تبلیغات
ادبستان - مطالب مثنوی معنوی
تاریخ : چهارشنبه 19 آبان 1395 | 11:33 ب.ظ | نویسنده : سعید غفاری
خُذ الغایات و اُترک المبادی. یعنی نتایج و نهایات را بگیر و حواشی و مقدمات را رها کن.
   اتحاد یار، با یاران خوش است         پای معنی گیر، صورت سركش است

                         صورت سركش، گدازان كن، ز رنج         تا ببینی زیر آن، وحدت چو گنج

  مثنوی معنوی





طبقه بندی: مثنوی معنوی،

تاریخ : پنجشنبه 11 دی 1393 | 10:16 ب.ظ | نویسنده : سعید غفاری
مُوتُو اقَبلَ اَن تَمُوتُوا ...: حدیثی است منسوب به پیامیر گرامی بدین مضمون: بمیر قبل از مرگ.
 مولانا این حدیث رادر مثنوی اینگونه تفسیر نموده است:
                             جان بسى كندى و اندر پرده‏ اى          ز انكه مردن اصل بد ناورده‏ اى‏
                           تا نمیرى نیست جان كندن تمام          بى‏ كمال نردبان نایى به بام‏
                          نه چنان مرگى كه در گورى روى         مرگ تبدیلى كه در نورى روى‏
                              مرد بالغ گشت آن بچگى بمرد         رومیى شد صبغت زنگى سترد
                              خاك زر شد هیات خاكى نماند         غم فرح شد خار غمناكى نماند
                         مصطفى زین گفت كاى اسرار جو          مرده را خواهى كه بینى زنده تو
                              مى‏رود چون زندگان بر خاكدان         مرده و جانش شده بر آسمان‏
                   جانش را این دم به بالا مسكنى است         گر بمیرد روح او را نقل نیست‏
                        ز انكه پیش از مرگ او كردست نقل         این به مردن فهم آید نه به عقل‏
                             نقل باشد نه چو نقل جان عام          همچو نقلى از مقامى تا مقام‏



طبقه بندی: مولانا، مثنوی معنوی،

تاریخ : چهارشنبه 19 تیر 1392 | 12:04 ب.ظ | نویسنده : سعید غفاری
درجلد چهارم مثنوی ،مولوی حکایتی بیان کرده اند که خوشم آمد وخوب دیدم اشاره ای داشته باشم و حکایت چنین است :

آن چنان که عور اندر آب جَست
تا در آب از زخم زنبوران برست
می کند زنیور بر بالا طواف
چون برآرد سر ، ندارندش معاف
آب ذکر حقّ،و زنبور این زمان
هست یاد آن فلانه و آن فلان
دم به خور در آبِ ذکر و صبر کن
تا رهی از فکر و وسواس کهُن
بعد از آن تو طبع ِآن آب ِ صفا
خود بگیری جملگی سر تا به پا
آن چنان کز آب آن زنبور ِشرّ
می گریزد ، از تو هم گیرد حذر
بعد از آن خواهی تو دور از آب باش
که به سر هم طبع ِ آبی خواجه تاش 
مولوی می گویدای انسان برای این که از هوس های دنیوی خود را رها شوی لازم است که در آب ذکر حق فرو روی و باید انسان به جای لذت های دنیوی از «ذکرو صبر» حق سیراب شود تا وسوسه های دنیا او را اسیر نکند و رهایش سازد . انسان حقیقت جو و مردان حق برای تکامل روح خود غرق در ذکر حق هستند و به کمک آن بر دشواری های سیر و سلوک صبر می کنند و از وسوسه های دنیا رها می شوند . در این جا زنبوران همان وسوسه ها وبازدارنده های انسان از حق هستند که انسان لازم است برای رهایی از دست آن ها ، در آب ذکر حق غرق شود و پناهند گردد تا زنبوران وسوسه ها نتوانند نیشش بزنند و وقتی روح انسان به آن حدّ کمال رسید می تواند زندگی مادی هم داشته باشد و زندگی مادی و وسوسه های آن ،او را نمی توانند اذیّت وگمراه کنند و صفای روح خود را ازدست نمی دهد ؛ پس در این ماه زیبای خدایی بیاییم خود را غریق آب ذکر حق نماییم تا از شر زنبوران هواهای نفسانی در امان بمانیم و خود را چنان صاف و زلال نماییم که بعد از ماه رمضان و بیرون آمدن از آب ذکر و یاد خدا ،چنان وجودمان طبیعت آب حقیقت را بیابد که  زنبوران وسوسه ها دیگر نتوانند ما را اذیّت کنند .



