تبلیغات
ادبستان - مطالب فیه ما فیه
تاریخ : چهارشنبه 1 شهریور 1396 | 02:02 ب.ظ | نویسنده : سعید غفاری

کفر و دین هردو در ره حق پویا هستند

کفرو دین هردو در رهت پویان،       وحده لا شریک له گویان.

این خانه بناش از غفلت است و اجسام و عالم را همه قوامش بر غفلت است. این جسم نیز که بالیده است از غفلت است، و غفلت کفراست. و دین بی وجود کفر ممکن نیست، زیرا دین ترک کفر است، پس کفری بباید که ترک او توان کرد. پس هر دو یک چیزند، چون این بی آن نیست، و آن بی این نیست، لایتجزی اند و خالقشان یکی باشد که اگر خالقشان یکی نبودی متجزی بودندی، زیرا هر یکی چیزی آفریدی، پس متجزی بودند، پس چون خالق یکیست، وحده لا شریک باشد.




طبقه بندی: فیه ما فیه،

تاریخ : شنبه 16 اردیبهشت 1396 | 10:26 ب.ظ | نویسنده : سعید غفاری
یافتن گوهر معنی

 گفت: ما جمله احوال آدمی را یک به یک دانستیم و یک سر موی از مزاج و طبیعت و گرمی و سردی او از ما فوت نشد، هیچ معلوم نگشت که آنچه در او باقی خواهد ماندن، آن چه چیزست؟

فرمود: اگر دانستن آن به مجرد قول حاصل شدی، خود به چندین کوشش و مجاهدۀ به انواع محتاج نبودی،

و هیچکس خود را در رنج نینداختی و فدا نکردی. مثلا، یکی به بحر آمد، غیر آب شور و نهنگان و ماهیان نمی بیند، می گوید این گوهر کجاست؟ مگر خود گوهر نیست؟ گوهر به مجرد دیدن بحر کی حاصل شود.؟ اکنون اگر صد هزار بار آب دریا را طاس طاس به پیماید، گوهر را نیابد. غواصی می باید تا به گوهر راه برد، و آنگاه هر غواصی نی؛ غواصی نیکبختی، چالاکی.

این علم ها و هنرها، همچون پیمودن آب دریاست به طاس، طریق یافتن گوهر نوعی دیگرست. بسیار کس باشد که بجمله هنرها آراسته باشد و صاحب مال و صاحب جمال، الا در او آن معنی نباشد. و بسار کس  که ظاهر او خراب باشد، او را حسن صورت و فصاحت و بلاغت نباشد، الا آن معنی که باقیست در او باشد. وآن آنست که آدمی بدان مشرف و مکرم است و بواسطۀ آن رجحان دارد بر سایر مخلوقات، پلنگان و نهنگان و شیران را.

و دیگر مخلوقات را هنرها و خاصیت ها باشد، الا آن معنی که باقی خواهد بودن در ایشان نیست. اگر آدمی به آن معنی راه برد، خود فضیلت خویشتن را حاصل کرد والا او را از آن فضیلت هیچ بهره نباشد. این جمله هنرها و آرایشها، چون نشاندن گوهرهاست بر پشت آینه، روی آینه از آن فارغ است. روی آینه را صفا می باید، آنکه او روی زشت دارد طمع در پشت آینه کند، زیرا روی آینه غمازست، و آنکه خوب روست او روی آینه را به صد جان می طلبد، زیرا که روی آینه مظهر حسن اوست.

شرح

- روی آینه غمازست: این مضمون در مثنوی اینگونه آمده است:

                              آینه ات دانی چرا غمّاز نیست؟       زآنکه زنگار از رخش ممتاز نیست

                                  آینه کز زنگ آلایش جُداست       پُر شعاع نور خورشید خداست

                                    رو تو زنگار از رُخ او پاک کن       بعد از آن، آن نور را ادراک کن




طبقه بندی: فیه ما فیه، مولانا،

تاریخ : سه شنبه 23 آذر 1395 | 06:22 ب.ظ | نویسنده : سعید غفاری
در تعبیر از مناصب دنیا به دار

پادشاه یکی را بر دار می کند و در ملأ خلایق، جای بلند و عظیم، او را می آویزند – اگر چه در خانه، پنهان از مردم و از میخی پست نیز توان درآویختن، الا می باید که تا مردم ببینند و اعتبار گیرند و نفاذ حکم و امتثال امر پادشاه ظاهر شود.

