تبلیغات
ادبستان - مطالب مولانا
تاریخ : شنبه 16 اردیبهشت 1396 | 10:26 ب.ظ | نویسنده : سعید غفاری
یافتن گوهر معنی

 گفت: ما جمله احوال آدمی را یک به یک دانستیم و یک سر موی از مزاج و طبیعت و گرمی و سردی او از ما فوت نشد، هیچ معلوم نگشت که آنچه در او باقی خواهد ماندن، آن چه چیزست؟

فرمود: اگر دانستن آن به مجرد قول حاصل شدی، خود به چندین کوشش و مجاهدۀ به انواع محتاج نبودی،

و هیچکس خود را در رنج نینداختی و فدا نکردی. مثلا، یکی به بحر آمد، غیر آب شور و نهنگان و ماهیان نمی بیند، می گوید این گوهر کجاست؟ مگر خود گوهر نیست؟ گوهر به مجرد دیدن بحر کی حاصل شود.؟ اکنون اگر صد هزار بار آب دریا را طاس طاس به پیماید، گوهر را نیابد. غواصی می باید تا به گوهر راه برد، و آنگاه هر غواصی نی؛ غواصی نیکبختی، چالاکی.

این علم ها و هنرها، همچون پیمودن آب دریاست به طاس، طریق یافتن گوهر نوعی دیگرست. بسیار کس باشد که بجمله هنرها آراسته باشد و صاحب مال و صاحب جمال، الا در او آن معنی نباشد. و بسار کس  که ظاهر او خراب باشد، او را حسن صورت و فصاحت و بلاغت نباشد، الا آن معنی که باقیست در او باشد. وآن آنست که آدمی بدان مشرف و مکرم است و بواسطۀ آن رجحان دارد بر سایر مخلوقات، پلنگان و نهنگان و شیران را.

و دیگر مخلوقات را هنرها و خاصیت ها باشد، الا آن معنی که باقی خواهد بودن در ایشان نیست. اگر آدمی به آن معنی راه برد، خود فضیلت خویشتن را حاصل کرد والا او را از آن فضیلت هیچ بهره نباشد. این جمله هنرها و آرایشها، چون نشاندن گوهرهاست بر پشت آینه، روی آینه از آن فارغ است. روی آینه را صفا می باید، آنکه او روی زشت دارد طمع در پشت آینه کند، زیرا روی آینه غمازست، و آنکه خوب روست او روی آینه را به صد جان می طلبد، زیرا که روی آینه مظهر حسن اوست.

شرح

- روی آینه غمازست: این مضمون در مثنوی اینگونه آمده است:

                              آینه ات دانی چرا غمّاز نیست؟       زآنکه زنگار از رخش ممتاز نیست

                                  آینه کز زنگ آلایش جُداست       پُر شعاع نور خورشید خداست

                                    رو تو زنگار از رُخ او پاک کن       بعد از آن، آن نور را ادراک کن




طبقه بندی: فیه ما فیه، مولانا،

تاریخ : جمعه 5 تیر 1394 | 11:41 ق.ظ | نویسنده : سعید غفاری

هر روز دلم در غم تو زار تر است           

وز من دل بی رحم تو بی زار تر است

بگذاشتیم غم تو نگذاشت مرا 

حقّا که غمت از تو وفا دار تر است 

********************

بر من در وصل بسته می دارد دوست 

دل را به عنا شکسته می دارد دوست 

زین پس من و دلشکستگی بر در او 

چون دوست دل شکسته می دارد دوست

***********************

پرورد به ناز و نعمت آن دوست مرا 

بر دوخت مرقع از رگ و پوست مرا 

تن خرقه و اندر آن دل من صوفی 

عالم همه خانقاه و شیخ او است مرا 

 ********************** 








طبقه بندی: رباعی و دوبیتی، مولانا،

تاریخ : پنجشنبه 11 دی 1393 | 10:16 ب.ظ | نویسنده : سعید غفاری
مُوتُو اقَبلَ اَن تَمُوتُوا ...: حدیثی است منسوب به پیامیر گرامی بدین مضمون: بمیر قبل از مرگ.
 مولانا این حدیث رادر مثنوی اینگونه تفسیر نموده است:
                             جان بسى كندى و اندر پرده‏ اى          ز انكه مردن اصل بد ناورده‏ اى‏
                           تا نمیرى نیست جان كندن تمام          بى‏ كمال نردبان نایى به بام‏
                          نه چنان مرگى كه در گورى روى         مرگ تبدیلى كه در نورى روى‏
                              مرد بالغ گشت آن بچگى بمرد         رومیى شد صبغت زنگى سترد
                              خاك زر شد هیات خاكى نماند         غم فرح شد خار غمناكى نماند
                         مصطفى زین گفت كاى اسرار جو          مرده را خواهى كه بینى زنده تو
                              مى‏رود چون زندگان بر خاكدان         مرده و جانش شده بر آسمان‏
                   جانش را این دم به بالا مسكنى است         گر بمیرد روح او را نقل نیست‏
                        ز انكه پیش از مرگ او كردست نقل         این به مردن فهم آید نه به عقل‏
                             نقل باشد نه چو نقل جان عام          همچو نقلى از مقامى تا مقام‏



طبقه بندی: مولانا، مثنوی معنوی،

تاریخ : یکشنبه 11 خرداد 1393 | 12:24 ب.ظ | نویسنده : سعید غفاری

غزل زیبایی از مولانا که خواننده ی خوش صدا آقای سالار عقیلی خیلی زیبا خوانده اند.

این بار من یک بارگی در عاشقی پیچیده‌ام

این بار من یک بارگی از عافیت ببریده‌ام

دل را ز خود برکنده‌ام با چیز دیگر زنده‌ام

عقل و دل و اندیشه را از بیخ و بن سوزیده‌ام

ای مردمان ای مردمان از من نیاید مردمی

دیوانه هم نندیشد آن کاندر دل اندیشیده‌ام

دیوانه کوکب ریخته از شور من بگریخته

من با اجل آمیخته در نیستی پریده‌ام

امروز عقل من ز من یک بارگی بیزار شد

خواهد که ترساند مرا پنداشت من نادیده‌ام

من خود کجا ترسم از او شکلی بکردم بهر او

من گیج کی باشم ولی قاصد چنین گیجیده‌ام

از کاسهٔ استارگان وز خون گردون فارغم

بهر گدارویان بسی من کاسه‌ها لیسیده‌ام

من از برای مصلحت در حبس دنیا مانده‌ام

حبس از کجا من از کجا مال که را دزدیده‌ام

در حبس تن غرقم به خون وز اشک چشم هر حرون

دامان خون آلود را در خاک می مالیده‌ام

مانند طفلی در شکم من پرورش دارم ز خون

یک بار زاید آدمی من بارها زاییده‌ام

چندانک خواهی درنگر در من که نشناسی مرا

زیرا از آن کم دیده‌ای من صدصفت گردیده‌ام

در دیده من اندرآ وز چشم من بنگر مرا

زیرا برون از دیده‌ها منزلگهی بگزیده‌ام

تو مست مست سرخوشی من مست بی‌سر سرخوشم

تو عاشق خندان لبی من بی‌دهان خندیده‌ام

من طرفه مرغم کز چمن با اشتهای خویشتن

بی‌دام و بی‌گیرنده‌ای اندر قفس خیزیده‌ام

زیرا قفس با دوستان خوشتر ز باغ و بوستان

بهر رضای یوسفان در چاه آرامیده‌ام

در زخم او زاری مکن دعوی بیماری مکن

صد جان شیرین داده‌ام تا این بلا بخریده‌ام

چون کرم پیله در بلا در اطلس و خز می روی

بشنو ز کرم پیله هم کاندر قبا پوسیده‌ام

پوسیده‌ای در گور تن رو پیش اسرافیل من

کز بهر من در صور دم کز گور تن ریزیده‌ام

نی نی چو باز ممتحن بردوز چشم از خویشتن

مانند طاووسی نکو من دیبه‌ها پوشیده‌ام

پیش طبیبش سر بنه یعنی مرا تریاق ده

زیرا در این دام نزه من زهرها نوشیده‌ام

تو پیش حلوایی جان شیرین و شیرین جان شوی

زیرا من از حلوای جان چون نیشکر بالیده‌ام

عین تو را حلوا کند به زانک صد حلوا دهد

من لذت حلوای جان جز از لبش نشنیده‌ام

خاموش کن کاندر سخن حلوا بیفتد از دهن

بی گفت مردم بو برد زان سان که من بوییده‌ام

هر غوره‌ای نالان شده کای شمس تبریزی بیا

کز خامی و بی‌لذتی در خویشتن چغزیده‌ام

 



