وقت رفتن می شود،

با بغض می گویم نرو...

پشت پایت اشک می ریزم،

روی ایوانی که نیست

 

می روی و خانه،

 لبریز از نبودت می شود

باز تنها می شوم،

با یاد مهمانی که نیست...!

 

بعد تو

این کار هر روز من است!!!

باور این که نباشی،

کار آسانی که نیست...! 

 

 




طبقه بندی: شعر،

تاریخ : سه شنبه 23 آذر 1395 | 07:22 ب.ظ | نویسنده : سعید غفاری
در تعبیر از مناصب دنیا به دار

پادشاه یکی را بر دار می کند و در ملأ خلایق، جای بلند و عظیم، او را می آویزند – اگر چه در خانه، پنهان از مردم و از میخی پست نیز توان درآویختن، الا می باید که تا مردم ببینند و اعتبار گیرند و نفاذ حکم و امتثال امر پادشاه ظاهر شود.

آخر همۀ دارها از چوب نباشد؛ منصب و بلندی و دولت دنیا نیز داری عظیم بلند است. چون حق تعالی خواهد که کسی را بگیرد، او را در دنیا منصبی عظیم و پادشاهیی بزرگ دهد – همچون فرعون و نمرود و امثال اینها. آن همه چو داری است که حق تعالی ایشان را بر آنجا می کند تا جملۀ خلایق بر آنجا مطلع شوند. زیرا حق تعالی می فرماید: : کُنْتُ کَنْزاَ مَخْفِیاَ فَاَحْبَبْتُ اَنْ اُعْرَفَ  (من گنج نهانی بودم و دوست داشتم شناخته شوم)، یعنی جمله عالم را آفریدم و غرض از آن همه، اظهار ما بود، گاهی به لطف و گاهی به قهر. این آنچنان پادشاه نیست که ملک او را یک معرف بس باشد. اگر ذرات عالم همه معرف شوند در تعریف او قاصر و عاجز باشند.




طبقه بندی: فیه ما فیه،

تاریخ : شنبه 6 آذر 1395 | 10:23 ب.ظ | نویسنده : سعید غفاری
مجاز – نمونھ ھای مجاز
١- چون نیست ھیچ مردی در عشق یار ما را      سجاده زاھدان را درد و قمار ما را
٢- چون ابر بھاری می گری زار       تا خاک ز خون کنی گل از ما
٣- به جمشید بر تیره گون گشت روز      ھمی کاست زو فر گیتی فروز
۴- زبان درکش ای مرد بسیار دان      که فردا قلم نیست بر بی زبان
۵- تو ھمچنان دل شھری بھ غمزه ای ببری کھ بندگان بنی سعد خوان یغما را
۶- آرزو می کندم شمع صفت پیش وجودت کھ سراپای بسوزند من بی سر و پا را
٧- مھربانی ز من آموز و گرم عمر نماند بھ سر تربت سعدی بطلب مھرگیا را
٨- چون تشنھ جان سپردم آن گھ چھ سود دارد آب از دو چشم دادن بر خاک من گیا را
٩- ز اندازه بیرون تشنھ ام ساقی بیار آن آب را اول مرا سیراب کن وان گھ بده اصحاب را
١٠ - دعوی درست نیست گر از دست نازنین چون شربت شکر نخوری زھر ناب را
١١ - می رود تا در کمند افتد بھ پای خویشتن گر بر آن دست و کمان چشم اوفتد نخجیر را
١٢ - ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است بھ آب و رنگ و خال و خط چھ حاجت روی زیبا را
١٣ - غزل گفتی و در سفتی بیا و خوش بخوان حافظ کھ بر نظم تو افشاند فلک عقد ثریا را
١۴ - دل عالمی بسوزی چو عذار برفروزی تو از این چھ سود داری کھ نمی کنی مدارا
١۵ - چھ قیامت است جانا کھ بھ عاشقان نمودی دل و جان فدای رویت بنما عذار ما را
١۶ - ای دل شباب رفت و نچیدی گلی ز عیش پیرانھ سر مکن ھنری ننگ و نام را
١٧ - محرم راز دل شیدای خود کس نمی بینم ز خاص و عام را
١٨ - صبر کن حافظ بھ سختی روز و شب عاقبت روزی بیابی کام را
١٩ - یار مردان خدا باش کھ در کشتی نوح ھست خاکی کھ بھ آبی نخرد طوفان را
٢٠ - برو از خانھ گردون بھ در و نان مطلب کان سیھ کاسھ در آخر بکشد مھمان را
٢١ - ھر کھ را خوابگھ آخر مشتی خاک است گو چھ حاجت کھ بھ افلاک کشی ایوان را
٢٢ - حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی دام تزویر مکن چون دگران قرآن را
٢٣ - با دل سنگینت آیا ھیچ درگیرد شبی آه آتشناک و سوز سینھ شبگیر ما
٢۴ - ترسم کھ صرفھ ای نبرد روز بازخواست نان حلال شیخ ز آب حرام ما
٢۵ - ای شاھد قدسی کھ کشد بند نقابت و ای مرغ بھشتی کھ دھد دانھ و آبت
٢۶ - نبود نقش دو عالم کھ رنگ الفت بود زمانھ طرح محبت نھ این زمان انداخت
٢٧ - سینھ از آتش دل در غم جانانھ بسوخت آتشی بود در این خانھ کھ کاشانھ بسوخت
٢٨ - ھر سر موی مرا با تو ھزاران کار است ما کجاییم و ملامت گر بی کار کجاست
٢٩ - سخن از خرقھ و سجاده چھ گوئی خواجو جام می نوش کھ از صومعھ دورست اینجا
٣٠ - بگذر ای خواجھ و بگذار مرا مست اینجا کھ برون شد دل سرمست من از دست اینجا
٣١ - چون توانم شد از اینجا کھ غمش موی کشان دلم آورد و بھ زنجیر فرو بست اینجا
٣٢ - روی از تو نپیچم وگر از شست تو آید ھمچون مژه در دیده کشم تیغ بلا را
٣٣ - تا چھ دیدست ز من دیده کھ ھردم گوید کاین ھمھ آب رخ از رھگذر ماست ترا
٣۴ - چون از کمند عشق امید خلاص نیست رغبت بود بکشتھ شدن پای بند را
٣۵ - مگذار مطرب را دمی کز چنگ بنھد چنگ را در آبگون ساغر فکن آن آب آتش رنگ را
٣۶ - نداد عشق گریبان بھ دست کس ما را گرفت این می پرزور، چون عسس ما را
٣٧ - مساز رو ترش از گوشمال ما صائب کھ ما بھ تربیت استاد می کنیم ترا
٣٨ - بھ زبان چرب جانا بنواز جان ما را بھ سلام خشک خوش کن دل ناتوان ما را
٣٩ - گلھ فراق گفتم کھ نھ نیک رفت برما بھ کرشمھ م ھر برنھ پس از این زبان ما را
۴٠ - بر سر کرشمھ از دل خبری فرست ما را بھ بھای جان از آن لب شکری فرست ما را
۴١ - بھ غلامی تو ما را بھ جھان خبر برآمد گرھی ز زلف کم کن، کمری فرست ما را
۴٢ - بودیم گوھری بھ تو افتاده رایگان نشناختی تو قیمت ما از سر جفا
۴٣ - جام می تا خط بغداد ده ای یار مرا باز ھم در خط بغداد فکن بار مرا
۴۴ - دامن کعبھ گرفتم دم من درنگرفت درنگیرد چون نبیند دم کردار مرا
۴۵ - لالھ می خورد کھ از پوست برون رفت تو نیز لالھ خوردم کن و از پوست برون آر مرا
۴۶ - گل بھ نیل تو ندارم من و گلگون قدحی می خورم تا ز گل گور دمد خار مرا
۴٧ - گھ گھی آن شکرفشان سرکھ فشان ز لب شدی گرم جگر شدم ز تب سرکھ فشان من کجا
۴٨ - زھر سفر نوش کن اول چو خضر پس برو و چشمھ حیوان طلب
۴٩ - بوی بھار آمد بنال ای بلبل شیرین نفس ور پایبندی ھمچو من ، فریاد می خوان از قفس
۵٠ - گل در بر و می بر کف و معشوق بھ کام است سلطان جھانم بھ چنین روز غلام است