آخر همۀ دارها از چوب نباشد؛ منصب و بلندی و دولت دنیا نیز داری عظیم بلند است. چون حق تعالی خواهد که کسی را بگیرد، او را در دنیا منصبی عظیم و پادشاهیی بزرگ دهد – همچون فرعون و نمرود و امثال اینها. آن همه چو داری است که حق تعالی ایشان را بر آنجا می کند تا جملۀ خلایق بر آنجا مطلع شوند. زیرا حق تعالی می فرماید: : کُنْتُ کَنْزاَ مَخْفِیاَ فَاَحْبَبْتُ اَنْ اُعْرَفَ  (من گنج نهانی بودم و دوست داشتم شناخته شوم)، یعنی جمله عالم را آفریدم و غرض از آن همه، اظهار ما بود، گاهی به لطف و گاهی به قهر. این آنچنان پادشاه نیست که ملک او را یک معرف بس باشد. اگر ذرات عالم همه معرف شوند در تعریف او قاصر و عاجز باشند.




طبقه بندی: فیه ما فیه،

تاریخ : چهارشنبه 19 آبان 1395 | 11:45 ب.ظ | نویسنده : سعید غفاری

فیه مافیه :
صحت و مال حجاب حق است

میان بنده و حق حجاب همین دو است و باقی حجب از این دو ظاهر می شود، و آن صحت است و مال. آنکس که تندرست است، می گوید: خدا کو؟ من نمی دانم و نمی بینم. همین که رنجش پیدا می شود؛ آغاز می کند که یا الله یا الله، و به حق همراز و هم سخن می گردد. پس دیدی که صحت حجاب او بود، و حق زیر آن درد پنهان بود. و چندانکه آدمی را مال و نوا هست، اسباب مرادات (مرادها) مهیا می کند و شب و روز به آن مشغولست، همین که بی نوایی اش رو نمود، نفس ضعیف گشت و گرد حق گردد:

               مستی و تهی دستیت آورد به من؛       من بندۀ مستی و تهی دستی تو.


- همین که رنجش پیدا می شود ...: سلامتی مال که سبب آسایش ظاهری است غفلت از حق را به دنبال دارد، مگر اینکه آدمی بتواند غول آسایش را در بند کند و در وقت صحت و سلامت نیز حق را یاد کند. مولانا همین مضمون را در مثنوی آورده است:   

                      گوشۀ بی گوشۀ دل، شه رهیست        تاب "لا شرقی و لا غرب" از مهیست

                      تو از این سو و از آن سو چون گدا        ای ُكه معنی، چه می جویی صدا ؟

                      هم از آن سو جو، كه وقت درد تو         میشوی در ذكر یا ربی دو تو

                       وقت درد و مرگ آن سو می نمی        چونكه دردت رفت، چونی؟ اعجمی ؟

                         وقت محنت میبری زالله بو         چونكه محنت رفت، گویی: راه كو؟

                         در زمان درد و غم یادش کنی         چون شدی خوش، باز بر غفلت تنی

                        این از آن آمد كه حق را بی گمان        هر كه بشناسد بود دائم بر آن

                                                                                               مثنوی معنوی




طبقه بندی: فیه ما فیه،

تاریخ : چهارشنبه 19 آبان 1395 | 11:24 ب.ظ | نویسنده : سعید غفاری
تمثیل در خطر نشستن با پادشاهان

با پادشاهان نشستن ازین روی خطر نیست که سر برود، که سری است رفتنی، چه امروز چه فردا، اما ازین رو خطر است که ایشان چون در آیند و نفسهای ایشان قوّت گرفته است و اژدها شده، این کس که بایشان صحبت کرد و دعوی دوستی کرد و مال ایشان قبول کرد، لابد باشد که بر وفق ایشان سخن گوید و رایهای بد ایشان را از روی دل نگاه داشتی قبول کند و نتواندمخالفت آن گفتن.