 



طبقه بندی: مثنوی معنوی، دل نوشته ها،

تاریخ : دوشنبه 3 تیر 1392 | 12:32 ب.ظ | نویسنده : سعید غفاری
حکایت زیبایی از مثنوی معنوی داشتم می خواندم ، دیدم این حکایت هم  چون حکایات دیگر مثنوی معنوی زیبا و نغز است و خواستم برای دوستان عزیزم نقل کنم حکایت:
 التماس کردن همراه عیسی ( ع ) ، زنده کردن استخوان ها از عیسی علیه السلام
 حکایت چنین است که شخص ابلهی با عیسی ( ع ) همراه می شود و در دراه استخوان های مرده ای را می بیند که در حفره ای افتاده است و از عیسی ( ع ) می خواهد که  اسم اعظم رابه وی یاد دهد تا وی بتواند استخوان ها را زند ه نماید . عیسی ( ع ) می فرماید : این کار ، کار تو نیست و وجود و نفس تو لایق چنین کاری نیست ،برای این کار نفسی پاک تر از باران لازم است که تو نداری و عمر ها باید به تهذیب نفس بپردازی تا دم و نفست پاک شده و لایق و امین مخزن اسرار الهی شوی و گیرم که تو سم اعظم را یاد گرفتی چون نفست پاک نیست نمی توانی ؛ اگر بخواهی مثل موسی عصا بر دست بگیری ، این کار را می توانی ولی دستان معجزه گری نداری که عصا را به اژدها تبدیل کنی مرد گفت : حالا خودت بخوان اگر من لایق نیستم تا مرده زنده شود و عیسی ( ع ) فرمود ک ای خدا این چه حکمت و سرّی دارد که وی می خواهد تا مرده را زنده کنمو او خود به فکر خود نیست ؟
مرده ی خود را رها کرده ست او
                  مرده ی بیگانه را جوید رفو؟


از خدا خطاب آمد :
گفت حق : ادبار اگر ادبار جوست
                     خار روییده جزای کشت اوست
آن که تخم خار کارد در جهان
                   هان و هان ! او را مجو در گلستان
گر گلی گیرد به کف ، خاری شود
                  ور سوی یاری رود ، ماری شود
کیمیای زهر و مار است آن شقی
                 بر خـــلاف کــیمیـــای  متـقّــی
نتیجه :
در این دنیا انسان های زیادی هستند که در فکر هدایت و رهنمون دیگران  هستند و می خواهند جسم مرده ی دیگران را زنده کنند ولی خود نمی دانند که خوشان مرده هستند و خود نیاز به زنده شدن دارند و از زنده کردن خود غافلند چنین افرادی که مردگان زنده نما یند هر کاری کنند سودی ندارد و عملشان چون زهر ماری است که هم خود و هم دیگران را خواهد کشت مگر زمانی که خودشان را  با نور حقیقت و عشق الهی زنده کنند تا سودی ببرند . این کار در امر به معروف و نهی از منکر نیز صادق است تا خود را نسازیم و خدایی نکنیم ،  رفتار و گفتار و دم عیسایی نیابیم ، نفسمان در دیگران نگیرد  و کارمان آب در هاون کوبیدن خواهد بود .




