تبلیغات
ادبستان - مطالب حكایت
تاریخ : شنبه 28 آذر 1394 | 09:42 ب.ظ | نویسنده : سعید غفاری

حکایت ژاپنی :

حکیم ژاپنی در صحرایی روی شن ها نشسته و در حال مراقبه بود.

مردی به او نزدیک شد و گفت :مرا به شاگردی بپذیر!
حکیم با انگشت خطی راست بر روی شن کشید و گفت:کوتاهش کن.
مرد با کف دست نصف خط را پاک کرد.
حکیم گفت: برو یک سال بعد بیا.
یک سال بعد باز حکیم خطی کشید و گفت: کوتاهش کن.

مرد این بار نصف خط را با کف دست و آرنج پوشاند.
حکیم نپذیرفت و گفت: برو یک سال بعد بیا!
سال بعد باز حکیم خطی روی شن کشید و از مرد خواست آن را کوتاه کند.مرد این بار گفت:نمی دانم و خواهش کرد پاسخ را بگوید.
حکیم خطی بلند کنار آن خط  کشید و گفت: حالا کوتاه شد.

در فرهنگ ما معمولاَ چنین است که سعی می کنیم با دیگران دشمنی کرده و با دشمنی و نفرت و دیگران را علیه او تحریک بکنیم تا بتوانیم او را که دشمن خود قرار داده ایم نابود کنیم و شکستش بدهیم و لی در فرهنگ ژاپن چنین نیست .
این حکایت فرهنگ ژاپنی ها را نشان می دهد.نیازی به دشمنی و درگیری با دیگران نیست.با رشد و پیشرفت  دیگران شکست می خورند.به دیگران کار نداشته باش کار خودت را بکن.




طبقه بندی: حكایت،

تاریخ : شنبه 28 آذر 1394 | 09:39 ب.ظ | نویسنده : سعید غفاری
قضاوت های عجولانه و مغرورانه که  خود گناه کبیره هست .

ابولحسن خرقانی می‌گوید:جواب دو نفر مرا سخت تکان داد...! 


اول؛ مرد فاسدی از کنارم گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد!
او گفت: ای شیخ! خدا می‌داند که فردا حال ما چه خواهد شد!

دوم؛ مستی دیدم که افتان و خیزان در جاده‌اى گل آلود می‌رفت.
به او گفتم : قدم ثابت بردار تا نلغزی!
گفت : من بلغزم باکی نیست...
بهوش باش تو نلغزی شیخ! که جماعتی از پی تو خواهند لغزید.


یاد این جمله داستایوفسكى از كتاب نفرین شدگان افتادم:

 هر"پرهیزکاری"گذشته‌ای دارد و هر "گناه کاری"آینده ای!



طبقه بندی: حكایت،

تاریخ : چهارشنبه 27 آبان 1394 | 11:28 ب.ظ | نویسنده : سعید غفاری

امام صادق(ع) می فرماید:

«خداوند به حضرت موسی بن عمران(ع) وحی کرد:ای موسی! آیا می دانی چرا تو را کلیم وهم سخنی خود کردم؟ موسی(ع) عرض کرد:نه! خداوند به او وحی کرد:ای موسی! من بندگانم را زیر و رو کردم در میان آنها هیچ کس را در برابر خود فروتن و متواضع تر از تو ندیدم».

سپس فرمود:«یا موسی انّک اذا صلّیت وضعت خدّک علی التّراب؛ای موسی! تو هرگاه نماز می گزاری،گونه خود را به عنوان تواضع روی خاک بر زمین می نهی».2

به این ترتیب در می یابیم راز کلیم اللّه بودن موسی،و اخذ این مدال پر افتخار،تواضع او ،در نماز و غیر نماز در برابر خداوند بوده است.زیرا وقتی انسان با تمرین عملی نماز توانست در برابر پروردگارش تواضع نماید بدین ترتیب در غیر آن نیز در تمام حالات و افعال متواضع خواهد شد.




طبقه بندی: حدیث، حكایت،

تاریخ : چهارشنبه 27 آبان 1394 | 11:28 ب.ظ | نویسنده : سعید غفاری

امام صادق(ع) می فرماید:

«خداوند به حضرت موسی بن عمران(ع) وحی کرد:ای موسی! آیا می دانی چرا تو را کلیم وهم سخنی خود کردم؟ موسی(ع) عرض کرد:نه! خداوند به او وحی کرد:ای موسی! من بندگانم را زیر و رو کردم در میان آنها هیچ کس را در برابر خود فروتن و متواضع تر از تو ندیدم».