 از این رو خطراست، زیرا دین را زیان دارد و جون طرف ایشان را معمور داری طرف دیگر که اصلست از تو بیگانه شود، چندان که آن سو می روی، این سو که معشوقست روی از تو میگرداند؛ و چندانکه تو با اهل دنیا به صلح در می آیی، او از تو خشم می گیرد:

مَنْ اَعَانَ ظَالِماً سَلَّطَهُ اللهُّ عَلَیْهِ (هرکس ستمگری را یاری کند خداوند همان ستمگر را [به ستم] بر وی حاکم گرداند – حدیث نبوی) آن نیز که تو سوی او می روی در حکم این است: چون آن سو رفتی عاقبت اورا بر تو مسلط کند.

شرح (استاد قمشه ای)

- از این رو خطراست ...: شیح عطار در تحذیر از قرب شاهان گوید:

هر که باشد پیش او نزدیکتر        کار او بی شک بود تاریکتر.

                                      شاه دنیا، فی المثل، چون آتش است؛       دور باش از وی، که دوری زو خوش است

                                              زان بود در پیش شاهان دور باش        کای شده نزدیک شاهان، دور باش!   

                                                                                                                                     (منطق الطیر)




طبقه بندی: فیه ما فیه،

تاریخ : یکشنبه 11 اسفند 1392 | 08:55 ق.ظ | نویسنده : سعید غفاری
حکایتی از فیه مافیه:
ابراهیم ادهم در وقت پادشاهی به شکار رفته بود، در پی آهو تاخت تا چندان که از لشکر به کلّی جدا گشت و دور افتاد و اسب در عرق غرق شده بود از خستگی و او هنوز می تاخت در آن بیابان ،چون از حد گذشت ، آهو به سخن در آمدو روی باز پس کردکه « ما خُلِقتَ لِهذا » تو را برای این خلق نکرده اند و از عدم جهت این موجود نگردانیده اندکه مر ا شکارکنی، خود مرا صیدکرده گیرتا چه شود.ابراهیم چون این را بشنیدنعره ای زد و خود را ازاسب در انداخت، هیچ کس در ان صحرا نبودغیر شبانی، به او لابه کردو جامه های پادشاهانه ی مرصّع به جواهر و سلاح و اسب خود را گفتاز من بستانو آن نمد خود را به من ده و با هیچ کس مگویو کس را از احوال من نشان مده ،آن نمد در پوشید و راه گرفت. اکنون غرض او را بنگر چه بود و مقصود حق چه بود، او خواست که آهو را صید کند،حق تعالی او را به آهو صید کردتا بدانی که در عالم آن واقع شود که او خواهدو مراد ملک اوست و مقصود تابع او .



طبقه بندی: حكایت، فیه ما فیه،

تاریخ : شنبه 12 بهمن 1392 | 12:18 ب.ظ | نویسنده : سعید غفاری
در فیه ما فیه آمده :

کسی چون بشنود که در فلان شهر کریمی هست که عظیم بخششها و احسان میکند بدین امید البته آنجا رود تاازو بهرهمند گردد، پس چون انعام حقّ چنین مشهور است و همهعالم از لطف او باخبراند چرا ازو گدائی نکنی وطمع خلعت وصله نداری کاهل وار نشینی که اگر او خواهد خود مرا بدهد و هیچ تقاضا نکنی، سگ که عقل وادراک ندارد چون گرسنه شود و نانش نباشد پیش تو میآید و دنبک میجنباند یعنی مرانان ده که مرا ناننیست و ترا هست این قدر تمیزدارد آخر تو کم از سگ نیستی که او بآن راضی نمیشود که در خاکستر بخسبد وگوید که اگر خواهد مرا خود نان بدهد لابه میکند و دُم میجنباند تو نیز دُم بجنبان و از حق بخواه و گدایی کن که پیش چنین معطی گدایی کردن عظیم مطلوبست. 



طبقه بندی: فیه ما فیه، مولانا، سخنان نغز،