طبقه بندی: مثنوی معنوی، دل نوشته ها،

تاریخ : جمعه 31 خرداد 1392 | 02:10 ب.ظ | نویسنده : سعید غفاری
گر تو کوری ، نیست بر اعمی حرج

                  ورنه رو، کالصبّر ُ مفتاح ُالفرج

پرده های دیده را داروی صبر

                هم بسوزد ، هم بسازد شرح صدر

آینه ی دل چون شود صافی و پاک

                 نقش ها بینی برون از آب و خاک

هم ببینی نقش و هم نقاش را

                   فرش دولت را و هم فرّاش را

خوب ، خوبی را کند جذب ، این بدان
 
                   طیّبات و طیّبین بر وی بخوان

در جهان هر چیز چیزی جذب کرد

                  گرم گرمی را کشید و سرد سرد

ناریان مر ناریان را جاذب اند

                     نوریان مر نوریان را طالب اند





طبقه بندی: مثنوی معنوی،

تاریخ : جمعه 28 تیر 1392 | 05:11 ب.ظ | نویسنده : سعید غفاری
در جلد چهارم مثنوی حکایتی شیرین هست تحت عنوان « قصه ی آن دبّاغ که در بازار عطّاران از بوی عطر و مشک بیهوش و رنجور شد » که حکایت زیبا و خواندنی است :
روزی شخصی که شغل دبّاغی داشته و همیشه به بو های کثیف و بدعادت نموده بود از بازار عطّاران می گذرد و بوی عطر و مشک او را بیهوش می کند وبر زمین می افتد.
مردم دورش جمع می شوند و به فکر درمان وی می افتند .
جمع آمد خلق بر وی آن زمان
                     جملگان لاحول گو درمان کنان
هر کس کاری می کند ، یکی دست بر سینه اش می کشد ، دیگری گلاب به صورتش می پاشد ،یکی دست و پایش را می مالد ، آن یکی کاهگل بردماغش می گیرد ولی هیچ کدام اثری نمی کند و ناچار به برادرش خبر می دهند . برادرش گُربز و دانا بود فوراً آمد بالای سر برادر مصروع خود در حالی که، در دستش کمی مدفوع سگ پنهان کرده بود .
اندکی سرگین سگ در آستین
                       خلق را بشکافت و آمد با حنین
گفت من رنجش همی دانم زچیست ؟
                      چون سبب دانی ، دوا کردن جلی است
گفت با خود : هستش اندر مغز و رگ
                     توی بر تو بوی آن سرگین سگ
گفت که وی صبح تا شب غرق دباغی است و درمیان حدث و پلیدی ها به دنبال روزی است و جالینوس گفته :
پس چنین گفته ست جالینوس ِ مِه
                      آن چه عادت داشت بیمار ، آنش ده
گر خلاف عادت است آن رنج او
                     پس دوای رنجش از معتاد جو
چون جُعل ( سرگین گردان ) به سرگین کشی عادت دارد بوی گلاب بیهوشش می کندو این هم مانند جعل هست و لذا:
هم از آن سرگین سگ داروی اوست
                   که بدان او را همی معتاد و خوست
پس برادر جمعیّت را دور می کند و آرام سر بر گوشش می برد و گویی رازی می گوید و در نهان آن سرگین را بر بینی او می نهد و ساعتی بعد به هوش می آید .
سر به گوشش برد همچون راز گو
                        پس نهاد آن چیز بر بینی او
کو به کف سرگین سگ ساییده بود
                      داروی مغز پلید ، آن دیده بود
ساعتی شد ، مرد جنبیدن گرفت
                     خلق گفتند که این فسونی بُد شگفت
در این حکایت مثل حکایت ها ی دیگر مثنوی، مولوی هدفی خاص را
دنبال می کند و آن این که هر انسان بیمار ( منکر حق )که ذاتاً به انکار و بدی ها و ناراستی عادت کند ،
مثل آن مرد دباغی است که به پلیدی عادت کرده و درمان وی هم از همان قسم خواهد بود .
مولانانتیجه می گیرد که منکران و گمراهان نمی توانند بوی خوش معرفت و عوالم غیبی  را تحمّل کنند و مثالی از قرآن می آورد :