طبقه بندی: نمونه های مجاز،

تاریخ : شنبه 6 آذر 1395 | 09:14 ب.ظ | نویسنده : سعید غفاری
اضافه های تعلقی :
نگهبان تن - فتراک زین - کنار رود -  بن نیزه - نیروی اسب ها - استدعای دست بوسی - کباب بازار  - فکر عاقبت - برازندگی قامت - وزیر کابینه - پای استاد - شأن استاد - طایفه ی طراران - عزیمت شکار - طرح داستان - لحن داستان - گفتار شخصیت - کداخدای ده - سوراخ پشت بام - زن مشدی حسن - پاچه ی شلوار - سقف مسجد - حوصله ی معلم - حیاط مدرسه - عظمت رستم -  همت حافظ- حکم جلودار - پایمردی مردم - شاخه درخت - تابش نور - نور خورشید -


غیر تعلقی :
کار گیتی - لب رود - سخن سیمرغ - دست قدرت - پای منبر - بال اندیشه - روز پنج شنبه - چشم حقارت - دولت بخت - شیشه ی آرزو - جام تجلی - شهد سخن - سکوت دشت - نگاه غار - گوش جان - باغ خاطر - دل سیاهی - پیکار داد - مبارزه ی حق - توشه ی سفر - افق جنگل -



طبقه بندی: انواع اضافات ( تعلقی / غیر تعلقی )،

تاریخ : یکشنبه 30 آبان 1395 | 09:12 ب.ظ | نویسنده : سعید غفاری
51- بـه مـلـازمـان سـلـطـان که رساند این دعا را          کـه بـه شـکـر پـادشـاهـی ز نـظر مران گدا را

52- همه  شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی          بـــه پـــیــام آشــنــایــان بــنــوازد آشــنــا را

53- ای  دل شباب رفت و نچیدی گلی ز عیش          پـیـرانـه سـر مـکـن هـنـری نـنگ و نام را

54- مـا را بـر آسـتان تو بس حق خدمت است          ای خـواجـه بـازبـیـن بـه تـرحم غلام را

55- حـافـظ مـریـد جـام می است ای صبا برو          وز بـنـده بـنـدگـی بـرسـان شـیـخ جام را

56- بـا دلـارامـی مـرا خاطر خوش است          کـــز دلــم یــک بــاره بــرد آرام را