طبقه بندی: مولانا، شعر،

تاریخ : یکشنبه 4 خرداد 1393 | 06:57 ب.ظ | نویسنده : سعید غفاری

وقت آن شد که به زنجیر تو دیوانه شویم

بند را برگسلیم از همه بیگانه شویم

جان سپاریم دگر ننگ چنین جان نکشیم

خانه سوزیم و چو آتش سوی میخانه شویم

تا نجوشیم از این خنب جهان برناییم

کی حریف لب آن ساغر و پیمانه شویم

سخن راست تو از مردم دیوانه شنو

تا نمیریم مپندار که مردانه شویم

در سر زلف سعادت که شکن در شکن است

واجب آید که نگونتر ز سر شانه شویم

بال و پر باز گشاییم به بستان چو درخت

گر در این راه فنا ریخته چون دانه شویم

گر چه سنگیم پی مهر تو چون موم شویم

گر چه شمعیم پی نور تو پروانه شویم

گر چه شاهیم برای تو چو رخ راست رویم

تا بر این نطع ز فرزین تو فرزانه شویم

در رخ آینه عشق ز خود دم نزنیم

محرم گنج تو گردیم چو پروانه شویم

ما چو افسانه دل بی‌سر و بی‌پایانیم

تا مقیم دل عشاق چو افسانه شویم

گر مریدی کند او ما به مرادی برسیم

ور کلیدی کند او ما همه دندانه شویم

مصطفی در دل ما گر ره و مسند نکند

شاید ار ناله کنیم استن حنانه شویم

نی خمش کن که خموشانه بباید دادن

پاسبان را چو به شب ما سوی کاشانه شویم

 



طبقه بندی: مولانا،

تاریخ : شنبه 12 بهمن 1392 | 12:34 ب.ظ | نویسنده : سعید غفاری
آورده اند که پادشاهی بود، عالمی، عادلى، خدای ترسی، رعیت پرسی خداوندا! پادشاه عهد ما را برداد و عدل و
انصاف ثابت دار و آن پادشاه را امیران بودند. بعضی اهل قلم که تدبیر ملک را از مدبرات امر تعلیم کرده بودند.

ادامه مطلب

طبقه بندی: مولانا، حكایت، سخنان نغز،

تاریخ : شنبه 12 بهمن 1392 | 12:18 ب.ظ | نویسنده : سعید غفاری
در فیه ما فیه آمده :

کسی چون بشنود که در فلان شهر کریمی هست که عظیم بخششها و احسان میکند بدین امید البته آنجا رود تاازو بهرهمند گردد، پس چون انعام حقّ چنین مشهور است و همهعالم از لطف او باخبراند چرا ازو گدائی نکنی وطمع خلعت وصله نداری کاهل وار نشینی که اگر او خواهد خود مرا بدهد و هیچ تقاضا نکنی، سگ که عقل وادراک ندارد چون گرسنه شود و نانش نباشد پیش تو میآید و دنبک میجنباند یعنی مرانان ده که مرا ناننیست و ترا هست این قدر تمیزدارد آخر تو کم از سگ نیستی که او بآن راضی نمیشود که در خاکستر بخسبد وگوید که اگر خواهد مرا خود نان بدهد لابه میکند و دُم میجنباند تو نیز دُم بجنبان و از حق بخواه و گدایی کن که پیش چنین معطی گدایی کردن عظیم مطلوبست. 



طبقه بندی: فیه ما فیه، مولانا، سخنان نغز،

تاریخ : شنبه 12 بهمن 1392 | 09:37 ق.ظ | نویسنده : سعید غفاری
مولانا در فیه ما فیه می فرماید:

یکی گفت که اینجا چیزی فراموش کردهام (خداوندگار)فرمود که در عالم یک چیزست که آن فراموش کردنی
نیست اگر جمله چیزها را فراموش کنی و آن را فراموش نکنی باک نیست و اگر جمله را بجای آری و یادداری
و فراموش نکنی و آنرا فراموش کنی هیچ نکرده باشی همچنانک پادشاهی ترا بده فرستاد برای کاری معین، تو
رفتی و صد کار دیگر گزاردی چون آن کار را که برای آن رفته بودی نگزاردی چنانست که هیچ نگزاردی پس
آدمی درین عالم برای کاری آمده است و مقصود آنست چون آن نمیگزارد پس هیچ نکرده باشد: آیة
اِنَّا عَرَضْنَا الْاَمَانَةَ عَلَی الْسَّمَواتِ وَالْاَرضِ وَالْجِبَالِ فَاَبَیْنَ اَنْ یَحْمِلْنَهَا وَاَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْاِنْسانُ اِنَّهُ کَانَ ظَلُوْماً
جَهُوْلاً آن امانت را بر آسمانها عرض داشتیم نتوانست پذرفتن بنگر که ازو چند کارها میآید که عقل درو حیران
میشود سنگها را لعل و یاقوت میکند، کوهها را کان زر و نقره میکند، نبات زمین را در جوش میآرد و زنده
میگرداند وبهشت عدن میکند، زمین نیز دانها را م یپذیرد و پیدا میکند وجبال نیز همچنین معدنهای گوناگون
میدهد، این همه میکنند اماّ ازیشان آن یکی کار نمیآید آن یک (کار) از آدمی میآید (آیة) وَلَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِیْ آدَمَ
نگفت و وَلَقَدْ کَرَّمْنَا الْسَّمَاءَ وَ الْاَرْضَ پس از آدمی آن کار میآید که نه از آسمانها میآید و نه از زمینها میآید ونه از
کوهها چون آن کار بکند ظلومی و جهولى ازو نفی شود



طبقه بندی: مولانا، سخنان نغز،

تاریخ : شنبه 12 بهمن 1392 | 09:32 ق.ظ | نویسنده : سعید غفاری
مولوی در فیه ما فیه می فرماید:

امید از حق نباید بریدن امید سر راه ایمنی است اگر در راه نمی روی باری سر راه را نگاه دار مگو که کژیها کردم توراستی را پیش گیر هیچ کژی نماند، راستی همچون عصای موسی است، آن کژی ها همچون سحرهاست، چون راستی بیاید همه را بخورد اگر بدی کردۀ با خود کردۀ جفای تو ب به وی کجا رسد.
مرغی که بر آن کوه نشست و برخاست
بنگر که در آن کوه چه افزود و چه کاست



طبقه بندی: مولانا، سخنان نغز،

تاریخ : دوشنبه 23 دی 1392 | 04:44 ب.ظ | نویسنده : سعید غفاری

گفتا که کیست بر در گفتم کمین غلامت

                            گفتا چه کار داری گفتم مها سلامت

گفتا که چند رانی گفتم که تا بخوانی

                         گفتا که چند جوشی گفتم که تا قیامت

دعوی عشق کردم سوگندها بخوردم

                      کز عشق یاوه کردم من ملکت و شهامت

گفتا برای دعوی قاضی گواه خواهد

                              گفتم گواه اشکم زردی رخ علامت

گفتا گواه جرحست تردامنست چشمت

                            گفتم به فر عدلت عدلند و بی‌غرامت

گفتا که بود همره گفتم خیالت ای شه

                    گفتا که خواندت این جا گفتم که بوی جامت

گفتا چه عزم داری گفتم وفا و یاری

                    گفتا ز من چه خواهی گفتم که لطف عامت

گفتا کجاست خوشتر گفتم که قصر قیصر

                        گفتا چه دیدی آن جا گفتم که صد کرامت

گفتا چراست خالی گفتم ز بیم رهزن

                       گفتا که کیست رهزن گفتم که این ملامت

گفتا کجاست ایمن گفتم که زهد و تقوا

                              گفتا که زهد چه بود گفتم ره سلامت

گفتا کجاست آفت گفتم به کوی عشقت

                             گفتا که چونی آن جا گفتم در استقامت

خامش که گر بگویم من نکته‌های او را

                                از خویشتن برآیی نی در بود نه بامت

 



طبقه بندی: مولانا،

تاریخ : شنبه 21 دی 1392 | 09:29 ق.ظ | نویسنده : سعید غفاری
ای جانها ماكوی او وی قبله ’ ماكوی او

