تبلیغات
ادبستان - مطالب حافظ
تاریخ : چهارشنبه 19 آبان 1395 | 11:40 ب.ظ | نویسنده : سعید غفاری
صوفیان گویند حیف است دل آدمی که آیینۀ جمال الهی است جایگاه کدورتها شود:

                       بر دلم گرد ستمهاست، خدایا مپسند       که مکدر شودآیینۀ مهر آئینم. 

                                                                                                                حافظ




طبقه بندی: حافظ،

تاریخ : چهارشنبه 10 دی 1393 | 11:36 ق.ظ | نویسنده : سعید غفاری
 

چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند ز من

ور بگویم دل بگردان رو بگرداند ز من

روی رنگین را به هر کس می‌نماید همچو گل

ور بگویم بازپوشان بازپوشاند ز من

چشم خود را گفتم آخر یک نظر سیرش ببین

گفت می‌خواهی مگر تا جوی خون راند ز من

او به خونم تشنه و من بر لبش تا چون شود

کام بستانم از او یا داد بستاند ز من

گر چو فرهادم به تلخی جان برآید باک نیست

بس حکایت‌های شیرین باز می‌ماند ز من

گر چو شمعش پیش میرم بر غمم خندان شود

ور برنجم خاطر نازک برنجاند ز من

دوستان جان داده‌ام بهر دهانش بنگرید

کو به چیزی مختصر چون باز می‌ماند ز من

صبر کن حافظ که گر زین دست باشد درس غم

عشق در هر گوشه‌ای افسانه‌ای خواند ز من

 



طبقه بندی: حافظ،

تاریخ : شنبه 27 اردیبهشت 1393 | 09:22 ق.ظ | نویسنده : سعید غفاری
گویند سنگ لعل شود به صبر

  آری شود ولیک به خون جگر شود



طبقه بندی: حافظ، شعر،

تاریخ : پنجشنبه 4 اردیبهشت 1393 | 04:55 ب.ظ | نویسنده : سعید غفاری

خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است

چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است

جانا به حاجتی که تو را هست با خدا

کآخر دمی بپرس که ما را چه حاجت است

ای پادشاه حسن خدا را بسوختیم

آخر سؤال کن که گدا را چه حاجت است

ارباب حاجتیم و زبان سؤال نیست

در حضرت کریم تمنا چه حاجت است

محتاج قصه نیست گرت قصد خون ماست

چون رخت از آن توست به یغما چه حاجت است

جام جهان نماست ضمیر منیر دوست

اظهار احتیاج خود آن جا چه حاجت است

آن شد که بار منت ملاح بردمی

گوهر چو دست داد به دریا چه حاجت است

ای مدعی برو که مرا با تو کار نیست

احباب حاضرند به اعدا چه حاجت است

ای عاشق گدا چو لب روح بخش یار

می‌داندت وظیفه تقاضا چه حاجت است

حافظ تو ختم کن که هنر خود عیان شود

با مدعی نزاع و محاکا چه حاجت است




طبقه بندی: حافظ،

تاریخ : یکشنبه 13 بهمن 1392 | 10:36 ق.ظ | نویسنده : سعید غفاری

اگر چه باده فرح بخش و باد گل‌بیز است

به بانگ چنگ مخور می که محتسب تیز است

صراحی ای و حریفی گرت به چنگ افتد

به عقل نوش که ایام فتنه انگیز است

در آستین مرقع پیاله پنهان کن

که همچو چشم صراحی زمانه خون‌ریز است

به آب دیده بشوییم خرقه‌ها از می

که موسم ورع و روزگار پرهیز است

مجوی عیش خوش از دور باژگون سپهر

که صاف این سر خم جمله دردی آمیز است

سپهر برشده پرویزنیست خون افشان

که ریزه‌اش سر کسری و تاج پرویز است

عراق و فارس گرفتی به شعر خوش حافظ

بیا که نوبت بغداد و وقت تبریز است

 



طبقه بندی: حافظ، شعر،

تاریخ : پنجشنبه 28 آذر 1392 | 10:08 ب.ظ | نویسنده : سعید غفاری

ای خرّم از فروغ رُخَت  ، لاله زار عمر            باز آ که ریخت  بی گل رویت ،  بهار عمر

1-لاله زار عمر : تشبیه بلیغ اضافی  / گُل ِ روی : اضافه ی تشبیهی /   بهار عمر : ( بهار = شکوفه «به نقل از لغت نامه دهخدا» )