سپس فرمود:«یا موسی انّک اذا صلّیت وضعت خدّک علی التّراب؛ای موسی! تو هرگاه نماز می گزاری،گونه خود را به عنوان تواضع روی خاک بر زمین می نهی».2

به این ترتیب در می یابیم راز کلیم اللّه بودن موسی،و اخذ این مدال پر افتخار،تواضع او ،در نماز و غیر نماز در برابر خداوند بوده است.زیرا وقتی انسان با تمرین عملی نماز توانست در برابر پروردگارش تواضع نماید بدین ترتیب در غیر آن نیز در تمام حالات و افعال متواضع خواهد شد.




طبقه بندی: حكایت، حدیث،

تاریخ : جمعه 5 تیر 1394 | 12:21 ق.ظ | نویسنده : سعید غفاری

 فضیلت آگاهی و خرد

 در تاریخ مشرق زمین شیوانا کشاورزی بود که او را استاد عشق و معرفت ودانایی می دانستند.

 روزی بچه ای نزد شیوانا رفت
و گفت:
 "مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به کاهن معبد دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند. لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید."
 
شیوانا سراسیمه به سراغ زن رفت و با حیرت دید که زن دست و پای دخترخردسالش را بسته و در مقابل در معبد قصد دارد با چاقو سر دختر را ببرد. جمعیت زیادی زن بخت برگشته را دوره کرده بودند و کاهن معبد نیز با غرور وخونسردی روی سنگ بزرگی کنار در معبد نشسته و شاهد ماجرا بود.
 
شیوانا به سراغ زن رفت و دید که زن به شدت دخترش را دوست دارد و چندین بار او را درآغوش می گیرد و می بوسد. اما در عین حال می خواهد کودکش را بکشد. تا بت اعظم معبد او را ببخشد و برکت و فراوانی را به زندگی او ارزانی دارد.
 
شیوانا از زن پرسید که:
 چرا دخترش را قربانی می کند؟ زن پاسخ داد که:
 کاهن معبد گفته است که باید عزیزترین پاره وجود خود را قربانی کند، تا بت اعظم او را ببخشد و به زندگی اش برکت جاودانه ارزانی دارد.
 
شیوانا تبسمی کرد و گفت:
"اما این دختر که عزیزترین بخش وجود تو نیست. چون تصمیم به هلاکش گرفته ای. عزیزترین بخش زندگی تو همین کاهن معبد است که به خاطر حرف او تصمیم گرفته ای دختر نازنین ات را بکشی. بت اعظم که احمق نیست. او به تو گفته است که باید عزیزترین بخش زندگی ات را از بین ببری و اگر تو اشتباهی به جای کاهن دخترت را قربانی کنی، هیچ اتفاقی نمی افتد و شاید به خاطر سرپیچی از دستور بت اعظم بلا و بدبختی هم گریبانت را بگیرد!"
 
زن لختی مکث کرد. دست و پای دخترک را باز کرد. او را در آغوش گرفت و آن گاه در حالی که چاقو را محکم در دست گرفته بود، به سمت پله سنگی معبد دوید. اما هیچ اثری از کاهن معبد نبود!
می گویند از آن روز به بعد دیگر کسی کاهن معبد را در آن اطراف ندید!!

هیچ چیز ویرانگرتر از این نیست كه متوجه شویم كسی كه به آن اعتماد داشته ایم، عمری فریبمان داده است...
 
