تبلیغات
ادبستان - مطالب لطیفه
تاریخ : شنبه 18 بهمن 1393 | 09:13 ب.ظ | نویسنده : سعید غفاری
1- گرسنه، دین را دیگ می‌بیند و مقروض، دین را، دِین می‌خواند!
2- اگر هنگام عذرخواهی از دیگران، عرق شرم نمی‌ریزی به طور حتم برای مردم‌آزاری زیاد عرق کرده‌ای!
3- برای اندیشه‌های مفت «عمو قدرت» همیشه مشتری هست؛ اما کمتر کسی، قدرتِ خرید اندیشه‌های باارزش «دایی مفلس» را دارد!
4- اگر آدم پُری باشی، نه پُرخوری می‌کنی، نه پرحرفی می‌کنی و نه پُررویی!
5- اگر تا به حال حریف آرزوهایت نشده‌ای، در یک وزن پایین‌تر، کشتی بگیر!
6- خدایا اگر بیش‌تر تو را ندیده بودم، نمی‌دانستم از همه زیباتری!
7- برای جلوگیری از واسطه‌ها، قرار شد نفت را مستقیم بر سر سفره‌ها بیاورند!
8- بهترین جمله‌ی آدم پرحرف، اگر حوصله داشته باشی، جمله‌ی آخر آن است!
9- 99 درصد کسانی که طبق عادت، شما را نصیحت می‌کنند، نادانند. مواظب باشید یک‌درصد بقیه را از دست ندهید!
10- صبح از زور مداران، کفشی‌ست که فقط یک عمر کار می‌کند!
11- آن‌ها که می‌خواستند جامعه را اصلاح کنند، ریش خودشان درآمد!
12- اگر آسمان را دست‌کم بگیری به طبقه هفتم هم می‌رسی؛ اما اگر دست بالا بگیری، به طبقه اولش هم نمی‌رسی!
13- پرنده‌ها، در تالابِ چشم‌هایت نشسته‌اند، مواظب باش پشت میله‌های مژگانت اسیر نشوند!
14- از شاعر ایرانی پسیدند: چرا شعر هنر ملی ایرانیان است؟ جواب داد:‌برای این‌که موقع سرودن می‌شود به جای کلاه، دور سرت پیچید، موقع خواندن می‌شود زیر سبیلی ردش کرد و موقع شنیدن می‌شود از این گوش وارد و از گوش دیگر خارجش کرد!
15- هر شاعری دیوانه نیست؛ اما سعی کنید، شاعر و شعرش را در قفسه‌های جداگانه‌ای بایگانی کنید!
16- پیش از آن‌که به فرهنگ زیبای ایرانی پل بزنیم، لازم است پل کوچک جلوی خانه را که سال‌هاست لنگ می‌زند، تعمیر کنیم!
17- دولت‌مردان را، آن‌قدر با آب مقدس می‌شویند که اگر روزی فاسد هم شوند، هیچ‌کس جرأت نمی‌کند جلو دماغش را بگیرد!
18- حرف‌های زیادی برای پاییز دارم؛ اما درخت‌ها آن‌قدر خسته‌اند که ایستاده می‌خوابند!