57- نـنـگـرد دیـگـر بـه سـرو اندر چمن          هـر کـه دید آن سرو سیم اندام را

58- ای صــبــا گــر بــه جــوانــان چـمـن بـازرسـی          خـدمـت مـا بـرسـان سـرو و گـل و ریـحـان را

59- ای کـه بـر مـه کـشـی از عـنـبـر سـارا چـوگان          مـضـطـرب حـال مـگـردان مـن سـرگـردان را

60- مــاه کـنـعـانـی مـن مـسـنـد مـصـر آن تـو شـد          وقــت آن اســت کــه بـدرود کـنـی زنـدان را

61- عقل اگر داند که دل دربند زلفش چون خوش است          عـــاقــلــان دیــوانــه گــردنــد از پــی زنــجــیــر مــا

62- تــیــر آه مــا ز گــردون بــگــذرد حــافــظ خــمــوش          رحــم کــن بــر جــان خــود پـرهـیـز کـن از تـیـر مـا

63- ســاقــی بــه نــور بــاده بــرافـروز جـام مـا          مـطـرب بـگـو کـه کار جهان شد به کام ما

64- مــا در پــیــالـه عـکـس رخ یـار دیـده‌ایـم          ای بـــی‌خـــبــر ز لــذت شــرب مــدام مــا

65- ای بـاد اگـر بـه گـلـشـن احـبـاب بـگـذری          زنــهــار عــرضــه ده بـر جـانـان پـیـام مـا

66- مستی به چشم شاهد دلبند ما خوش است          زان رو ســپــرده‌انـد بـه مـسـتـی زمـام مـا 

67- کــس بـه دور نـرگـسـت طـرفـی نـبـسـت از عـافـیـت          بــه کــه نــفــروشــنــد مـسـتـوری بـه مـسـتـان شـمـا

68- بــخــت خــواب آلــود مـا بـیـدار خـواهـد شـد مـگـر          زان کـــه زد بــر دیــده آبــی روی رخــشــان شــمــا

69-  دل خـــرابـــی مــی‌کــنــد دلــدار را آگــه کــنــیــد          زیــنــهــار ای دوســتــان جــان مــن و جــان شــمـا

70- مــی‌کــنــد حــافــظ دعــایــی بــشــنـو آمـیـنـی بـگـو          روزی مـــا بـــاد لـــعـــل شـــکـــرافـــشـــان شــمــا

71- گـفـتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب          گـفـت در دنـبـال دل ره گـم کند مسکین غریب

72- ای شــاهـد قـدسـی کـه کـشـد بـنـد نـقـابـت          و ای مــرغ بــهـشـتـی کـه دهـد دانـه و آبـت

73- هــر نــالــه و فــریـاد کـه کـردم نـشـنـیـدی          پـیـداسـت نـگـارا کـه بـلـنـد اسـت جـنـابـت

74- تــا در ره پـیـری بـه چـه آیـیـن روی ای دل          بــاری بــه غـلـط صـرف شـد ایـام شـبـابـت

75- ای قــصــر دل افــروز کـه مـنـزلـگـه انـسـی          یـــا رب مـــکـــنـــاد آفــت ایــام خــرابــت

76- نـبـود نـقـش دو عـالـم کـه رنـگ الـفـت بـود          زمـانـه طـرح مـحـبـت نـه ایـن زمان انداخت

77- بــنــفــشــه طـره مـفـتـول خـود گـره مـی‌زد          صـبـا حـکـایـت زلـف تـو در مـیـان انداخت

78- ز شـرم آن کـه بـه روی تـو نـسـبتش کردم          سـمـن بـه دست صبا خاک در دهان انداخت

79- جهان  به کام من اکنون شود که دور زمان          مــرا بـه بـنـدگـی خـواجـه جـهـان انـداخـت

80- سـیـنـه از آتـش دل در غـم جـانـانـه بسوخت          آتـشـی بـود در ایـن خـانـه که کاشانه بسوخت

81- سـوز دل بـیـن کـه ز بـس آتش اشکم دل شمع          دوش بـر مـن ز سـر مـهـر چـو پـروانه بسوخت

82- خـــرقـــه زهـــد مـــرا آب خـــرابـــات بــبــرد          خــانــه عــقـل مـرا آتـش مـیـخـانـه بـسـوخـت

83- حافظ  از دست مده دولت این کشتی نوح          ور نــه طــوفــان حـوادث بـبـرد بـنـیـادت

84- ای نـسـیـم سـحـر آرامـگـه یـار کـجـاسـت          مـنـزل آن مـه عـاشـق کـش عـیـار کجاست

85- بـازپـرسـیـد ز گـیـسـوی شـکن در شکنش          کـایـن دل غمزده سرگشته گرفتار کجاست 

86- این چه خلدست که چندین همه حورست اینجا          چـه غـم از نـار کـه در دل هـمـه نـورست اینجا

87- بـگـذر ای خـواجـه و بـگـذار مـرا مـسـت ایـنـجا          کـه بـرون شـد دل سـرمـسـت مـن از دست اینجا

88- چـون تـوانـم شـد از ایـنـجا که غمش موی کشان          دلــم آورد و بــه زنــجــیــر فــرو بــســت ایــنـجـا

89- دل مــســکــیــن مـرا نـیـسـت در ایـنـجـا قـدری          زانـک صـد دل چـو دل خـسـتـه مـن هست اینجا

90- نام خواجو مبر ای خواجه درین ورطه که هست          صـد چـو آن خـسـتـهٔ دلـسـوخته در شست اینجا