الْخَبِیثَاتُ لِلْخَبِیثِینَ وَالْخَبِیثُونَ لِلْخَبِیثَاتِ وَالطَّیِّبَاتُ لِلطَّیِّبِینَ وَالطَّیِّبُونَ لِلطَّیِّبَاتِ أُوْلَئِكَ مُبَرَّؤُونَ مِمَّا یَقُولُونَ لَهُم مَّغْفِرَةٌ وَرِزْقٌ كَرِیمٌ.نور / 26
زنان پلید براى مردان پلیدند و مردان پلید براى زنان پلید و زنان پاك براى مردان پاكند و مردان پاك براى زنان پاك اینان از آنچه در باره ایشان می ‏گویند بر كنارند براى آنان آمرزش و روزى نیكو خواهد بود (26)
      مولانا می گوید ک مرشدان و مردان حق ، در آغاز روی خوش و محبت را برای تربیت منکران به کار می برند اما چون «مر خبیثان را نسازد طیّبات »و عطر دلنشین وحی آن ها را گیج می کند و بالا تر از ادراک آن هاست ؛ منکران هم سخن پیامبران را به فال بد می گیرند .

قَالُوا إِنَّا تَطَیَّرْنَا بِكُمْ لَئِن لَّمْ تَنتَهُوا لَنَرْجُمَنَّكُمْ وَلَیَمَسَّنَّكُم مِّنَّا عَذَابٌ أَلِیمٌ سوره یس / 18

      پاسخ دادند ما [حضور] شما را به شگون بد گرفته‏ ایم اگر دست برندارید سنگسارتان می ‏كنیم و قطعاً عذاب دردناكى از ما به شما خواهد رسید .

      و منکران می گویند شما پیامبران رنج ما را صد برابر می کنید و ما به لغو و لهو عادت کرده و فربه شده ایم و قوت روح و جان ما دروغ و لاف و لاغ است و به اصل پند و سخنان پیامبر گوش نمی کنند و حقیقت را نمی بینند همان طوری که، در آن حکایت مردم سرگین سگ را در دستان برادر ندیده بودند وخیال می کردند که زنده شدنش از خواندن افسونی است که برادر در گوشش خوانده است . مولانا می گوید:  انسان هایی که نمی توانند از پند و نصیحت پیامبر سودی ببرند ناچار باید با فساد خو بگیرند و چون با فساد خو گرفته و متمایل به فساد هستند خدا هم آن ها را نجس خوانده است .

 هر که را از مشک نصیحت سود نیست

            لاجرم با بوی بد خو کردنی است

مشرکان را زآن نجس خوانده ست حق

             کاندرون ِ پُشک زادند از سبق  (پُشک: مدفوع احشام )


کرم کاو زاده ستدر سرگین ، ابد
        می نگرداند به عنبر خوی خَود
    چون منکران از نور حق و معرفت تهی هستند ، همه جسم اند و از دل و روح خالی هستند و از آن جهت بر پلیدی ها بینی می نهند و از بوی بدو اعمال زشت لذت می برند .
تو بدان مانی ، کز آن نوری تهی
            زآن که بینی بر پلیدی می نهی
منکران به خاطر دوری از حق روی زرد و خام هستند و غوره هایشان از سقام و بیماری سنگ بسته و مویز نشده است .
غوره ی تو سنگ بسته کز سقام
             غوره ها اکنون مویزند و تو خام

                          ****

 افسوس که از زمان های قدیم تا حال چنین بوده که خدا فرمود:

یَا حَسْرَةً عَلَى الْعِبَادِ مَا یَأْتِیهِم مِّن رَّسُولٍ إِلاَّ كَانُوا بِهِ یَسْتَهْزِئُون

یس/﴿30﴾

دریغا، بر این بندگان هیچ فرستاده ‏اى بر آنان نیامد مگر آنكه او را ریشخند می ‏كردند .

برای درک حقیقت و شناخت حق و معرفت دلی شایسته و هجران کشیده و درد دیده می خواهد تا سخنان بزرگان در آن اثر کند .

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق

                   تا بگـــــویم شـــرح درد  اشــتیاق


 

      



طبقه بندی: مثنوی معنوی،