طبقه بندی: سخنان نغز، لطیفه،

تاریخ : چهارشنبه 28 آبان 1393 | 09:28 ب.ظ | نویسنده : سعید غفاری
ﺭﻭﺯﯼ ﻣﺮﺩﻯ ، ﺯﻧﻰ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﻣﯿﮑﺸﯿﺪ !
ﻣﺮﺩ ، ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﺯﻥ ﺭﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ، ﺷﻤﺎ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﻣﯿﮑﺸﯿﺪ؟
ﺯﻥ : ﺑﻠﻪ !
ﻣﺮﺩ : ﺭﻭﺯﯼ ﭼﻨﺪ ﭘﺎﮐﺖ؟
ﺯﻥ : ﺳﻪ ﭘﺎﮐﺖ !
ﻣﺮﺩ : ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻝ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﻣﯿﮑﺸﯿﺪ؟!
ﺯﻥ : 10 ﺳﺎﻝ !
ﻣﺮﺩ : ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺧﺐ، ﺍﮔﺮ ﺷﻤﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﺮ ﭘﺎﮐﺖ ﺳﻪ ﻫﺰﺍﺭ ﺗﻮﻣﺎﻥ ﺑﭙﺮﺩﺍﺯﯾﺪ ﻭ ﺭﻭﺯﯼ ﺳﻪ ﭘﺎﮐﺖ ﺑﺨﺮﯾﺪ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﺭﻭﺯﺍﻧﻪ ﻧﻪ ﻫﺰﺍﺭ ﺗﻮﻣﺎﻥ، ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺩﻩ ﺳﺎﻝ ﺁﻥ ﺭﺍ ﭘﺲ ﺍﻧﺪﺍﺯ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯾﺪ ﺍﮐﻨﻮﻥ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﺴﺘﯿﺪ ﯾﮏ ﻻﻣﺒﻮﺭﮔﯿﻨﯽ ﺑﺨﺮﯾﺪ "!
ﺯﻥ : ﺁﯾﺎ ﺷﻤﺎ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﻣﯿﮑﺸﯿﺪ؟
ﻣﺮﺩ : ﺧﯿﺮ !
ﺯﻥ : ﭘﺲ ﻻﻣﺒﻮﺭﮔﯿﻨﯽ ﺗﺎﻥ ﮐﺠﺎﺳﺖ؟
ﻣﺮﺩ : ﺍﻭﻧﺎﻫﺎﺵ ! ﺯﻥ ﮐﻪ ﺩﯾﺪ ﺧﯿﻠﯽ ﺿﺎﯾﻊ ﺷﺪﻩ، ﺯﯾﺮ ﻟﺐ ﻓﺤﺶ ﺩﺍﺩ ﻭ ﭘﺎﺷﺪ ﺭﻓﺖ ﯾﻪ ﺟﺎ ﺩﯾﮕﻪ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﺑﮑﺸﻪ !!!
ﻣﺮﺩ ﻧﯿﺰ ﻣﻮﺗﻮﺭ ﮔﺎﺯﯾﻪ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﮐﻪ ﮐﻨﺎﺭ ﻻﻣﺒﻮﮔﯿﻨﻰ ﭘﺎﺭﮎ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺳﻮﺍﺭ ﺷﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﻗﻬﻮﻩ ﺧﻮﻧﻪ ﺍﺳﻰ ﺳﮓ ﺩﺳﺖ ﺷﺘﺎﻓﺖ !!!
ﻧﺘﯿﺠﻪ ﺍﺧﻼﻗﻰ : ﻭﺍﻗﻌﺎ ﻓﻮﺗﺒﺎﻝ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺿﻌﯿﻔﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﯾﻪ ﻓﮑﺮﯼ ﮐﺮﺩ ﺑﺮﺍﺵ ....
 برگرفته از وبلاگ ( تو کجا و اینجا کجا؟)http://biya-o-begu.blogfa.com/



طبقه بندی: لطیفه،

تاریخ : یکشنبه 13 مهر 1393 | 01:07 ب.ظ | نویسنده : سعید غفاری
مواظب بعضی بچه های امروزی باشید و سعی کنید احترام خود را خود حفظ کنید چون بعضی ها امر به معروف و نهی از منکر سرشون نمیشه و نسبت به آمران به معروف و ناهیان از منکر بی احترامی می کنند مثل این پسر بچه البته این با کمی احترام و پوشیده جواب داده که :
پسر بچه ای توی تاکسی نشسته بود و هی پشت سر هم شکلات می خورد .پیر مردی که کنارش نشسته بود گفت: پسرم هیچ می دونی خوردن زیاد شکلات برای دندون هات و بدنت ضرر داره؟
پسرک گفت: پدر بزرگ من 130 سال عمر کرد .
پیر مرد گفت: به خاطر خوردن شکلات زیاد؟
پسر بچه گفت: نه پدر یزرگم همیشه سرش تو کار خودش بود.