   الف : اضافه ی تشبیهی ( عمری که مانند شکوفه است )   ب : اضافه استعاری  : شکوفه ی درخت زندگی

    بهار عمر  : با توجه به کاربرد ترکیب در مصراع استعاره از دوران جوانی/ گل و لاله و بهار : مراعات نظیر / ریخت و رخت : اشتقاق / بیت چهار جمله است. / ای = حرف ندا و منادا محذوف، شبه جمله /      

معنی بیت : ای معشوقی که از تابش نور چهره ی تو، لاله زار زندگی خرم و باصفا شده است ؛ برگرد که به دور از رخ زیبای تو شکوفه ی جوانی من پژمرده است.  ( مفهوم : گلایه از جدایی و فراق  از معشوق و از دست رفتن شادابی عاشق بدون دیدن معشوق )

از دیده گر سرشک چو باران چکد رواست           کاندر غمت چو برق بشد روزگار عمر

  2- سرشک : اشک  / تشبیه : سرشک به باران / مراعات نظیر : (برق،باران،چکد) و ( دیده،چکد،سرشک) / تشبیه : روزگار عمر به برق / اغراق / واج آرایی « ر» /  

معنی بیت  : اگر در  غم فراق تو ، مانند باران اشك از چشم من جاری شود ، شایسته است زیرا در غم دوری از تو ایام عمر من مثل برق به سرعت سپری شد  ( مفهوم : حسرت از گذشت سریع عمر و ناکام ماندن از وصال معشوق )

این  یک دو دم که مهلت دیدار ممکن است        دریاب کار ما ، که نه پیداست کار عمر

3-مهلت: فرصت/ دریاب کار ما:کنایه از «به كار ما عنایتی كن، دل مارا به دست آر»/ 3- یک دو دم : کنایه از فرصت کوتاه و اندک / واج آرایی : در حرف ( د ) و (ا) /

معنی بیت  : این چند لحظه ی کوتاه که فرصت دیدار میسر است؛ دل ما را بجوی و به کار عشق ما توجهی کن که پایان زندگی معلوم نیست ( مفهوم : اغتنام فرصت برای توجه  معشوق  به عاشق )

تا کی می صبوح و شِکَر خواب بامداد ؟           هشیار گرد ، هان ! که گذشت اختیار عمر

  4- می صبوح : شراب صبحگاهی  / شکر : به معنای شیرین صفت خواب ( مجاز از شیرینی) = خوابِ شیرین بامداد / مراعات نظیر : (صبوح ، بامداد و خواب) / تضاد : خواب و هشیار / هان :از ادات تحذیر ( شبه جمله )  / /  اختیار: برگزیده ( مصدر که به صورت صفت به کار رفته است صفت جانشین موصوف ) در اصطلاح نجوم به بهترین وقت برای انجام كارهایی مثل سفر و عروسی گفته می شود./اختیار عمر : بخش برگزیده ی عمر (جوانی)  / 

معنی بیت : تا چند به نوشیدن شراب صبحگاهی و خواب شیرین بامدادی  می پردازی؟آگاه باش که بخش  برگزیده ی عمر که ایام جوانی است سپری شد  ( مفهوم : پرهیز از خوش گذرانی و سستی و بهره مندی از جوانی )

دی در گذار بود و نظر سوی ما نکرد        بی چاره دل ، که هیچ ندید از گذار عمر

  5- دی : دیروز / گذار : گذر ، عبور کردن / بیچاره دل : تشخیص / تصدیر در واژه ی (گذار )/ نظر کردن:کنایه از التفات و توجه کردن /

معنی بیت : دیروز معشوق در حال گذر  و جلوه گری بود و توجهی به ما نكرد؛ وای بر حال دل بیچاره ی من ، که از گذشت زندگی (عبور معشوق)هیچ بهره ای نگرفت . ( مفهوم : گلایه از بی توجهی معشوق  و حسرت عاشق )

در هر طرف زخیلِ حوادث کمین گهی ست        زان رو ، عنان گسسته دوانَد سوار عمر

  6-  ایهام تناسب : (خیل) 1- سواران،سپاه  2- در تناسب با واژه (عنان)  به معنی گروه اسبان/  خیل حوادث : اضافه تشبیهی / مراعات نظیر : (خیل، عنان،سوار )/ سوار عمر : اضافه ی تشبیهی/عنان گسسته :کنایه از تند و سریع/حسن تعلیل : دلیل گذر سریع عمر این است كه خیل حوادث به او نرسد. 