91- گـــر راه بـــود بـــر ســر کــوی تــو صــبــا را          در بــنــدگــیــت عــرضــه کـنـد قـصـه مـا را

92- چـون بـت رود سـاز مـن چـنگ بساز در زند          مــن بــه فـغـان نـواگـری یـاد دهـم ربـاب را

93- دسـت امـیـد مـن عجب گر به وصال او رسد          پـشـه کـسـی نـدیـد کـو صـیـد کـنـد عقاب را 

94- خـواجـو اگـر ز چـشـم تـو خواب ببرد گو ببر          زانکه ز عشق نرگسش خواب نماند خواب را

95- چـون مـه مـهـربـان مـن تـاب دهـد نـغوله ( زلف )  را          در خـم عـقـربـش نـگـر زهـرهٔ شـب نـقاب را

96- تـا چـه دیـدسـت ز مـن دیـده کـه هردم گوید          کــایــن هــمــه آب رخ از رهـگـذر مـاسـت تـرا 

97- پــیــش لــعــلــت کــه از او آب گــهـر مـیـریـزد          وصــف لــؤلــؤ نــتـوان کـرد کـه لـالـاسـت تـرا 

98- این چه سحرست که در چشم خوشت میبینم          ویـن چـه شورست که در لعل شکر خاست ترا

99- هـمـچـو خـورشـیـد ار بـرآیـد ماه بی مهرم ببام          مــهــر بــفــزایـد ز مـاه طـلـعـتـش بـرجـیـس را

100- مـن نـه آنـم کـه ز کـویـش بـه جـفا برگردم          گـــر بـــرانــد زدر آن حــور پــریــزاد مــرا    




طبقه بندی: استعاره،

تاریخ : یکشنبه 30 آبان 1395 | 09:10 ب.ظ | نویسنده : سعید غفاری

استعاره – نمونه ابیات برای پیدا کردن استعاره  ( مصرحه و مکنیه )

1- سـحـرگـه عـزم بستان کن صبوحی در گلستان کن          بـه بـلـبـل مـی‌بـرد از گـل صـبـا صـد گـونه بشری را

2- کـسـی بـا شـوق روحـانـی نـخـواهـد ذوق جـسـمـانی          بــرای گــلــبــن وصـلـش رهـا کـن مـن و سـلـوی را

3- نــگــاریــنــی کــه مــن دارم اگـر بـرقـع بـرانـدازد          نــمــایــد زیــنــت و رونــق نــگــارســتـان مـانـی را

4- در دلـــم افـــتـــاد آتـــش ســـاقـــیـــا          ســاقــیــا آخــر کــجــائــی هــیــن بـیـا

5- آتش است این بانگ نای و نیست باد       هرکه این آتش ندارد نیست باد

6- من خفته بدم به ناز در کنم عدم          حسن تو به دست خویش بیدارم کرد

7- هرکه جز ماهی ز آبش سیر شد       هرکه بی روزی است روزش دیر شد 

8- کز نیستان تا مرا ببریده اند      از نفیرم مرد و زن نالیده اند

9- در آن چمن که بتان دست عاشقان گیرند       گرت زدست برآید ، نگار من باشی

10- چنگ در پرده همین می دهدت پند ولی      وعظت آن گاه کند سود که قابل باشی

11- ای دیو سپید پای دربند      ای گنبد گیتی ای دماوند

12- شده بر بدی دست دیوان دراز          زنیکی نبودی سخن جز به راز

13-  یکی بی زیان مرد آهنگرم           زشاه آتش آید همی بر سرم

14- صدف وار گوهر شناسان راز         دهان جز به لؤلؤنکردند باز

15- بگفتا دوری از مه نیست درخور         بگفت آشفته از مه دور بهتر

16- بگفتا رو صبوری کن در این درد      بگفنت از جان صبوری چون توان کرد

17-  نگارش دهد گلبن جویبار        درآیینه ی آب ، رخسارها  

18- دی در گذار بود و نظر سوی ما نکرد      بی چاره دل ، که هیچ ندید از گذار عمر

19- به غنچه گوی که از روی خویش پرده فکن          که مرغ دل زفراق رخت پریشان شد

20-   با شیر سپهر بسته پیمان          با اختر سعد کرده پیوند 

21- درون دلت شهربند است راز      نگر تا نبیند در شهر باز

22- طلوع می کند آن آفتاب پنهانی    زسمت مشرق جغرافیای عرفانی

23- بشکن دل بی نوای ما را ای عشق    این ساز شکسته اش خوش آهنگ تر است

24- چو آفتاب رخت سایه بر جهان انداخت          جهان کلاه زشادی بر آسمان انداخت 

25- خاک بغداد به مرگ خلفا می گرید        ورنه این شطّ روان چیست که در بغداد است

26- خرد آب است و عشق آتش به صورت        نسازد آب با آتش ضرورت

27- روی تـو خـوش مـی‌نـمـایـد آیـنـه مـا          کـآیـنـه پـاکـیـزه است و روی تو زیبا

28- بـرخـی جـانـت شوم که شمع افق را          پــیــش بــمــیــرد چــراغــدان ثـریـا

29- گـر تـو شـکـرخـنـده آسـتـین نفشانی          هـر مـگـسـی طـوطیی شوند شکرخا

30- لـعـبـت شـیـریـن اگـر تـرش نـنشیند          مـدعـیـانـش طـمـع کـنـنـد بـه حـلوا

