تبلیغات
ادبستان - مطالب بحر طویل
تاریخ : شنبه 21 اردیبهشت 1392 | 05:17 ب.ظ | نویسنده : سعید غفاری

   بحر طویل  :نویسنده ، خودم     از راهنمایی های خود ما را محروم نفرمایید                           

                                  شاگرد و معلم

         طفل بی چاره ی پر درد چو به مکتب شد و دید زنگ خوردست و همه رفته سر درس و کلاس ، رعب و وحشت همه  بر جسم وی انداخت چو عزراییل چنگ، بچه با پای هراسان به سوی دفتر و ناظم، همچو گرگی، خورده باران، نرم و آرام ، در دلش شک که به دفتر بروم یا که به نرمی به کلاسم بروم ساکت و آرام نشینم نشوم مضطرب و چاره بسازم به یکی از طرق مختلف این مشکل خود را .                  

         


ادامه مطلب

طبقه بندی: بحر طویل، حكایت،

تاریخ : سه شنبه 8 اسفند 1391 | 09:27 ق.ظ | نویسنده : سعید غفاری
اتاق جادو

آن شنیدم كه یكی مرد دهاتی هوس دیدن تهران سرش بود و پس از مدت بسیار مدیدی و تقلای شدیدی به كف آورد زر و سیمی و رو كرد به تهران، خوش و خندان و غزلخوان ز سر شوق و شعف گرم تماشای عمارات شد و كرد به هر كوی گذرها و به هر سوی نظرها و به تحسین و تعجب نگران گشت به هر كوچه بازار و خیابان و دكانی.

در خیابان به بنائی كه بسی مرتفع و عالی و زیبا ونكو بود و مجلل، نظر افكند و شد از دیدن آن خرم و خرسند بزد یك دو سه لبخند و جلو آمد و مشغول تماشا شد و یك مرتبه افتاد دو چشمش با آسانسور، كه آن چیست؟ برای چه شده ساخته، یا بهر چه كار است؟ فقط كرد به سویش نظر و چشم بدان دوخت زمانی.

ناگهان دید زنی پیر جلو امد و آورد بر آن دگمه پهلوی آسانسور به سر انگشت فشاری و به یك باره چراغی بدرخشید و دری واشد و پیدا شد از آن پشت اتاقی و زن پیر و زبون داخل آن گشت و درش نیز فروبست. دهاتی كه همان طور بدان صحنه‌ی جالب نگران بود، زنو دید دگر باره همان در به همان جای ز هم واشد و این مرتبه یك خانم زیبا و پری چهره برون آمد از آن ، مردك بیچاره به یك باره گرفتار تعجب شد و حیرت چو به رخسار زن تازه جوان خیره شد و دید در چهره‌اش از پیری و زشتی ابداً نیست نشانی.

پیش خود گفت كه: (( ما در توی ده این همه افسانه‌ی جادوگری و سحر شنیدیم، ولی هیچ ندیدیم به چشم خودمان همچه فسون كاری و جادو كه در این شهر نمایند و بدین سان به سهولت سر یك ربع زنی پیر مبدل به زن تازه جوانی شود افسون كزین پیش، نبودم من درویش، از این كار، خبردار، كه آرم زن فرتوت و سیه چرده خود نیز به همراه درین جا كه شود باز جوان آن زن بیچاره و من هم سر پیری برم از دیدن وی لذت و‌ با او به ده خویش چو بر گردم و زین واقعه یا بند خبر اهل ده ما، همه ده را بگذارند ، كه در شهر بیار ند زن خویش چو دانند به شهر است اتاقی كه درونش چو رود پیر زنی زشت ، برون آیداز آن خانم زیبای جوانی