ادامه مطلب

طبقه بندی: لطیفه،

تاریخ : چهارشنبه 28 خرداد 1393 | 12:55 ب.ظ | نویسنده : سعید غفاری
                                                                    

عبید زاکانی :

درویشی به در خانه‌ای رسید. پاره نانی بخواست. دختركی در خانه بود. گفت: نیست. گفت: مادرت كجاست؟ گفت برای تسلیت خویشاوندان رفته است. گفت: چنین كه من حال خانه شما را می‌بینم،خویشاوندان دیگر می‌باید كه برای تسلیت شما آیند
ادامه مطلب

طبقه بندی: لطیفه، طنز،

تاریخ : پنجشنبه 11 اردیبهشت 1393 | 01:19 ب.ظ | نویسنده : سعید غفاری
لطیفه هایی ازلطایف زهر الربیع شیخ نعمت اله جزایری :

یک محدث ( اصحاب حدیث ) با یک مسیحی هم سفر شد .پس از چندی مسیحی جام شراب به او تعارف کرد ومحدث آن را گرفت و سر کشید.مسیحی گفت:آن چه خوردی شراب بود . مرد گفت: از کجا می دانی؟ مسیحی گفت :غلامم آم را از یک فروشنده ی یهودی خریده است .مرد گفت: ما اصحاب حدیث در باره ی افرادی مثل سفیان و یزید بن هارون شک داریم و حرف آن ها را نمی پذیریم چه رسد به سخن یک مسیحی که از قول یک یهودی چیزی را روایت کند. من هم اگر این شراب را نوشیدم فقط به دلیل ضعف سندروایت آن  بود .

                                     *****
مردی به روستایی نزدیک قزوین رفت که دوستداران علی ( ع ) بودند .
از او نامش راپرسیدند. گفت : عمر نام دارم  و او را زدند و مرد گفت:  عمرانم . باز زدند گفتند : بدتر چون الف و نون عثمان را نیز داری .



طبقه بندی: لطیفه،

تاریخ : دوشنبه 20 آبان 1392 | 08:38 ب.ظ | نویسنده : سعید غفاری
گویند ابلهی شیطان را در خواب دید ریش او را محکم بگرفت و چند سیلی سخت در بناگوش او بنواخت و گفت : ای ملعون ریش خود را به تزویر بلند کرده ای که مردمان را فریب بدهی ؟ الساعه ترا به سزای عملت می رسانم . این بگفت و خواست سیلی دیگری به او بزند که ناگهان از خواب بیدار شد و دید ریش خود را در دست دارد و به خود بخندید و از آن زمان این مثل مشهور شد .


طبقه بندی: حكایت، لطیفه،

تاریخ : سه شنبه 30 خرداد 1391 | 05:30 ب.ظ | نویسنده : سعید غفاری
واعظی درباره ی تعداد زوجات سخن می گفت :

هرکس یک زن بگیرد ، روز قیامت یک لامپ برایش

روشن خواهد شد و هرکس دو زن بگیرد دو لامپ و

هرکس سه زن بگیرد ، سه لامپ و همین طور بالا

می رفت که ناگهان چشمش به زن خود که در میان

جمعیت نشسته بود افتاده و بلافاصله گفت : البته ،

هرگز نشه فراموش ، لامپ اضافی خاموش ! 



طبقه بندی: لطیفه،

تاریخ : سه شنبه 30 خرداد 1391 | 05:25 ب.ظ | نویسنده : سعید غفاری
فردی میخی را سروته روی دیوار گذاشته بود و

 می كوبید. میخ در دیوار فرو نمی رفت. دیگری كه

شاهد این ماجرا بود، گفت: «چه كار می كنی؟ این

میخ كه برای این دیوار نیست. این میخ برای دیوار

روبه روست.»



طبقه بندی: لطیفه،

تاریخ : سه شنبه 30 خرداد 1391 | 05:23 ب.ظ | نویسنده : سعید غفاری
یک منتقد ادبی از نویسنده ای پرسید : شما از

 اصطلاح خلأ دردناک زیاد استفاده می کنید . مگه

ممکنه چیزی هم خالی باشه هم دردناک ؟ نویسنده


گفت : عجیبه ! مگه شما تا حالا سردرد نگرفته اید ؟!!



طبقه بندی: لطیفه،

تاریخ : سه شنبه 30 خرداد 1391 | 05:22 ب.ظ | نویسنده : سعید غفاری
جوانی پیش پدر خود رفت و گفت : پدر یادت هست

که می گفتی اولین دفعه ای که ماشین پدرت را

سوار شدی ، تصادف کردی وماشین خرد شد .

گفت : بله ، به یاد دارم .

گفت : باز هم به یاد داری که همیشه به من می

گفتی ، تاریخ تکرار می شود ؟

گفت : آن را هم به یاد دارم . مقصودت چیست ؟

گفت : امروز باز هم تاریخ تکرار شد .



طبقه بندی: لطیفه،