31- گــرفـتـم آتـش پـنـهـان خـبـر نـمـی‌داری          نــگــاه مــی‌نــکـنـی آب چـشـم پـیـدا را

32- از ســر زلـف عـروسـان چـمـن دسـت بـدارد          بـه سـر زلـف تـو گـر دسـت رسـد بـاد صبا را

33- سـر انـگـشـت تـحـیـر بـگـزد عـقل به دندان          چـون تـأمـل کـنـد ایـن صورت انگشت نما را

34- چـشـم کـوتـه نـظران بر ورق صورت خوبان          خـط هـمـی‌بـیـنـد و عـارف قـلم صنع خدا را

35- سـلـطـان کـه خـشـم گـیـرد بر بندگان حضرت          حــکـمـش رسـد ولـیـکـن حـدی بـود جـفـا را

36- ای کــاش بــرفــتــادی بــرقــع ز روی لــیــلـی          تــا مــدعــی نــمــانــدی مــجــنــون مـبـتـلـا را

37- هــر پـارسـا را کـان صـنـم در پـیـش مـسـجـد بـگـذرد          چــشــمــش بــر ابــرو افــکـنـد بـاطـل کـنـد مـحـراب را

38- گــر مــاه مــن بــرافـکـنـد از رخ نـقـاب را          بــرقــع فــروهــلــد بــه جــمــال آفـتـاب را

39- اول نــظـر ز دسـت بـرفـتـم عـنـان عـقـل          وان را کـه عـقـل رفـت چه داند صواب را

40- چـشـمـان تـرک و ابـروان جـان را بـه نـاوک می‌زنند          یـا رب کـه دادسـت ایـن کـمـان آن ترک تیرانداز را

41- شـور غـم عـشـقـش چـنـیـن حـیفست پنهان داشتن          در گــوش نــی رمــزی بــگــو تــا بــرکــشــد آواز را

42- اگــر آن تــرک شــیــرازی بــه دســت آرد دل مــا را          بــه خــال هـنـدویـش بـخـشـم سـمـرقـنـد و بـخـارا را

43- فـغـان کـایـن لـولـیـان شـوخ شـیـریـن کار شهرآشوب          چـنـان بـردنـد صـبـر از دل کـه تـرکان خوان یغما را

44- غـزل گـفـتـی و در سـفـتـی بـیـا و خـوش بخوان حافظ          کــه بــر نــظــم تــو افــشــانـد فـلـک عـقـد ثـریـا را

45- صــبــا بـه لـطـف بـگـو آن غـزال رعـنـا را          کـه سـر بـه کـوه و بـیابان تو داده‌ای ما را

46- شـکـرفـروش کـه عـمـرش دراز بـاد چـرا          تــفــقــدی نــکــنـد طـوطـی شـکـرخـا را

47- غـرور حـسـنـت اجـازت مگر نداد ای گل          کـه پـرسـشـی نـکـنـی عـنـدلـیـب شیدا را

48- در آسـمـان نـه عـجـب گـر بـه گـفته حافظ          سـرود زهـره بـه رقـص آورد مـسـیـحـا را

49- کـشـتـی شـکـسـتگانیم ای باد شرطه برخیز          بــاشــد کــه بــازبــیــنــیـم دیـدار آشـنـا را

50- هـنـگـام تـنگدستی در عیش کوش و مستی          کـایـن کـیـمـیـای هـسـتـی قارون کند گدا را





طبقه بندی: استعاره،

تاریخ : پنجشنبه 20 آبان 1395 | 12:45 ق.ظ | نویسنده : سعید غفاری

فیه مافیه :
صحت و مال حجاب حق است

میان بنده و حق حجاب همین دو است و باقی حجب از این دو ظاهر می شود، و آن صحت است و مال. آنکس که تندرست است، می گوید: خدا کو؟ من نمی دانم و نمی بینم. همین که رنجش پیدا می شود؛ آغاز می کند که یا الله یا الله، و به حق همراز و هم سخن می گردد. پس دیدی که صحت حجاب او بود، و حق زیر آن درد پنهان بود. و چندانکه آدمی را مال و نوا هست، اسباب مرادات (مرادها) مهیا می کند و شب و روز به آن مشغولست، همین که بی نوایی اش رو نمود، نفس ضعیف گشت و گرد حق گردد:

               مستی و تهی دستیت آورد به من؛       من بندۀ مستی و تهی دستی تو.


- همین که رنجش پیدا می شود ...: سلامتی مال که سبب آسایش ظاهری است غفلت از حق را به دنبال دارد، مگر اینکه آدمی بتواند غول آسایش را در بند کند و در وقت صحت و سلامت نیز حق را یاد کند. مولانا همین مضمون را در مثنوی آورده است:   

                      گوشۀ بی گوشۀ دل، شه رهیست        تاب "لا شرقی و لا غرب" از مهیست

                      تو از این سو و از آن سو چون گدا        ای ُكه معنی، چه می جویی صدا ؟

                      هم از آن سو جو، كه وقت درد تو         میشوی در ذكر یا ربی دو تو

                       وقت درد و مرگ آن سو می نمی        چونكه دردت رفت، چونی؟ اعجمی ؟

                         وقت محنت میبری زالله بو         چونكه محنت رفت، گویی: راه كو؟

                         در زمان درد و غم یادش کنی         چون شدی خوش، باز بر غفلت تنی

                        این از آن آمد كه حق را بی گمان        هر كه بشناسد بود دائم بر آن

                                                                                               مثنوی معنوی




طبقه بندی: فیه ما فیه،

تاریخ : پنجشنبه 20 آبان 1395 | 12:40 ق.ظ | نویسنده : سعید غفاری
صوفیان گویند حیف است دل آدمی که آیینۀ جمال الهی است جایگاه کدورتها شود:

                       بر دلم گرد ستمهاست، خدایا مپسند       که مکدر شودآیینۀ مهر آئینم. 