طبقه بندی: بحر طویل، طنز،

تاریخ : سه شنبه 8 اسفند 1391 | 09:25 ق.ظ | نویسنده : سعید غفاری
مژده ای فرقۀ عشاق که هنگام وصال است ، نه ایام ملال است ؛ ز اندوه برآیید ، طرف عیش گرایید که آن دلبر دلجوی دلارا که نهان بود ز انظار و خفی بود ز افکار و بسی در طلبش جامه دریدند و سحر آه کشیدند و از او نام و نشان هیچ ندیدند و به صد مهر و وفا از کرم و لطف و صفا پرده برانداخته از عارض و در دایرۀ جمع شده شمع و به صد جلوه عیان است و به عاشق نگران است و هزاران ز محبان وفادار طرفش رخت کشیدند و دل از خویش بریدند و به مقصود رسیدند و کنون مرحلۀ ماست که از جان بشتابیم و رهِ دوست بیابیم و گل وصل بچینیم و رخ یار ببینیم و در آن بزم نشینیم و به میخانۀ وحدت ز کفش جام بنوشیم و در آن روضۀ وصل ابدی راه بپوییم و به هم راز بگوییم و از آن نغمۀ جانبخش و ز الحان روانبخش دلی تازه نماییم و ز دل زنگ دوئیّت بزداییم و دَرِ صلح و محبت بگشاییم که خود داده صلا شاه و گدا را




طبقه بندی: بحر طویل، طنز،

تاریخ : سه شنبه 8 اسفند 1391 | 09:23 ق.ظ | نویسنده : سعید غفاری
تفرقه بنداز و حکومت کن :

باغبانی که به تدبیر و عمل ، بین همه اهل محل ، بود مثل ، رفت به بوستان خود و وارد آن باغ شد و دید که یک سید و یک صوفی و یک عامی از آن باغ بسی میوه فرو چیدند و گرمند به خوردن.شد از این مفت خوری سخت غضبناک و بسی چابک و چالاک ، کمر بست کز آن باغ دفاعی بکند ، جنگ و نزاعی بکند . لیک در اندیشه فر رفت و به خود گفت:«بخواهم من اگر یک نفری با سه نفر جنگ کنم ، هیچ توانایی این کار ندارم ، چه کنم ؟ »

ادامه مطلب

طبقه بندی: طنز، بحر طویل،

تاریخ : دوشنبه 7 اسفند 1391 | 03:16 ب.ظ | نویسنده : سعید غفاری

پول پرستی از ابوالقاسم حالت :


آن شنیدم که در ایام قدیم آدم بسیار خسیس و کنسی عاشق زیباصنمی خوب رخ و ماه وش و زهره جبین گشت غمین گشت ز هجر رخ آن یار و بسی زرد شد و زار وبه اندوه گرفتار. بسی طرح پی دیدن و بوسیدن و بوئیدن او ریخت بسی حیله برانگیخت که تا ساخت دگر یار و مددگار و هوادار خود آن سرو روان را.

رفت و دزدانه بسی جانب کاشانه ی آن دلبر جانانه و آن گوهر یک دانه و بنشست دم خانه که تا یار برآن گشت به یک بار که در نیمه شب تار از آن عاشق بیمار کند دیدن و و از مرحمت و لطف و صفا بر سر او دست نوازش کشد و خاطر او شاد کند، از غمش آزاد کند، یا به شکر خنده ی شیرین ز لبان  شکرین بر سر وجد و طرب و شوق و شعف آورد آن عاشق دلداده ی افتاده ی بی تاب و توان را.

گفت با او که بیا نیمه شب این جا سر این کوی و نهان باش به یک سوی، من آن وقت که دیدم همه در خواب گرانند یکی سکه ز بالا به توی کوچه در اندازم و آن دم که صدائی ز در افتادن آن سکه شنیدی تو بیا از در این خانه که باز است بشو داخل و آهسته بنه گام سر بام که تا خوش به بر هم بنشینیم و ببینیم به شادی رخ یکدیگر و سازیم برون از دل خود یک سره غم های جهان را.

مرد، از وعده ی دلدار خوش و شاد شد و چون که شب آمد به سر دست و هوا تیره شد و تار، پی دیدن آن یار روان گشت و به یک گوشه نهان گشت. ز سوی دگری نیز عیان گشت همان سرو گلندام و دل آرام لب بام و سرانجام در انداخت از آن جا وسط کوچه یکی سکه ی دهشاهی و بنشست به این فکر که دلداده ز افتادن آن سکه صدا بشنود و زود ز جا برجهد و جانب او سرنهد و راه به منزل برد و روی به بام آورد و چهره ی او بیند و بنشیند و گوید سخن از مهر و قراری بگذارد که کند عقد پری چهره ی زیبا و جوان را.