 فراش این كو آسمان وین خاك كدبانوی او

سوزان دلم از رشك او گشته دو چشمم مشك او

 كی زاب چشم او تر شود ای بحر تا زانوی او

این عشق شد مهمان من زخمی بزد بر جان من

 صد رحمت و صد آفرین بر دست و بر بازوی او

من دست و پا انداختم وز جست و جو پرداختم

 ای مرده جست و جوی من در پیش جست و جوی او

من چند گفتم های دل خاموش ازین سودای دل

 سودش ندارد های من چون بشنود دل هوی او

ای عاشقان ای عاشقان آنكس كه بیند روی او

 شوریده گردد عقل او آشفته گردد خوی او

معشوق را جویان شود دكان او ویران شود

 بر رو و سر پویان شود چون آب اندر جوی او

در عشق چون مجنون شود سرگشته چون گردون شود

 آنكو چنین رنجور شد نایافت شد داروی او

جان ملك سجده كند آن را كه حق را خاك شد

 ترك فلك چاكر شود آن را كه شد هندوی او

عشقش دل پر درد را بر كف نهد بو می كند

 چون خوش نباشد آن دلی كو گشت دستنبوی او

بس سینه ها را خست او بس خوابها را بست او

 بسته ست دست جاودان آن غمزه ’ جادوی او

شاهان همه مسكین او خوبان قراضه چین او

 شیران زده دم بر زمین پیش سگان كوی او

بنگر یكی بر آسمان بر قله ’ روحانیان

چندین چراغ و مشعله بر برج و بر باروی او

شد قلعه دارش عقل كل آن شاه بی طبل و دهل

 بر قلعه آنكس بر رود كو را نماند اوی او

ای ماه رویش دیده ای خوبی ازو دزدیده ای

ای شب تو زلفش دیده ای نی نی و نی یك موی او

این شب سیه پوش است از آن كز تعزیه دارد نشان

 چون بیوه ای جامه سیه در خاك رفته شوی او

شب فعل و دستان می كند او عیش پنهان می كند

 نی چشم بندد چشم او كژ می نهد ابروی او

ای شب من این نوحه گری از تو ندارم باوری

 چون پیش چوگان قدر هستی دوان چون گوی او

آنكس كه این چوگان خورد گوی سعادت او برد

 بی پا و بی سر می دود چون دل به گرد كوی او

ای روی ما چون زعفران از عشق لاله ستان او

 ای دل فرو رفته بسر چون شانه در گیسوی او

مر عشق را خود پشت كو سر تا به سر رویست او

 این پشت و رو این سو بود جز رو نباشد سوی او

او هست از صورت بری كارش همه صورتگری

 ای دل زصورت نگذری زیرا نه ای یكتوی او





طبقه بندی: مولانا،

تاریخ : جمعه 14 تیر 1392 | 06:33 ب.ظ | نویسنده : سعید غفاری
 

آمد بهار جان‌ها ای شاخ تر به رقص آ

چون یوسف اندرآمد مصر و شکر به رقص آ

ای شاه عشق پرور مانند شیر مادر

ای شیرجوش دررو جان پدر به رقص آ

چوگان زلف دیدی چون گوی دررسیدی

از پا و سر بریدی بی‌پا و سر به رقص آ

تیغی به دست خونی آمد مرا که چونی

گفتم بیا که خیر است گفتا نه شر به رقص آ

از عشق تاجداران در چرخ او چو باران

آن جا قبا چه باشد ای خوش کمر به رقص آ

ای مست هست گشته بر تو فنا نبشته

رقعه فنا رسیده بهر سفر به رقص آ

در دست جام باده آمد بتم پیاده

گر نیستی تو ماده زان شاه نر به رقص آ

پایان جنگ آمد آواز چنگ آمد

یوسف ز چاه آمد ای بی‌هنر به رقص آ

تا چند وعده باشد وین سر به سجده باشد

هجرم ببرده باشد دنگ و اثر به رقص آ

کی باشد آن زمانی گوید مرا فلانی

کای بی‌خبر فنا شو ای باخبر به رقص آ

طاووس ما درآید وان رنگ‌ها برآید

با مرغ جان سراید بی‌بال و پر به رقص آ

کور و کران عالم دید از مسیح مرهم

گفته مسیح مریم کای کور و کر به رقص آ

مخدوم شمس دین است تبریز رشک چین است

اندر بهار حسنش شاخ و شجر به رقص آ

 



طبقه بندی: مولانا،