 
در جهان تنها یک فضیلت وجود دارد و آن آگاهی‌ و خرد است.
و تنها یک گناه و آن جهل و تادانی است.
عارف بزرگ- مولانا
برگرفته از وبلاگ شب تاب .mihanblog.comshabtaab



طبقه بندی: سخنان نغز، حكایت،

تاریخ : دوشنبه 25 خرداد 1394 | 11:41 ب.ظ | نویسنده : سعید غفاری
سعادت ما در سعادت دیگران است 

***************
دوستی می گفت:
سمیناری دعوت شدم که در ورودی, به هر یک از مدعوین بادکنکی می دادند!
سخنران بعد خوشامدگویی از حاضرین که ۵۰نفر بودند,تقاضا کرد با ماژیک اسم خود را روی بادکنک نوشته و آن را در اتاقی که سمت راست سالن بود، بگذارند و خود در سمت چپ جمع شوند.
سپس از آن ها خواست ظرف ۵دقیقه به اتاق بادکنک ها رفته و بادکنک نام خود رابیاورند.
من به همراه سایرین دیوانه وار, به جستجو پرداختیم,همدیگر را هل می دادیم و زمین می خوردیم و هرج و مرجی به راه افتاده بود,تماشایی...
مهلت ۵ دقیقه با ۵ دقیقه اضافی به پایان رسید,اما هیچ کس نتوانست بادکنک خود را بیابد.
این بار سخنران,همگان را به آرامش دعوت و پیشنهاد کرد,هرکس بادکنکی را بردارد و آن را به صاحبش بدهد!
بدین ترتیب کمتر از  ۵ دقیقه همه به بادکنک خود دست یافتند.
سخنران ادامه داد:
این اتفاقی است که هر روز در زندگی ما می افتد,دیوانه وار در جستجوی سعادت خویش به این سو و آن سو چنگ می اندازیم و نمی دانیم:
***سعادت ما در سعادت و مسرت دیگران است***
به یک دست سعادت آن ها را بدهید و سعادت خود را از دست دیگر بگیرید...
و آیا...هدف از خلقت انسان,چیزی جز این بوده است؟؟؟؟؟

/
برگرفته از وبلاگ: شب تاب ( علیرضا شفیعی مطهر) shabtaab.mihanblog.com


طبقه بندی: حكایت،

تاریخ : شنبه 1 آذر 1393 | 09:12 ق.ظ | نویسنده : سعید غفاری

حرف خوش آمد مشنو کان خطاست

        مضحکهٔ خلق مشو کان بلاست

نیست خوش آمد به در از چند حال

        بی‌غرضی نیست خوش آمد سگال

رخت چو در کوی خوش آمد برند

        گر ز طمع نیست زتو بد برند

چون به جگر شد دل قصاب بند

         بوسه زند بر قدم گوسفند

در هدف گربه چو افتاد موش

         وصف دگر کرد به هر تار موش

تو همه تن عیب و خوش آمد سگال

          نام نهادت به هنر بی‌مثال

آنکه ستاید به خوش آمد ترا

          از تو نکوتر نشناسد ترا

 