                                                                                                                حافظ




طبقه بندی: حافظ،

تاریخ : پنجشنبه 20 آبان 1395 | 12:33 ق.ظ | نویسنده : سعید غفاری
خُذ الغایات و اُترک المبادی. یعنی نتایج و نهایات را بگیر و حواشی و مقدمات را رها کن.
   اتحاد یار، با یاران خوش است         پای معنی گیر، صورت سركش است

                         صورت سركش، گدازان كن، ز رنج         تا ببینی زیر آن، وحدت چو گنج

  مثنوی معنوی





طبقه بندی: مثنوی معنوی،

تاریخ : پنجشنبه 20 آبان 1395 | 12:24 ق.ظ | نویسنده : سعید غفاری
تمثیل در خطر نشستن با پادشاهان

با پادشاهان نشستن ازین روی خطر نیست که سر برود، که سری است رفتنی، چه امروز چه فردا، اما ازین رو خطر است که ایشان چون در آیند و نفسهای ایشان قوّت گرفته است و اژدها شده، این کس که بایشان صحبت کرد و دعوی دوستی کرد و مال ایشان قبول کرد، لابد باشد که بر وفق ایشان سخن گوید و رایهای بد ایشان را از روی دل نگاه داشتی قبول کند و نتواندمخالفت آن گفتن.

 از این رو خطراست، زیرا دین را زیان دارد و جون طرف ایشان را معمور داری طرف دیگر که اصلست از تو بیگانه شود، چندان که آن سو می روی، این سو که معشوقست روی از تو میگرداند؛ و چندانکه تو با اهل دنیا به صلح در می آیی، او از تو خشم می گیرد:

مَنْ اَعَانَ ظَالِماً سَلَّطَهُ اللهُّ عَلَیْهِ (هرکس ستمگری را یاری کند خداوند همان ستمگر را [به ستم] بر وی حاکم گرداند – حدیث نبوی) آن نیز که تو سوی او می روی در حکم این است: چون آن سو رفتی عاقبت اورا بر تو مسلط کند.

شرح (استاد قمشه ای)

- از این رو خطراست ...: شیح عطار در تحذیر از قرب شاهان گوید:

هر که باشد پیش او نزدیکتر        کار او بی شک بود تاریکتر.

                                      شاه دنیا، فی المثل، چون آتش است؛       دور باش از وی، که دوری زو خوش است

                                              زان بود در پیش شاهان دور باش        کای شده نزدیک شاهان، دور باش!   

                                                                                                                                     (منطق الطیر)




طبقه بندی: فیه ما فیه،

تاریخ : یکشنبه 25 مهر 1395 | 10:14 ب.ظ | نویسنده : سعید غفاری
در کدام بیت ، استاد شهریار ایهام به کار برده است؟

1- یا رب مباد کز پا جانان من بیفتد                      درد و بلای او کاش بر جان من بیفتد
2-من چون ز پا بیفتم درمان درد من اوست            درد آن بود که از پا درمان من بیفتد
3-یک عمر گریه کردم ای آسمان روا نیست            دردانه ام ز چشم گریان من بیفتد
4-ماهم به انتقام ظلمی که کرده با من                 ترسم به درد عشق و هجران من بیفتد




طبقه بندی: سوال تستی،

تاریخ : یکشنبه 25 مهر 1395 | 09:56 ب.ظ | نویسنده : سعید غفاری
زباڹ‌فارسے:
بحث کامل درباره ی واج و تکواژ
 
تدوین:
علیرضا قاسمی
عضو گروه آموزشی زبان و ادبیّات فارسی ِ
سازمان آموزش و پرورش استان مازندران
 
*********************************************************************
واج
هر یک از آواهای متمایز کننده ی معنی در زبان واج نامیده می شود. (کتاب معلم زبان فارسی 2، ص 183)
واج عبارت است از کوچک ترین واحد صوتی یک زبان که اندام های گفتار گویندگان آن زبان، امکان تلفظ آن را در اختیار گویشوران قرار می دهد. (همان، ص 183)
واج کوچک ترین واحد صوتی زبان است که معنایی ندارد اما تفاوت معنایی ایجاد می کند. پس هر چیزی که تلفظ می شود، یک واج به حساب می آید. به عبارت بسیار ساده تر، واج همان است که در اوّل ابتدایی به آن "صدا" گفته می شود.
 
انواع واج:
مصوت (واکه) = 6 تا ← الف) مصوت بلند: ا، ی، و      ب) کوتاه: -َ ، -ِ ، -ُ                         
صامت (همخوان) = 23 تا: ء، ب، پ، ت ...
 
