تبلیغات
ادبستان - غزلی از سعدی
تاریخ : چهارشنبه 22 شهریور 1396 | 01:59 ب.ظ | نویسنده : سعید غفاری


مـن از آن روز که دربـنـد تـوام آزادم

پـادشـاهم که به دست تـو اسیر افتـادم


هـمه غـم‌ های جهــان هـیچ اثـر می‌ نکند

در من از بس که به دیدار عزیزت شـادم


خرم آن روز که جان می‌ رود اندر طلبت

تـا  بیـایند  عزیزان  به  مبــارک  بـادم


من که در هیچ مقامی نزدم خیمه انـس

پـیش تـو رخـت بیفکندم و دل بنهـادم


دانی از دولت وصلت چه طلب دارم هیچ

یـاد تـو مصلحت خویـش بـبرد از یـادم


به وفـای تـو کز آن روز که دلبند منی

دل نبستم به وفـای کس و در نگشـادم


تـا خیـال قـد و بالای تـو در فکر منست

گر خلایق همه سروند چو سـرو آزادم


به سخن راست نیاید که چه شیرین سخنی

وین عجبتر که تو شیرینی و من فرهـادم


دستگاهی نه که در پای تو ریزم چون خاک

حـاصل آنـست که چون طبل تهی پربـادم


می‌ نماید که جفای فلک از دامن من

دسـت  کوته  نکند  تـا  نکند  بنیـادم


ظاهر آنـست که با سـابقه حکم ازل

جهد سودی نکند تن به قضا دردادم


ور تحمل نکنم جور زمان را چه کنم

داوری نیست که از وی بستـاند دادم


دلم از صحبت شیراز به کلی بگرفت

وقت آنست که پرسی خبر از بغـدادم


هیچ شک نیست که فریاد من آن جا برسد

عجب ار صـاحب دیـوان نرسـد فـریـادم


سعدیا حُبِّ وطن گر چه حدیثیست صحیح

نتوان مـُرد به سختی که من این جـا زادم





طبقه بندی: شعر، سعدی،