طبقه بندی: وحشی بافقی، حكایت، سخنان نغز،

تاریخ : شنبه 1 آذر 1393 | 09:01 ق.ظ | نویسنده : سعید غفاری

نادره گویی ز سخن گستران

نادره در سلک زبان آوران

رفت یکی روز خطایی بر او

تاختن آورد بلایی بر او

والی ملکش به غضب پیش خواند

جور کنانش ز بر خویش راند


ادامه مطلب

طبقه بندی: وحشی بافقی، حكایت،

تاریخ : شنبه 10 آبان 1393 | 09:43 ق.ظ | نویسنده : سعید غفاری

پیره زالی برد پیش بوسعید

کودکی را تا بود او را مرید

آن جوان در کار مرد آمد ولیک

زرد گشت و ناتوان از ضعف نیک

برگ بی برگی و بی خویشی نداشت

طاقت خواری و درویشی نداشت

خاست مرد و شیخ را گفت این زمان

صوفیم ناکرده کردی ناتوان

خواستم تا صوفئی گردانیم

همچو خویش از خویشتن برهانیم

تو مرا در دام مرگ انداختی

کار من جمله ز برگ انداختی

گفت چون صوفی نشاند بوسعید

صوفی او چون تو باشد ای مرید

لیک چون صوفی نشاند کردگار

لاجرم چون بوسعید آید بکار

هرچه آن از من رود چون من بود

دوست از من گر رود دشمن بود

راست ناید صوفئی هرگز بکسب

خر کجاگردد بجد و جهد اسب

لیک اگر دولت رسد ازجای خویش

یک خر عیسی بود صد اسب بیش

جد وجهدت را چو رای دیگرست

صوفئی کردن ز جای دیگرست

جد وجهدت بی ثوابی کی بود

لیک گنجشگی عقابی کی بود

گر همه عالم ثواب تو بود

تا تو باشی تو عذاب تو بود

صوفئی سنگیست مبهوت آمده

سنگ رفته لعل و یاقوت آمده

تا بذات اندر تبدل نبودت

جزو باشی ذات تو کل نبودت

در حقیقت گرچه توکل آمدی

لیک این ساعت همه ذل آمدی

گر شود ذل تودر کل ناپدید

تو بکلی کل شوی ذل ناپدید

ور بماند ذرهٔ از ذل تو

پس بود آن ذره ذلت غل تو

هست صوفی ذل در کل باخته

ذل و کل در کل کل انداخته

کل کل در کل کلات آمده

بی صفت بی فعل و بی ذات آمده

پای ناگاهی فرو رفتن بگنج

پیشهٔ نبود که آموزی برنج

هست صوفی مرد بی رنج آمده

پای او ناگاه در گنج آمده

صوفئی باید ترا اندیشه کن

تا که دانی گنج یابی پیشه کن

لیک جد و جهد میباید ترا

تادر این گنج بگشاید ترا

زانکه در راهی که سلطانان گنج

گنجها دیدند بی رنج و برنج

صد نشان دادند ازان ره پیش تو

تا بجنبد نفس کافر کیش تو

سر بدان راه آور و مردانه وار

گنج میجو با دلی پرانتظار

زانکه در راهی که گنج آنجا نهند

هیچ نبود شک که رنج آنجا نهند

گر تو در راهی دگر پویندهٔ

گنج نیست آنجا که تو جویندهٔ

در رهی رو کان نشانت دادهاند

جهد کن تا سر بدانت دادهاند

جهد میکن روز و شب در کوی رنج

بو که ناگاهی ببینی روی گنج

هان و هان گر گنج دین بینی تو مست

ظن مبر کز جهد تو آمد بدست

زانکه آنجا جهد را مقدار نیست

گنج را جز گنج کس بر کار نیست

هرکرا بنمود آن محض عطاست

وانکه را ننمود از حکم قضاست

 



طبقه بندی: حكایت، عطار نیشابوری،

تاریخ : شنبه 10 آبان 1393 | 09:35 ق.ظ | نویسنده : سعید غفاری

مار افسایی یکی حربه بدست

کرده بد بر مار سوراخی نشست

هر زمان میساخت معجونی دگر

هر نفس میخواند افسونی دگر

ناگهی عیسی برانجا درگذشت

مار آمد پیش او در سر گذشت

گفت ای روح اللّه ای شمع انام

هست سیصد سال عمر من تمام

مرد سی ساله مرا افسون کند

تا زسوراخم مگر بیرون کند

رفت عیسی عاقبت زانجایگاه

چوندگر باره فرود آمد براه

مرد را گفتا چه کردی کار را

گفت اندر سله کردم مار را

شد سر آن سله عیسی برگرفت

چون بدید او را سخن از سرگرفت

گفت ای مار از چه طاعت داشتی

خاصه چندانی شجاعت داشتی

آن همه دعوی که کردی از نخست

از چه افتادی چنین در دام سست

گفت من نفریفتم ز افسون او

میتوانستم که ریزم خون او

لیک چون بسیار حق را نام برد

نام حق خوش خوش مرا در دام برد

چون بنام حق شدم در دام او

صد چو جان من فدای نام او

وصل همچون آتشی جان سوزدت

یاد باید تا جهان افروزدت




طبقه بندی: حكایت، شعر، عطار نیشابوری،

تاریخ : شنبه 12 مهر 1393 | 01:17 ب.ظ | نویسنده : سعید غفاری

از پائلو کوئیلو

 

 در فولکلور آلمان ، قصه ای هست که این چنین بیان می شود :

 
مردی صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده . شک کرد که
 
 
همسایه اش آن را دزدیده باشد ، برای همین ، تمام روز اور ا زیر نظر گرفت.
 
متوجه شد که همسایه اش در دزدی مهارت دارد ، مثل یک دزد راه می رود
 
، مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند ، پچ پچ می کند ،آن قدر از
 
شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد ، لباسش را عوض کند
 
  نزد قاضی برود و شکایت کند.
 
اما همین که وارد خانه شد ، تبرش را پیدا کرد . زنش آن را جابه جا کرده
 
بود. مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه اش را زیر نظر گرفت و دریافت
 
که او مثل یک آدم شریف راه می رود ، حرف می زند ، و رفتار می کند .
 