لیک هرقدر که بنشست و بشد منتظر عاشق خود دید که از او خبری نیست در آن جا اثری نیست، در آن نیمه ی شب هی ز چپ و راست قدم زد به لب بام، ولی عاشق ناکام نشد حاضر و آن ماه سرانجام چو دید آن که سحر گشته و گردیده هوا روشن و خوش نیست که آن جای بماند ز سر بام فرود آمد و در بستر خود رفت. دگر روز که آن دلبر دلدوز بدان عاشق پفیوز نظر کرد و بپرسید که او را شب پیش چرا در غم و تشویش فکنده است؟ بدو عاشق طماع و کنس گفت که: آخر چو فکندی تو یکی سکه ی ده شاهی از آن جا به زمین بود هوا تیره و تاریک و در آن کوچه ی باریک ی جستن آن پول بسی گشتم و تا صبح کشیدم چه قدر رنج که تا یافتم آن را.

 


طبقه بندی: طنز، بحر طویل،

تاریخ : یکشنبه 7 خرداد 1391 | 05:21 ب.ظ | نویسنده : سعید غفاری

مردکی دروسط راه به ناگاه گرفتار به یک حمله ی قلبی شد وهوش از سر او رفت ودر افتاد 

 زپا رهگذران چون که چنین حال بدیدند ز هرسوی دویدند وبه نزدیک رسیدند . یکی زد به 

 رخش اب ویکی صورت وپیشانی او خوب بمالید. ولی کوشش آنها زپی این که بیاید ز نو آن  

مرد سر حال وزجایش بجهد کوشش بی فایده ای بود.از این روی بر فتند به دنبال طبیبی 

و طبیب آمد و او نیز پس از صرف کمی وقت چو دید از تپش قلب وی اصلا اثری نیست  

بگفتا (دگر این مرده و تشریف خود از دار جهان برده و بایست که تابوت بیارید و به خاکش  

بسپارید از آن روی که دیگر نشود زنده و من بنده چنبن است گمانم

لا جرم خلق گرفتند جسد را که به خاکش بسپارد .پس از غسل و کفن چون که نهادن جسد را به   

درون لحد آن مرد که دکتر به غلط مرده گمان داشته بودش سر حال آمد و بنمود کفن پاره و  

یکباره سر از قبر در آورد و برون آمد و اقوام و عزیزان چو بدیدند که آن مرد ز نو جان دگر  

یافته و زنده شده شادی بسیار نمودن در آن حین یکی ار جمع برون آمد و پرسید:(در این مدت  

کوته که نهادی به جهان دگری پای چه دیدی در آنجای ؟

مرد خندید به دو گفت که البته من آن گه به حال آمدم و زنده شدم خوب خبر داشتم از اینکه در 

این دار جهانم نه به دنیای دگر. بار دگر مرد بپرسید که آخر به چه علت تو یقین داشتی از 

اینکه نرفتی به جهان دگری ؟ گفت : از آن روی که تا بر سر هوش آمدم احساس نمودم شکمم  

سخت گرسنه است تنم سرد شده در دل خود گفتم:(اگر من به بهشتم که نباید بکشم گرسنگی  

چون که در آنجاست بسی اطمعه و اشربه ی مفت و کسی گرسنه هرگز نکند زیست به  

گلزار جنان قعر جهنم هم اگر بنده مکان داشته باشم که نباید تنم این قدر شود سرد.  

از آن رو که جحیم است پر از آتش و سرما نخورند اهل جهنم . به یقین بنددی شرمندد 

نه در توی بهشتم نه به دوزخ چو بود گرسنگی خوردن و سرما زمزایای همین گیتی 

غدار و من مفلس جان سخت هنوز از بخت گرفتار همین دار جهانم




طبقه بندی: طنز، بحر طویل،