معنی بیت : برای تاراج عمر ،لشکر حوادث از هر طرف در کمین است . به همین دلیل است كه عمر مانند سواری شتابان و عنان گسسته می گذرد.

بی عمر زنده ام من و این بس عجب مدار            روز فراق را که نهد در شمار عمر ؟

 7- بی عمر زنده بودن : پارادکس(متناقض نما) / بی عمر:1) بدون حیات و فرجه زندگی ، 2) بدون معشوق (عمر: استعاره از معشوق) / تصدیر :در واژه ی (عمر)/  استفهام انکاری / روز : مجاز از روزگار (زمان)

معنی : ای معشوق، تو عمر من هستی و دور از تو ، گویی من بدون عمر زندگی می كنم و از این بسیار تعجب نکن زیرا هیچ کس زمان جدایی را جزو عمر به حساب نمی آورد  ( مفهوم : عمر واقعی ، بودن در کنار معشوق است )

حافظ ! سخن بگوی که بر صفحه ی جهان            این نقش مانَد از قلمت یادگار عمر

 8- صفحه ی جهان : استعاره مكنیه (غیر تشخیص) یا اضافه ی تشبیهی / نقش : نوشته ، خطّ ، اثر (استعاره از شعر حافظ) / قلم : مجاز آلیه از ذوق و اندیشه ی شاعرانه / مراعات نظیر  : (صفحه ، نقش ، قلم )    معنی : ای حافظ سخن بگو و شعر بسرای. زیرا بر صفحه ی کتاب این دنیا، تنها چیزی كه از ذوق شاعرانه ات به یادگار می ماند ،همین نقش قلم (شعر) است.




طبقه بندی: حافظ، شعر،

تاریخ : جمعه 1 آذر 1392 | 10:50 ب.ظ | نویسنده : سعید غفاری

ای سرو ناز حسن که خوش می‌روی به ناز

عشاق را به ناز تو هر لحظه صد نیاز

فرخنده باد طلعت خوبت که در ازل

ببریده‌اند بر قد سروت قبای ناز

آن را که بوی عنبر زلف تو آرزوست

چون عود گو بر آتش سودا بسوز و ساز

پروانه را ز شمع بود سوز دل ولی

بی شمع عارض تو دلم را بود گداز

صوفی که بی تو توبه ز می کرده بود دوش

بشکست عهد چون در میخانه دید باز

از طعنه رقیب نگردد عیار من

چون زر اگر برند مرا در دهان گاز

دل کز طواف کعبه کویت وقوف یافت

از شوق آن حریم ندارد سر حجاز

هر دم به خون دیده چه حاجت وضو چو نیست

بی طاق ابروی تو نماز مرا جواز

چون باده باز بر سر خم رفت کف زنان

حافظ که دوش از لب ساقی شنید راز

 



طبقه بندی: حافظ،

تاریخ : پنجشنبه 26 اردیبهشت 1392 | 10:29 ق.ظ | نویسنده : سعید غفاری

هر چند پیر و خسته دل و ناتوان شدم

هر گه که یاد روی تو کردم جوان شدم


ادامه مطلب

طبقه بندی: شعر، حافظ،

تاریخ : جمعه 20 اردیبهشت 1392 | 09:14 ق.ظ | نویسنده : سعید غفاری

ساقی بیا که یار ز رخ پرده برگرفت

کار چراغ خلوتیان باز درگرفت

آن شمع سرگرفته دگر چهره برفروخت

وین پیر سالخورده جوانی ز سر گرفت

آن عشوه داد عشق که مفتی ز ره برفت

وان لطف کرد دوست که دشمن حذر گرفت

زنهار از آن عبارت شیرین دلفریب

گویی که پسته تو سخن در شکر گرفت

بار غمی که خاطر ما خسته کرده بود

عیسی دمی خدا بفرستاد و برگرفت

هر سروقد که بر مه و خور حسن می‌فروخت

چون تو درآمدی پی کاری دگر گرفت

زین قصه هفت گنبد افلاک پرصداست

کوته نظر ببین که سخن مختصر گرفت

حافظ تو این سخن ز که آموختی که بخت

تعویذ کرد شعر تو را و به زر گرفت




طبقه بندی: شعر، حافظ،