همیشه این نکته را به یاد داشته باشید که
 
ما انسانها در هر موقعیتی معمولا آن چیزی را می بینیم که
 
دوست داریم ببینیم

 




طبقه بندی: سخنان نغز، حكایت،

تاریخ : پنجشنبه 8 خرداد 1393 | 12:04 ب.ظ | نویسنده : سعید غفاری
روزی سه نفر از حکما در محفل نوشیروان حاضر بودند و صحبت در این بود که شدید ترین بلا چیست.حکیم رومی گفت: پیری با فقر اشد مصائب است. حکیم هندی گفت: مرض بدن با کثرت غم و هم . بزرجمهر گفت: رسیدن اجل و بدی اعمال شدید ترین بلا است. و سخن بزرجمهر را ترجیح دادند.



طبقه بندی: حكایت،

تاریخ : دوشنبه 5 خرداد 1393 | 09:04 ق.ظ | نویسنده : سعید غفاری
هرکه با دشمنان صلح می کند ، سر آزار دوستان دارد.

   بشوی ای خردمند از آن دوست دست

                  که با دشمنانت بود هم نشست



طبقه بندی: حكایت،

تاریخ : دوشنبه 5 خرداد 1393 | 08:25 ق.ظ | نویسنده : سعید غفاری
حکایتی از گلستان سعدی:
فقیره ی درویشی حامله بود مدت حمل برآورده و مرین درویش را همه عمر فرزند نیامده بود. گفت: اگر خدای ، عزّ و جلّ مرا پسری دهد جزین خرقه که پوشیده دارم ، هرچه ملک منست ، ایثار درویشان کنم. اتفاقاً پسر آوردو سفره ی درویشان به موجب شرط بنهاد. پس از چند سالی که از سفر شام باز آمدم ، به مصلحت آن دوست بر گذشتم و از چگونگی حالش خبر پرسیدم. گفتند: به زندان شحنه درست؛ سبب پرسیدمغکسی گفت: پسرش خمر خورده است و عربده کرده است و خون کسی ریخته و خود از میان گریخته؛ پدر را به علت او سلسله دنای است و بند گران بر پای. گفتم : این بلا را به حاجت از خدای عزّ و جلّ خواسته است.

زنان باردار ، ای مرد هشیار
              اگر وقت ولادت مار زایند
از آن بهتر به نزدیک خردمند
              که فرزندان نا هموار زایند



طبقه بندی: حكایت،

تاریخ : یکشنبه 4 خرداد 1393 | 07:38 ب.ظ | نویسنده : سعید غفاری
ذوالنون مصری گوید: من با صید دریا گذران عمر می کردم و دخترکی هم داشتم . روزی مشغول صید بودم و دخترم هم همراه من به تماشای دریا مشغول بود .تور ماهی گیری را انداختم و ماهی در ان افتاد و دخترم ماهی را نگاه می کرد که لب هایش حرکت می کرد ، ماهی را از تور در آورد و به دریا انداخت . ذوالنون گفت: دخترک من چرا کسب و روزی مراضایع کردی ؟ دختر گفت: ما نمی خوریم مخلوقی را که ذکر خدا می گوید . پدرش گفت : حالا چه چاره ای بکنیم که روزی ما منحصر بود به آن ماهی . دخترک گفت: توکل می کنیم به خدا چون خداوند قادر است که رزق ما را به هر نحو ممکن برساند پس صید را ترک کردیم و تا شام متوکلاً علی الله نشستیم . وقت عشا که رسید خدا از آسمان مائده ای بر آن دو با غذا های رنگارنگ فرستاد . ذوالنون گوید : دوازده سال هر شب به ما مائده ی آسمانی نازل می شد و من چنان تصور می کردم که به سبب نماز و روزه و عبادت است که نازل می شود تا دخترک من مرد و مائده ی آسمانی هم قطع شد و آن وقت فهمیدم که نزول مائده ی آسمانی به سبب اعتقاد پاک و منزه دخترک من بود نه به خاطر نماز و روزه و عبادت های خشک من . (الله ُ اعلم )



طبقه بندی: حكایت، سخنان نغز،

تعداد کل صفحات : 4 :: 1 2 3 4