٭ چند نکته درباره ی صامت و مصوت:
1- در زبان فارسی همه ی هجاها با صامت شروع می شوند و در این زبان هیچ هجایی نیست که با مصوت آغاز شود. پس واج اول هر هجا صامت است: خُداوند، یادگاری.
در کلماتی نظیر «اصول» و «ایران» که با «ا» آغاز می شوند، حرف «الف» نماینده ی همزه ی آغازی است زیرا کلماتـی که با همـزه آغاز می گردند (چه فارسی باشند و چه عربی و غیر عربی) با «الفِ» تنها نوشتـه می شوند. بنابراین واج اول این کلمات «ء» و واج دوم آن ها نیز یکی از مصوت های کوتاه یا بلند خواهد بود:
اصول ← ء/ -ُ/ ص/ و/ ل                        ابر ← ء/ -َ/ ب/ ر                       اسم ← ء/ -ِ/ س/ م
ایران ← ء/ ی/ ر/ ا/ ن                          او ← ء/ و
2- هر مصوت- چه کوتاه و چه بلند- همیشه دومین واج هجا است. بنابراین هیچ یک از هجاهای فارسی با دو صامت آغاز نمی شوند. به عبارت دیگر، ابتدا به ساکن در زبان فارسی نیست: کِتابخانه، اُلگوبرداری، ایمان.
3- «ا»، «و» و «ی» با تلفـظ های متفـاوت، گاه صامت و گاه نیز مصوت به شمار می آیند. برای تشخیـص
آن ها کافی است که به جایگاهشان دقت کنیم. بر این اساس«ا»، «و» و «ی» اگر واج دوم هجا باشند، مصوت هستند که در این صورت تلفظ  آن ها به شکل «ā»، «ū» و «i» خواهد بود: پیروزمندانه ← پی/ روز/ مَن/ دا/ ن ِ
اما چنان چه واج اول، سوم یا چهارم هجا باشند، صامت خواهند بود:
درُو ← دِ/ رُو            یادواره ← یاد/ وا/ ر ِ         استقامت ← اِس/ تِ/ قا/ مَت        ریحان ← ر ِی/ حان
4- هر هجا فقط دارای یک مصوت است، بنابراین در هر کلمه به تعداد مصوت، هجا خواهیم داشت:
پیروزمندانه ← پی/ روز/ مَن/ دا/ ن ِ
5- در کلمات فارسی هیچ گاه دو مصوت- چه کوتاه و چه بلند- بلافاصله در کنار یکدیگر قرار نمی گیرند بلکه حتماً در میان آن ها یک صامت می آید که به آن صامت یا واج میانجی گفته می شود. واج های میانجی عبارتند از:
ی ← خدای ِ من، آشنایان، جویا، گنجایش، جایمان، گوینده، می گویم، می گوییم
همزه (ا) ← خانه ای، نامه ات
ج ← سبزیجات، ترشیجات
ک ← نیاکان، پلکان
گ ← ستارگان، هفتگی
و ← آهوان، بانوان
البته گاه واج های میانجی در نوشتار ظاهر نمی شوند که در این صورت از طریق تلفظ و بهره گیری از الفبای فونتیک می توان به وجود آن ها پی برد. این واج ها عبارتند از:
ی (در برخی موارد) ← سپاهیان( sepāhiyān)، فرهنگیان، دانشگاهیان، ایرانیان، بازاریان و ... .
و (در همه ی موارد) ← آهوان( āhūvān?) بانوان، زانوان، گیسوان و ... . البته در این گونه کلمات، مصوت بلند «و» در تلفظ امروزی به مصوت کوتاه «-ُ» تبدیل می شود( āhovān?).
۶- در هجاهای فارسی، پس از مصوت بیش از دو صامت در کنار هم نمی آیند. بنابراین طولانی ترین الگوی هجایی در زبان فارسی بدین گونه است: صامت + مصوت (کوتاه یا بلند) + صامت + صامت ← باخت، دَرد
 
٭ چند نکته درباره ی شمارش واج:
1- همه ی حرکت ها اعم از فتحه، کسره و ضمه یک واج به حساب می آیند: رفتنی ← ر/ -َ/ ف/ ت/ -َ/ ن/ ی
2- حروف مشدد، دو واج محسوب می شوند که یک واج در پایان یک هجا و واج دیگر در آغاز هجای بعدی قرار می گیرد: همّت ← ه/ -ِ/ م/ م/ -َ/ت
3- حروفی که در نوشتار ظاهر می گردند اما خوانده نمی شوند، واج به شمار نمی آیند. نظیر:
«و» معدوله در کلماتی چون خواب، خوشحال، خود و ... که امروزه تلفظ نمی شود:
خواب ← خ/ ا/ ب                    خوشحال ← خ/ -ُ/ ش/ ح/ ا/ ل                    خود ← خ/ -ُ/ د
«ه» غیر ملفوظ پایانی در کلماتی نظیر ستاره، نویسنده،نَه و ...:
ستاره ← س/ -ِ/ ت/ ا/ ر/ -ِ         نویسنده ← ن/ -ِ/ و/ ی/ س/ -َ/ ن/ د/ -ِ          نَه ← ن/ -َ
باید دقت داشت که «ه» در واژه هایی چون نُه، مَه، مِه، تشبیه، کوه، دانشگاه و ... تلفظ می شود و صامت است: نُه ← ن/ -ُ/ ه                 مِه ← م/ -ِ/ ه                       تشبیه ← ت/ -َ/ ش/ ب/ ی/ ه
4- «آ» از صامت «ء» و مصو

ادامه مطلب

طبقه بندی: زبان شناسی دوره دبیرستان،

تاریخ : یکشنبه 25 مهر 1395 | 09:55 ب.ظ | نویسنده : سعید غفاری

جانوران و نمادها :

آهو ( آزادگی و بی گناهی )
اسب (نجابت و هوشیاری )
پلنگ ( تکبر و بلند پروازی )
پشه ( ضعف و ناتوانی )
جغد ( دانایی و تیزبینی و قصه گویی )
باز ( فال نیک )
الاغ ( کودنی و صبوری )
بره ( معصومیت )
خرس ( پر خوری )
بلبل (بی توجهی، عاشقی و دلباختگی )
خرگوش ( غفلت )
بوقلمون ( چند رنگی و بی ثباتی )
روباه ( مکر و حیله )
بزغاله ( شیطنت )
بز ( دانایی )
سگ ( وفاداری و دوستی )
ببر ( ضعیف کشی )
شیر ( پادشاهی و شجاعت و قدرت )
شتر مرغ ( بهانه جویی )
بوتیمار ( غم خوردن )
پرستو ( فال نیک و بهار )
شتر ( کینه توزی )
طوطی ( تقلید )
عقاب ( خودپسندی )
کرکس ( مفت خوری )
لک لک (شادی و نشاط )
کبک ( خوش خرامی و طنازی )
زرافه ( بلندی و نشخوارگی )
کلاغ ( شومی و سخن چینی )
ماهی ( زیبایی و امید و پویایی)
گربه ( بی وفایی و بی چشم و رویی )
گوسفند ( حماقت و خونسردی )
فیل ( یکدلی و قدرت )
گرگ ( زرنگی و تجاوز )
نهنگ (عظمت و درندگی )
موش ( حقارت و موذیگری )
کفتار ( دزدی و نحسی )
میمون ( تقلید و اطوار )
مار ( ظاهر خوش و باطن بد)
عقرب ( زیرکی و خودنمایی )
قناری ( خوش آوازی )
قورباغه ( زشتی )
هدهد ( مژده دهی و رهبری )
کرگدن ( تنومندی و پرزوری )
طاووس ( زیبایی و غرور )
عقاب ( بلند پروازی )
شیر ( شجاعت )
ملخ ( بی خیالی و راحت طلبی )
خفاش ( جهل و نادانی و شیطان )



طبقه بندی: دانستنی ها،

تاریخ : سه شنبه 2 شهریور 1395 | 02:26 ب.ظ | نویسنده : سعید غفاری

در بیت زیر جمله ها به ترتیب چند جزئی هستند ؟

مه من هنوز عشقت دل من فکار دارد

تو یکی بپرس از این غم که به من چه کار دارد

الف- چهار جزئی با مفعول و متمم ، چهار جزئی با مفعول و متمم ، دو جزئی

ب- چهر جزئی با مفعول و مسند ، چهار جزئی با متمم و مسند ، سه جزئی با مسند

ج- چهار جزئی با مفعول و مسند ، چهار جزئی با مفعول و متمم ، دو جزئی

د- سه جزئی با مفعول ، سه جزئی با مفعول ، سه جزئی با متمم




طبقه بندی: سوال تستی،

تاریخ : شنبه 19 تیر 1395 | 06:25 ب.ظ | نویسنده : سعید غفاری

مه من هنوز عشقت دل من فکار دارد

تو یکی بپرس از این غم که به من چه کار دارد

نه بلای جان عاشق شب هجرتست تنها

که وصال هم بلای شب انتظار دارد

تو که از می جوانی همه سرخوشی چه دانی

که شراب ناامیدی چقدر خمار دارد

نه به خود گرفته خسرو پی آهوان ار من

که کمند زلف شیرین هوس شکار دارد

مژه سوزن رفو کن نخ او ز تار مو کن

که هنوز وصله دل دو سه بخیه کار دارد

دل چون شکسته سازم ز گذشته های شیرین

چه ترانه های ه محزون که به یادگار دارد

غم روزگار گو رو پی کار خود که ما را

غم یار بی خیال غم روزگار دارد

گل آرزوی من بین که خزان جاودانیست

چه غم از خزان آن گل که ز پی بهار دارد

دل چون تنور خواهد سخنان پخته لیکن

نه همه تنور سوز دل شهریار دارد

************


با رنگ و بویت ای گل گل رنگ و بو ندارد

با لعلت آب حیوان آبی به جو ندارد

از عشق من به هر سو در شهر گفتگویی است

من عاشق تو هستم این گفتگو ندارد

دارد متاع عفت از چار سو خریدار

بازار خودفروشی این چار سو ندارد

جز وصف پیش رویت در پشت سر نگویم

رو کن به هر که خواهی گل پشت و رو ندارد

گر آرزوی وصلش پیرم کند مکن عیب

عیب است از جوانی کاین آرزو ندارد

خورشید روی من چون رخساره برفروزد

رخ برفروختن را خورشید رو ندارد

سوزن ز تیر مژگان وز تار زلف نخ کن

هر چند رخنهٔ دل تاب رفو ندارد

او صبر خواهد از من بختی که من ندارم

من وصل خواهم از وی قصدی که او ندارد

با شهریار بی دل ساقی به سرگرانی است

چشمش مگر حریفان می در سبو ندارد

 



طبقه بندی: شهریار،

تعداد کل صفحات : 80 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...